پایان : فصل4 مفافقت

نویسنده: ms_ghoreishi

 اریکاpov
من و برادرم بعد برگشتن به خانه تصمیم گرفتیم وسایلمان را برای سفر جمع کنیم خوشبختانه ما زبان فارسی و ترکی را مسلط
بودیم ودر ایران مشکلی نخواهیم داشت
مایک هم با عمو صحبت کرده بود و انها قبول کرده بودند پیش انها بمانیم
تنها مانع باقی مانده راضی کردن پدر مادرمان بود که فکر نکنم کار خیلی سختی باشد
چون انها یه جورایی دنبال بهانه ای بودن که از دست ما خلاص شوند
                                   >سر شام<
(امم میتونم یه چیزی بگم)
مادر: سریع بگو که کاردارم
(مزارین منو مایکل بریم پیش عمو و زن عمو زندگی کنیم)
برای چند لحضه مادرم به من با شوک نگاه کرد
مادر:باشه
<یعنی میزارین ما بریم >
مادر: اره

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.