دوخواهره شیطون : عنوان

نویسنده: swylmswmy

#از زبانِ نازی
با پاشیده شدنِ چیزه سردی رو صورتم بیدار شدم و به دو شخص لجن زل زدم که با پوزخندی رفتن زود طرفِ پانیا رفتم که مثلا بیهوش شده بود بازی گریش حرف نداشت پلکی زد و بیدار شد و بالبخند دستاشو از هم باز کرد و رو بهم لب زد:هه اون دوتا شاسکول چه فکراییم درباره ما کرده اونا هنوز خبر ندارن ما در چه نقشه ای وارد این بازی شدیم و خندید منم خندیدم(بچه ها این طرفه داستان و بعدا براتون توضیح میشه منتظر باشین که کلی اتفاقایِ هیجان انگیز. داره)
#سوم شخص
با لبخند به مانیتور زل زده بود دختراش موفق شده بود و ایندفعه نوبته خودش بود که دست به کار بشه و باید این  بازی و بی نقص پیش ببره وگرنه!....
#از زبانِ آرتین
با لبخند سمت کاپوت ماشین رفتیم و دخترا رو بغل کردیم و سمت زیر زمین رفتیم هههه اگه دوروز گرسنه بمونن حالیشون میشه ک ما هرچیزی بگیم بگن چشم!.
از زبانِ پانیا
بعد رفتنشون چشام و باز کردم و خنده ای کردم. دستامون باز بود و تو زیر زمین بودیم همون جایی که می خواستیم باشیم میدونیم که مادرم زودی میاد. چه باشد. با اینها کرد خخخ در همین فکرا بودم که یه فکری تو ذهنم جرقه زد و باصدایِ خروسیم که مطمنن میومدن شروع کردم به آهنگه مورد علاقم با بندِ اول آهنگ نازی از جاش پرید خنده ای کردم و ادامه دادم اون دوتا قلاد هم اومدن تو ههه چه میشود شمارو فلج ببینم آخ دلم کباب میشه  دلم خیلی می خواست تو تحه خط ببینمش .فعلا کا دورانِ اونجاست ماهم دو دختر ترسو و شیطون. امادرقالب. مثل اونا یه لشکر پشتمون نبود که به کمکِ اونا خودمون و زیبا و پر جسارت نشون بدیم اینم هست که اونا تو خالین اما ما پر جسارت اونا خبر نداشتن ماکی هستیم و نقشمون چیه وگرنه میکشت نشون هم نیومدن یه کلام وراجی کنن.ما مثلِ اونا شیطانی تو جلدِ انسان بودیم. که این چند سال به این خیالِ نابود شدنِ اونها زنده بودیم.

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.