پلیس اشراف زاده : اطلاعات و نتیجه گیری 

نویسنده: malekimehdii1358

 آدلف پسرک را روی سکوی کنار دیوار کوچه نشاند:
- حالت خوب است؟
- ب... بله، کمی کتک خوردم ولی حالم خوب است...
- آن ها از تو پارچه ها را خواستند، درسته؟
- درسته... اما شما از کجا...؟
- اطلاعات، وقتی این همه پارچه کنار تو روی زمین باشد واضح است که آنها پارچه هایت را می خواستند و تو ندادی.
- آره... آن دو از من پارچه ها را خواستند و چون من ندادم با مشت و لگد به جانم افتادند...
تایرا دستمال گردن خود را زیر شیر آب گرفت و آورد، آن را به آدلف داد و آدلف شروع به تمیز کردن زخم ها و خراش های روی صورت کمی ککمکی سبزه تئودور که مو هایی قهوه ای روشن فرفری پیشانی او را در بر گرفته بود کرد‌. زیر چشم چپ میشی او کمی کبود شده بود.
تایرا به پارچه های روی زمین نگاهی انداخت و شروع به جمع کردن آن ها کرد و گفت:
- بگو ببینم مادرت خیاط است؟
با این پرسش آدلف و تئودور مات و مبهوت به تایرا خیره شدند...
- شما مرا می شناسید؟
- نه،من فقط یک نتیجه گیری ساده کردم، وقتی دیدم تو این همه پارچه به همراه داری و لباس هایت بسیار زیبا و نو هستند و این که تناسب خوبی بین رنگ کت و شلوارت با دکمه ها و کلاهت وجود دارد به این نتیجه رسیدم که مادرت خیاط است و کلاه و دکمه ها را خود خریداری کرده است، چون بیشتر خانم ها به تناسب رنگ ها اهمیت می دهند. 
- بله درست است، مادرم در کوچه کینگر خیاطی دارد و این کلاه را تازه برای من خریده است.
تایرا کلاه را از روی زمین برداشت و با دست خاک روی آن را تمیز کرد و به پسرک داد.
آدلف با خودش گفت:
- عجب پسر با هوشی است!!! چه کسی باورش می شود که او همه این ها را از چند پارچه و لباس متوجه شده است؟! عجیب تر آن است که به نظر فقیر می آید ولی با این حال لباس های تمیزی دارد!!! بهتر است سعی کنم پیش او باشم.
وقتی تئودور را راهی خانه کردند تایرا در سخن گفتن از آدلف پیشی گرفت: 
- بگو ببینم، یک اشراف زاده مثل تو اینجا چه می کند؟
- از کجا فهمیدی که...؟
- راستش را بخواهی یک دوست دارم که او هم اشراف زاده است برای همین وقتی نوع حرف زدنت را دیدم فهمیدم، برای یکی مثل تو مقابل آن پسر بچه های زورگو ایستادن خیلی شجاعانه بود!
- برای من هم جالب است که یک پسر بچه فقیر تا این حد باهوش و تمیز  باشد و بتواند مانند اشراف ها سخن بگوید که احتمالا از کشیش کلیسایی آموخته است، من برای کسب تجربه برای شغل خبرنگاری آمده ام، راستی نامت چیست؟
 تایرا لحظه ای جا خورد، هوش آدلف بیش از تصورش بود، تایرا لبخند غمگین هميشگی خود را زد و گفت:
- تایرا تنسدن هستم، پسر بچه ولگرد و یتیم ، و شما؟
- آدلف آندرسون هستم، پسر کنت داگلاس آندرسون  و الیزا فوشلوان دوره‌گرد عکاس که سه سال پیش از دنیا رفت...
- متاسفم، نمی خواستم شما را ناراحت کنم...
- اشکالی ندارد، می گویم تو جایی برای ماندن سراغ داری؟ آخر دوست دارم این چند روز روی پای خود بایستم بنابراین پولی که به همراه دارم را می‌خواهم در مواقع ضروری استفاده کنم، برای همین یک جای ارزان برای ماندن می خواهم.
- اگر دوست داری این چند روز را با من زندگی کن البته جایی که من زندگی می کنم...خب... زیاد جالب نیست...
- مشکلی نیست، من برایم فرقی نمی کند که جایم راحت باشد یا نه، البته اگر مزاحم شما نمی شوم.
- اتفاقا من از این امر خیلی هم خوشحالم، اما باید بدانی آدلف که من خیلی سخت کار می کنم تا پول در بیاورم آیا شما با کار کردن مشکلی ندارید؟ 
- اصلا! من برای همین از خانه بیرون آمده ام.
- بسیار خب، آدلف ما اول باید این چند شیر باقی مانده را برسانیم سپس پیش خانم پپر لبنیات فروش می رویم که هم من تو را به او معرفی کنم و هم ایشان دست مزد مرا بدهد.
- باشد تایرا، راستی تو دقیقا کجا زندگی می کنی؟ 
- در دفتر روزنامه متروکه تایملی که قبلا به خاطر بدهی تعطیل و وسایل آن مانند دستگاه چاپش رها شد.
- این که عالی است! وقتی روش جمع کردن اطلاعات را به خوبی آموختم شاید با آن روزنامه‌ ای چاپ کردم!!!
- درست است ولی اول باید جمع کردن اطلاعات را یاد بگیرید.
بدین ترتیب تایرا و آدلف با هم آشنا شدند، آرزو های هر دوی آن ها به نظر بزرگ تر از سن آن ها بود ولی باور کنید که اگر کسی در راه رسیدن به هدف پا فشاری کند به آن می رسد.


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.