رايكا : بخش اول

نویسنده: Zalya2020

کار این دفعه م خیلی آسون بود. فقط باید یه مکالمه ی ضبط شده رو بفرستم واسه مرکز پلیس. رئیس گفته فضولی نکنم ولی نمیتونم از خیرش بگذرم. هرچند شک دارم چیز مهمی باشه. حتما صحبت های مضحک یه سیاسی کثیف با یکی مثل خودشه. مهره ی سوخته ای چیزی.
 
((- محض رضای خدا تمومش کن لعنتی! 
+ محض رضای خدا؟ محض رضای خدا؟ تو چه میدونی خدا چی میخواد؟!
 - بحث رو عوض نکن عوضی! بچه رو ول کن! 
+ منم میخوام ولش کنم ولی گمون نکنم نتیجه اش اونی که تصور میکنی باشه.
 -چی؟ داری چه غلطی میکنی؟! راحتش بذار! زود باش بگو کدوم گوری هستی؟! 
+اون نه منو میخواد نه تو رو. جز منو تو هم که کسی نیست بخوادش. پس وقتی بره بهشت راحت میشه. 
-پرسیدم کدوم گوری هستی؟! دست از پا خطا کنی...)) 

اوه. فهمیدم. فکر کنم مربوط به پرونده ایه که سام درموردش حرف میزد. 
از وقتی به کلانتری نزدیک خونه م منتقل شده، مدام بهم سر میزنه و از کارهاش برام تعریف میکنه. انقدر شعور داره که دست خالی نیاد ولی بازم از رومخ بودن اینکه هر روز میاد کم نمیشه. یکی دو ماه دیگه از شرش خلاص میشم؛ وقتی خونه ی... 
مکالمه! حواسم پرت شد. سام میگفت این پرونده درمورد گم شدن یه دختربچه ی 8 ساله ست. مثل اینکه پدر و مادره با هم مشکل داشتن و پدره هم از لحاظ روانی چندان با ثبات نبوده. حالا که اینو شنیدم واقعا عجیب به نظر میاد. خوب طبق این مکالمه، پدره با روانپریشیش داشته بچه رو سر به نیست میکرده ولی وقتی پلیس ها به محل رسیدن هیچ اثری از قتل نبود. اثری از بچه هم نبود. فقط پدر و مادرش... 
مادرش؟! صبر کن ببینم مادره اونجا چیکار میکرد؟ اون که داشت پشت تلفن واسه آدرس گرفتن تقلا میکرد. یعنی یهویی پیداشون کرد؟ خیلی عجیبه. پس بچه چی شد؟ توی مکالمه که صدای بچه نمیومد. نکنه اصلا بچه پیش پدرش نبود؟ داشت ادا در میاورد؟ عجب مریض هایی پیدا میشن. بچه... بچه... امیدوارم هر چه زودتر پیداش کنن. 

خیلی خوب این هم از این! فایل ارسال شد. بالاخره یه نفس را... 
+رایکا ! رایکا خونه ای؟ 
... حت ...
 + رایکا! 
- اومدم سام! امون بده. 

اه. فکر کنم این بشر منو نبینه شب خوابش نمی بره.
 + سلام علیکم! 
-علیک سلـ... دست خالی اومدی؟
 هرچی در مورد شعورش گفتم فراموش کنید. 
+ دست خالی؟ مگه من نون آور این خونه م؟ یه کم از نون بازوی خودت بخور.
 - موضوع اینه که نون بازوم خودمو سیر میکنه ولی مهمون ناخونده رو نه. 
+ حالا یه نون و آب هم جلوم بذاری راضی ام. 
- باز خوبه راضی ای. 
قناعت رو باید از این بشر یاد گرفت. 

- چه خبر از بچه؟ 
+بچه؟ کدوم بچه؟
 از پروردگار خواستار صبرم. 
+ آها! اون بچه! چند تا آدرس از حرفای مامان و باباش بیرون کشیدیم ولی هنوز همه شون رو چک نکردیم. 
- چی شد؟ 
+نگو مادره هم قاطی داشته. بچه کلا پیش مادربزرگش زندگی میکرده. این دوتا هم هر وقت میپریدن به جون هم، بابائه میرفت سراغ بچه و یه بازی هایی درمیاوردن. البته این سری نه. هنوز معلوم نیست ولی فکر کنم مادربزرگه که بو برده بود اینا دوباره دعواشون شده، بچه رو از دسترس این خل و چل ها خارج کرد که بازم عذاب نکشه. 
- که اینطور...
 + واسه ت جالب شده.
 - نه فقط میخواستم مطمئن شم بچه سالمه. هر وقت معلوم شد بهم بگو. اگه هم بلایی سرش اومده بود اصلا بحثش رو جلو من پیش نکش. 
+ باشه باشه. تازه داری اون روی دل گنجیشکیت رو نشون میدی.
 -هرهرهر. یه کم دیگه از دستت راحت میشم.
 +خونه آماده شد؟! 
-تقریبا . مثل اینکه دارن دیوار ها رو تعمیر و رنگ میکنن.
 +اصلا کی داره واسه ت آماده ش میکنه؟
 - خواهرم داره از عموزاده هام کار میکشه.
 +چه شیرزنی! 
- شایدم فقط بهش بدهکارن. 
+ حالا هرچی. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.