پلیس اشراف زاده : آشنایی 

نویسنده: malekimehdii1358

آدلف آندرسون با لباس های معمولی از خانه خارج شد، او شناختی از کوچه ها نداشت ولی با این در کوله اش یک نقشه ی از پاریس داشت. او چون مادرش از عوام بود از میزان فقر مردم خبر داشت ولی هرگز انتظار نداشت که تمام کوچه ها مملو از فقرا و گدایان باشد. آدلف هرچه که بیشتر  می گذشت از این همه فقر و تنگ دستی بیشتر ناراحت می شد، او در دل گفت: 
_ خدایا... اشراف به قدری می خورند که گویا عمری است غذا نخورده اند آن وقت بعید می دانم این ها تاکنون طعم غذای گوشتی را چشیده باشند. مادر می گفت که زندگی من برای بعضی آرزو است... 
تازه دفتر های روزنامه به جای این که این وضع را به گوش اشراف برسانند یک جین دروغ و چرت و پرت های سیاسی تحویل این مردم بدبخت می دهند. من باید خوب یاد بگیرم تا این وضع را اندکی تغییر دهم. 
ناگهان دید که چند پسر خوش پوش که اشراف زاده به نظر می آمدند یک پسر بچه ولگرد را به باد کتک گرفته اند:  
_ شما حیوانات کثیف لیاقت تمیز کردن کفش های ما را هم ندارید!!!
_ یالا خوک لاغر مردنی بینم بلدی مثل یک خوک واقعی ناله کنی یا نه!!!
_ او عرضه ناله کردن را هم ندارد!!!
آدلف از شدت خشم خونش به جوش آمد ناگهان خود را وسط معرکه انداخت: 
_ تنها حیوانات پستی که وجود دارند شما هستید که به کوچک تر از خود زور می گویید!!!  
تایرا تمام شیر ها را رسانده بود، پیاده روی برای او همانند مطالعه جذاب بود. او دوست داشت از تمامی کوچه ها دیدن کند و تا آنجا که می تواند یاد بگیرد و کمک کند. ولی آن روز ذهن تایرا درگیر بود، جنیفر کوچولو خواهر کامفر مریض شده بود، پدرشان آقای مک دونالد یک میوه فروش فقیر بود برای همین پول کافی برای آوردن پزشک و خرید دارو ها را نداشت. تایرا با خود گفت:
_ آخر چرا؟ چرا باید جنی کوچولو تاوان فقیر بودنش را پس بدهد؟ مگر تا به حال چه کار خطایی از او سر زده که باید این بلا به سرش بیاید؟ 
ای کاش کاری از دست من بر می آمد... ولی آخر چکاری؟ من نان شب خود را هم به زور به دست می آورم پس چطور به جنی کمک کنم؟
تایرا هیچوقت ناراحت وضع خود نمی شد زیرا می دانست که اوضاع بعضی ها به مراتب از او بدتر است، با این حال تنها چیزی که تایرا را ناراحت می کرد دشواری زندگی برای دوستانش بود... تایرا با خود گفت:
_اشراف ها در ناز و نعمت زندگی می کنند و به قول خانم پپر لای پر قو می خوابند آن ‌وقت جنی کوچولو که فقط شش سال دارد باید در تب بسوزد! ولی نه... اگر کسی بود که این وضع را به گوش وزیران و صاحب منصب ها می رساند و جلوی جرم و جنایت را می گرفت و عدالت را بر قرار می کرد اینگونه نمی شد...
ناگهان تایرا به خود آمد، دید دو پسر چهارده ساله شیک پوش درحال زدن یک پسر هشت ساله بودند که یک پسر که هم سن و سال تایرا با مو های بلوند کمی بلند و چشمان آبی درخشان از آن پسر بچه دفاع می کرد:
_ تنها حیوانات پستی که وجود دارند شما هستید که به کوچک تر از خود زور می گویید!!!
_ تو دیگر چه جانوری هستی؟ چگونه به خودت اجازه استفاده سخن گفتن در برابر ما را می دهی؟ می دانی ما که هستیم؟ ما...
_ هر که می خواهید باشید...اجازه ندارید به او توهین کنید و به او زور بگویید!
_ مثل اینکه به دنبال دردسری! نکند دلت هوس کتک کرده؟!
_ شما ها واقعا فکر می کنید من از شما می ترسم؟! اگر اینطور است معلوم می شود که نه تنها ادب بلد نیستید بلکه کند ذهن هم هستید!!!
بیایید جلو ببینم چه کاره اید...
تایرا که داشت تماشا می کرد از دل و جرأت آدلف خوشش آمده بود وارد کوچه شد و گفت: 
_ فکر نمی کنم عالیجنابان خوشنود شوند که پدرانتان بدانند پسرانشان به جای رفتن به مدرسه در حال ولگردی و زدن ما رعیت ها هستند و در ضمن امیدوارم زیاد عصبانی نباشند چون دارند به اینجا می آیند!!!
_ چ... چچه... چه داری می گویی؟ م... ممکن نیست...
_ به هر حال میل خودتان است ولی من اگر جای شما بودم خود را سریعتر به مدرسه می رساندم...
دو پسر به یک دیگر نگاه کردند سپس رو به آدلف و پسرک هشت ساله کردند و گفتند: 
_ می رویم ولی بعدا به سراغ شما دو نفر می آییم...
_ و برای خودتان بهتر است که دیگر این طرف ها پیدایتان نشود...
و بعد به سرعت از آنجا دور شدند...
تایرا و آدلف به یک دیگر نگاه کردند و بعد هر دو با هم زدند زیر خنده!!!
پسرک که نامش تئودور اسمیت بود به هر دوی آنها با تعجب نگاه می کرد...
نه آدلف بعد از مرگ مادرش و نه تایرا در طول این سال‌ها تا به حال اینگونه از ته دل نخندیده بودند...





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.