آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

?آوازه زندگی ? 
 #قسمت ۸
آروم جلو رفتم
-آرام
-هین چیزه ..ا.این ..ن
-باشه باشه آروم چرا حول کردی
برگشتم سمت پسره ولی نبود
-آرام می شناختیش؟
-هم دانشگاهی جدیدمونه از همون اول که اومده بود همش مزاحمم می شد .
-چی می گفت بهت ؟
-هیچی در خواست دوستی می داد می گفت دوست شیم می گفت تو که مادر پدر نداری دوست شیم می شم همه کست کنارتم تو فقط با من بیا .
- کجا ؟
-نمی دونم
-وایسا ببینم تو به کسی گفتی که مامان بابا مردن.
-نه نه نگفتم
-پس این از کجا..
صدای آهو مانع شد
_معلومه کجایید ما حلوا و خرما ها رو پخش کردیم .
-هیچی اومدیم
بعد از شستن قبر به خونه بر گشتیم ولی من فکرم درگیر خواهر کوچیکم بود چرا باید یه پسر از اول بهش گیر بده و مشخصاتش رو بدونه !
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.