پلیس اشراف زاده : پول شادی نمی آورد.

نویسنده: malekimehdii1358


باز هم روز از نو روزی از نو...
همه‌ی روز ها برای او عادی بود...
در زندگی او شادی وجود نداشت...
یکنواختی زندگی باعثش بود...
 قبل از مرگ مادرش چنین نبود...
پدر آدلف نیز وضعش همین بود... سعی می کرد آدلف را شاد کند...
ولی بی فایده بود...

اسم او آدلف آندرسون بود، پدرش داگلاس آندرسون یک کنت بود. البته چون مادرش از طبقه عوام بود او بیشتر وقتش را صرف کار های خیریه می کرد. این کار تنها کاری بود که زندگی آدلف و پدرش را از یکنواختی در می آورد. البته این کار برای آدلف کافی نبود. او دلش می خواست از همه چیز سر در آورد و آگاه شود. او نیز به عنوان یک پسر دوازده ساله از هوشی عالی برخوردار بود. از مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی خیلی خوب سر در می آورد و عاشق جمع کردن اطلاعات بود. دوست داشت خبرنگار شود ولی جز پدرش و معلمش همه او را از این کار باز می داشتند. همه می گفتند که آدلف برای این کار جوان است و خبرنگاری شغل درخوری نیست. او از معلمش آقای رایدر پرسید: 
_ آقای رایدر، به نظر شما خبرنگاری شغل درخور یک کنت هست؟
_ آدلف جوان، شما نباید به این حرف ها اهمیت دهید، این شما هستید که انتخاب می کنید چه کسی باشید و چه کاره شوید.
_ حق با شماست آقای رایدر، می شود درباره شغل خبرنگاری بیشتر برایم توضیح دهید؟
_ شغلی است که لازمه آن داشتن استعداد در به دست آوردن اطلاعات و داشتن درک کافی از مسائل مهم سیاسی و اقتصادی است. البته شغلی است که به مهارت نویسندگی نیز نیاز دارد. بعلاوه اینکه در مواقعی شغلی است که باید در آن خطر کرد.
_ خب، هر شغلی خطر مخصوص به خود را دارد ولی در مورد بقیه شاخصه ها... آقای رایدر،  از نظر شما من لازمه های این شغل را دارم؟!
آقای رایدر اندکی به فکر فرو رفت، سپس با آسودگی گفت:
_ آدلف جوان، شما تمام لازمه های این شغل را دارید، تنها به کمی تجربه در جمع آوری اطلاعات نیاز دارید.
_ و برای کسب این تجربه به نظر شما کجا مناسب است؟
_ کوچه های شهر پاریس، آدلف جوان! کوچه های پاریس!
پس از اتمام کلاس درس آدلف جوان به اتاق خود رفت. کمی آن جا نشست و روزنامه مطالعه کرد. خدمتکار خانم نانسی برای آوردن چای عصر در زد.
_ بفرمایید...
_ ارباب جوان، چای عصر را آورده ام.
_ خیلی متشکرم خانم نانسی. خواهشا از دفعه بعد من را آدلف صدا کنید.
_ ولی ارباب، اینگونه مودبانه نیست که یک رعیت ارباب خود را به اسم کوچک صدا کند.
_ خانم نانسی، من و پدرم از این اختلاف طبقاتی بی زار هستیم، مادرم نیز از طبقه عوام بود با این حال پدرم با او ازدواج کرد، پس اختلاف طبقاتی اینجا معنا نمی دهد. گرچه اگر مایلید هر جور که راحت هستید مرا صدا بزنید.
_ چشم آدلف جوان!
آدلف لبخند کمرنگ و کودکانه ای زد، این نخستین باری بود که مستخدم  که تازه استخدام شده بود لبخند او را می دید. آدلف مقداری چای نوشید و بعد گفت: 
_ خانم نانسی، از نظر شما خبرنگاری شغل خواب است؟
_ اگر حقایق را بنویسند، بله آدلف جوان!
_ حق با توست! درضمن چای خیلی مطبوع است، واقعا عالیست!
_ به خاطر پونه است آدلف جوان! در این فصل چای پونه بسیار مفید است.
_ راستی پدر برگشتند؟
_ بله... ارباب در حال حاضر در اطاق مطالعه هستند‌.
_ بسیار خوب خانم نانسی، متشکرم.
عمارت آندرسون ها بسیار بزرگ و قدیمی بود که به دستور کلیفورد آندرسون پدر جد آدلف ساخته شد. آدلف و پدرش از این خانه زیاد خوشان نمی آمد چون معتقد بودند این خانه با عرق ریختن چندین کارگر عوام ساخته شده. بر خلاف اشراف دیگر آقای داگلاس آندرسون از این اختلاف طبقاتی متنفر بود و این حس از او به پسرش آدلف نیز منتقل شده بود. آقای آندرسون همیشه در حال سر زدن به مدارس کودکان فقیر و بی سرپرست بود، برای همین زمان کمی را در خانه می گذراند. آدلف در زد:
_ لطفا بفرمایید داخل...
_ سلام پدر جان! امروز زود برگشتید...
_ سلام آدلف! آره امروز کار کمتر بود برای همین زودتر آمدم.
_ پدر می خواستم درباره چیزی با شما صحبت کنم...
_ بگو پسرم.
_ پدر من می خواهم برای به دست آوردن تجربه در خبرنگاری چند روزی را در کوچه های شهر بگذرانم تا بلکه تجربه به دست آورم.
_ که اینطور، خب پس وقتی توانستی آن کاری که می خواهی انجام دهی به خانه برگرد. کی تصمیم داری بروی؟
_ امروز، وسایل را هم جمع کرده ام.
_ لباس های معمولی می پوشی یا...
_ برای این که کسی نفهمد لباس معمولی می پوشم.
_ و پول؟
_ مقداری برداشته ام.
_ بسیار خوب پس...
آقای آندرسون از روی صندلی بلند شد، او خوشحال بود که پسرش می خواهد سر پاهای خودش بایستد. رو به آدلف کرد و گفت:
_ تلاشت را بکن و ناامید نشو، به امید دیدار.

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.