اردوی بی بازگشت

اردوی بی بازگشت : اردوی بی بازگشت

نویسنده: taha1386

به نام خدا
نام خدا

داستان: اردوی بی بازگشت 

نویسنده: محمد طاها علیزاده 

چند هفته ای بود که خوب غذا نمی خورد. با دوستانش نمی چرخید، دیر به مدرسه میرفت یا حتی روز هایی در هفته مثل دوشنبه ها و چهارشنبه ها به مدرسه نمی رفت و هر وقت پدرو مادرش به دنبالش میرفتند او را کنار خانه ی متروکه ی خیابان شماره ی هفت پیدا می کردند. بعد هم هر چه سوال جواب می کردند پاسخ مشخصی دریافت نمی کردند. مادر و پدر دیویس خیلی نگرانش بودند . او دانش اموز سال نهم بود و سال حساسی را پشت سر می گذاشت.و مهمتر اینکه او تازه به این مدرسه امده بود. پدرش در ساختمان بانک مرکزی کار می کرد و حقوق نسبتا خوبی هم داشت اما این روز ها دیگر میلی به کار کردن نداشت.
در یکی از همان روز های سخت پدر با حال ناخوش و خسته وارد خانه شد. خانه سوت و کور بود و هیچ صدایی نمی امد. مادر به استقبال شوهرش امدو گفت: سلام امروز همه چیز خوب بود؟ پدر با لحن کنایه آمیزی گفت: آره خوب بود خیلی هم خوب بود. اینجوری نمی پیش رفت اگه اینطوری ادامه بده هیچی از اون پسر نمی مونه! باید یه کاری بکنیم. مادر گفت: چی کار می تونیم بکنیم در حالی که نمی دونیم چشه؟. پدر گفت: نظرت چیه چند روز بریم سفر؟ میریم مزرعه پدربزرگ! اینجوری هم دیویس خوب میشه هم یه سری به اموال اون بیچاره می زنیم هرچی باشه اون پدربزرگمه و اموالشو به من سپرده. مادر گفت: من که بعید می دونم حالش با این چیزا خوب بشه اما امتحانش ضرری نداره.
مادر به همراه پدر وسایل رو جمع کردند و فردای آن روز آماده ی حرکت شدند. مادر به اتاق دیویس رفت تا خبر سفرشان ر به او بدهد. مادر گفت: دیویس بابات گفت برای اینکه یه ذره از این حال و هوا بیرون بیای خوبه نه؟ دیویس گفت: نه مامان من که بهت گفتم دیگه دور سفر رفتن رو خط کشیدم. مادر ناراحت به حیاط رفت و به پدر گفت. چند روزی مادر و پدر تلاش می کردند تا او را متقاعد کنند اما نمی شد. روز سوم پدر دست دیویس را گرف و به مدرسه برد. دیویس بیرون حیاط نشسته بود و پدرش در اتاق مدیر بود. پدر به مدیر گفت تا طوری دیویس را متقاعد سازد که به این سفر بیاید. مدیر هم گفت: خیلی خب آقای جانسون راه حلش رو میدونم اگر به من و مدرسه اجازه بدید دیویس تا فردا صبح پیش ما بمونه. پدر اول تعجب کرد و دلیلش ر پرسید. مدیر گفت: نگران نباشید آقای جانسون ما تو این مدرسه کسانی رو داریم که یکشبه پسرتون رو کاملا سرحال می کنن! به ما اعتماد کنین آقا! پدر هم که دید چاره ای جز این ندارد موافقت کرد . پدر به بیرون رفت و به دیویس گفت باید ا فردا اینجا بماند. دیویس عصبی شد و خواست مخالفت کند اما بلافاصله پدر فریاد زد: بس کن دیویس تو باید شب رو این جا بمونی ! همین که گفتم! دیویس با حالتی سرخورده و افسرده به سمت کلاس ها دوید.
نزدیک به بعد از ظهر شد و بچه ها کم کم از مدرسه خارج شدند. به جز دیویس. مدیر مدرسه به کلاس آمد و گفت: خب آقای جانسون جوان شما امشب مهمان ما هستین و باید خوب از شما پذیرایی کنیم اما قبلش باید کسی رو به شما معرفی کنم... مدیر کنار رفت و مرد جوانی به داخل اتاق آمد. چهره اش آشنا بود اما نمی دانست او را کجا دیده. در خواب، در خیابان در محل کار پدرش یا در... در همین افکار بود که مرد جوان بلند فریاد زد: سلام! پسر جون چطوری؟ من جک هستم! یکی از معلمین تازه وارد مدرسه! نمی خوای خودت رو معرفی کنی؟ دیویس گفت: ام ام چرا می خوام ببخشید من هم دیویس جانسون هستم دانش اموز پایه نهم مدیر گفت: خیلی خب من شما رو تنها می ذارم آقایون برای شام صداتون می کنم. و بعد قاه قاه خندید.
آقای جک شروع کرد: جناب مدیر به من گفتن چند وقتیه حال خوبی نداری؟ درسته؟
دیویس گفت: بله آقا
آقای جک گفت: تو می تونی به من اعتماد کنی پسر! چیزی شده؟ به من بگو.
دیویس گفت: نه! نه! هیچی نشده فقط یه کم،یه کم...
آقای جک گفت: ببین پسر من اومدم به تو کمک کنم پس هر چی میدونی رو بگو فقط زود شروع کن که امشب کلی کار داریم!
دیویس گفت: چه کاری قراره شما با من حرف بزنید من شام بخورم و فردا صبح از اینجا برم مگه این طور نیست؟
آقای جک گفت: می فهمی جوون می فهمی!
دیویس با حالتی نگران کفت: خیلی خب باشه همه چیز رو می گم!
آقای جک گفت: می شنوم
دیویس داستانی که این همه نگرانش کرده را شروع کرد: تو مدرسه قبلیم برای پایان سال یه اردوی تفریحی برای یکی از جنگل های بزرگ کالیفرنیا داشتیم. قرار بود حدودا سه روز اونجا بمونیم. تقریبا بیست نفر یودیم و دوتا معلم. درست یادم نیست اما فکر می کنم دوشنبه یازدهم اکتبر بود آره تاریخش همین بود! یازدهم حرکت کردیم و حدود هشت ساعت با اتوبوس راه داشتیم.
آقای جک گفت: داره جالب میشه جوون آفرین!
دیویس ادامه داد: وقتی به جنگل رسیدیم به یه هتل رفتیم هتل بزرگ بود و دقیقا وسط جنگل های بزرگ کاج. قبل از پیاده شدن آقای مارگون که معلم خیلی خوبی بود به ما گفت که صاحب این هتل پیرمردی بوده که تمام عمرش رو تو این هتل گذرونده البته حالا مرده بود و پسرش اونجا زندگی می کرد. آقای مارگون می گفت ما به سختی این جا رو هماهنگ کردیم پسرش بعد از مرگ پدرش دوست نداشت کسی به این جا بیاد پس باید آروم باشین و زیاد سر و صدا نکنین! کنجکاوی من گل کرد و پرسیدم : شما چطور متقاعدش کردین؟ مارگون گفت: راستش پدرم با پدر اون دوست بود و وقتی مرد پدرم گفت هر کاری تونستی برای پسرش انجام بده . من هم گفتم چشم. چند وقت بعد پسر دیوانه شد و هر کسی رو که به اونجا میومد اذیت می کرد برای همین به زندان افتاد. من هم طبق وصیت پدرم اون رو با وثیقه سند خونه پدرم آزاد کردم البته با ضمانت خودم. دنیا کوچیکه وقتی مدرسه گفت قراره به این سمت بیایم به پسره زنگ زدم گفتم برامون جا رزرو کنه خیلی مقاومت می کرد من هم تهدیدش کردم که اگه نذاره ما بیایم اونجا وثیقم رو برمیدارم و تو دوباره میوفتی زندان. اون هم ناچار موافقت کرد . حالا زیاد مهم نیست برین پایین. بعد از حرف های آقای مارگون از اتوبوس پیاده شدیم و به داخل هتل رفتیم. پسر هتل داره بد جور بهمون نگاه می کرد انگار به خونمون تشنه بود. شب شد همه رفتیم که بخوابیم. چراغ ها رو خاموش کردیم و خوابیدیم. شب خوبی بود آروم و بدون دغدغه . صبح که بیدار شدم دیدم همه سرگردون هستن و به دنبال کلر و جی می گردن از یکی از بچه پرسیدم گفت غیبشون زده! همه ترسیده بودن. معلم ها هم گیج و ویج این طرف و آن طرف رو نگاه می کردن. معلم ها می خواستن آروممون کنن بعد از نیم ساعت هم همه ی بچه ها توی اتاق هاشون به خواب ظهر رفتند. اما من خوابم نبرد همش استرس داشتم نکنه اتفاقی که برای اون دوتا بچه افتاد بر ما هم بیوفته.
آقای جک: جالب شد! تو چیکار کردی بچه؟
دیویس: شب شد. با هرچی استرس بود خوابم برد . نصف شب بلند شدم تا به دستشویی برم. از پله ها پایین اومدم دیدم هتلداره دهان دو تا دیگه از بچه ها رو بسته و داره اونارو به سمت زیر زمین میبره. می خواستم برم و به آقای مارگون بگویم اما تا صدای پای من رو شنید من با سرعتی عجیب و باورنکردنی به سمتم اومد، جلوی دهنم رو گرفت و من رو به اتاق خودش برد. در اتاق رو قفل کرد و با صدای جوون اما وحشتناکش گفت: ببین بچه اگه بفهمم چیزی به کسی گفتی این بلا سر خودت و خونوادت هم میاد. شنیدی؟ شما ها نباید اینجا میومدین حالا هم که اومدین باید تقاصش رو پس بدین! من هم با ترس و لرز گفتم: ببباشه! بعد هم در رو باز کرد و من مثل قرقی از پله ها بالا اومدم رو تختم خوابیدم و پتو رو تا نوک بینی اما بالا کشیدم. صبح شد و باز هم سرو صدا قبلی! چون میدونستم چه اتفاقی افتاده دیگه پایین نرفتم.
آقای جک: تو چیگار گردی بچه؟ تو میتونستی جون همه اون ها رو نجات بدی!!
دیویس: که جون خودمو خانوادمو به خطر بندازم؟
آقای جک: واقعا که ترسو! بعدش چی شد بچه؟
دیویس: شما هم بودین همین کار رو می کردین وقتی این جوری بهم میگین بچه حس میکنم همون پسره هتل داره داره بهم میگه لحنتون خیلی شبیهه.
و بعد هر دو خندیدند
دیویس: بگذریم آقای مارگون به مدرسه ایمیل زد و همه چیز رو توضیح داد مدرسه هم به او گفت که تا بچه ها رو پیدا نکردین اینجا نمیاین! آقای مارگون هم به ما گفت باید تا وقتی بچه ها پیدا بشن اینجا بمونیم. شب ها گذشت و اولیا هم نگران و مضطرب به حرف های دروغین مدرسه گوش می کردن. شب ها و روز ها گذشت و کم کم همه بچه ها به جز من و آقای مارگون ناپدید شدن. صبح روز هفتم آقای مارگون به اتاق من اومد و گفت: دیویس فقط موندیم من و تو باید سریع از این جا بریم خیلی سریع! ما هم سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم.
آقای جک: این کجاش اظطراب داره که الان این طور پریشونی؟
دیویس: اگه من گفته بودم که بچه ها کجان الان همشون پیش خونواده هاشون بودن! شاید الان هم توی همون زیر زمین باشن!
آقای جک: راستی آقای مارگون بعد اون قضیه کجا رفت الان کجاست؟
دیویس: آقای مارگون بدون اینکه چیزی بگه هنوز هم داره تو همون مدرسه تو خیابون بیست و هفتم کار می کنه.
( دیویس نگاهی به ساعتش کرد و پووف گفت)
آقای جک: معلومه که خسته ای ساعت یازدهه موافقی بریم شام بخوریم؟
دیویس: کاملا موافقم راستش حالا که این ها رو به شما گفتم حس سبکی می کنم گشنم هم شده(و خندید)
جک و دیویس به سمت حیاط مدرسه رفتند. ماشین سیاهی جلوی درب مدرسه پارک شده بود. آنها باید برای رفتن به سالن نهارخوری از جلوی آن ماشین رد می شدند. وقتی به ماشین رسیدند جک قفل ماشین را باز کرد جلوی دهان دیویس را گرفت و داخل صندوق انداخت. و:
جک: صدا ازت در نیاد! آرو برو تو!
(جک دیویس را داخل صندوق انداخت )
جک: فقط شما ها از اون قضیه خبر داشتین این از تو اون هم از آدرس مارگون دیگه تموم شد.
جک می خواست درب را ببندد اما برگشت و گفت: راستی گفتی صدام شبیه اون پسره هتل دارس؟ آره؟ درست حدس زدی بچه!
و با خنده سوار ماشین شد و به سمت جنگل ها کالیفرنیا حرکت کرد... 

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.