ماجراهای امیلی : شئ عجیب

نویسنده: mohammadamin909iu1

من و برادرم همراه پدر و مادر به جنگل سفر کردیم. من که خیلی دوست داشتم طبیعت سبز و گل و علف زار های زیبا را تماشا کنم. وقتی به جنگل رسیدیم ، جرج و پدر با کمک هم چادر را باز کردند . من هم به پختن مرغ به مامان کمک کردم . امیلی: مامان میشه من و جرج با هم بریم گردش مامان:میتونید برید اما مواظب مارها و حیوانات وحشی باشین که به شما حمله نکن. امیلی با خوشحالی به سوی جرج دوید و دست او را گرفت و باهم به درون جنگل رفتند . گل های زرد و سرخ ، علف زار های سبز و بزرگ و درختان سربه فلک کشیده که صحنه ای از قدرت  الهی است و من بسیار لذت بردم و به یاد  خدا افتادم  . من یک درخت بسیار بلند توت دیدم و از اندازه ی آن تعجب کردم درختی که انگار ده متر بود و شاخه هایش از سنگینی توت های قرمز به سوی زمین خمیده شده اند.من به سوی درخت رفتم اما ناگهان صدای پدر آمد که جرج را صدا میزد . جرج:,امیلی من زود بر میگردم خیلی دور نشو. من خارهای تیز و گل های خاردار را کنار درخت توت دیدم و پابرچین و آرام و آرام طوری قدم گذاشتم که به خارها برخورد نکنم. وقتی به نزدیکی درخت رسیدم توت های قرمز و درشتی را نزدیک خود دیدم و شروع به چیدن آنها کردم ، دهانم آب افتاده بود. همینطور که داشتم توت ها ی سرخ را یکی یکی می‌خوردم و لذت می‌بردم ناگهان چشمم به چیز عجیبی بر روی یکی از شاخه ها افتاد.‌ یک کتاب بود که بر روی درخت توت بود البته انگار یک متر با من فاصله داشت . صدای پرندگان و بلبل ها جنگل را پرکرده بود و من مجذوب صدای آرامش بخش جریان آب رودخانه شده بودم. من با زحمت بسیار از شاخه های درخت بالا رفتم و کتاب را بر داشتم ، نگاهی به کتاب انداختم که بر روی جلد قدیمی آن نوشته بود اسرار تلبیا ، نویسنده:فؤاد منچر. من کتاب را باز کردم که بخوانم اما جرج از راه رسید من با دیدن جورج کتاب را با دستم به پشت گرفتم. جرج: امیلی بیا پایین ، برای چی بالای درخت رفتی؟ امیلی:برای خوردن این توت های خوشمزه . امیلی: جورج بیا بالا و از این ها بخور که خیلی خوشمزه هستند. جورج هم در حالی آرام آرام خودش را بالای درخت رساند من از درخت پایین آمدم و به سمت پدر و مادر رفتم جورج از دور مرا دید و به دنبالم آمد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.