قسمت 1

عصر لعنتی ارتباطات

نویسنده: Pardis_annsherly

دلم یکی از آن تابستان ها قدیمی را میخواهد.
یکی از آن تابستان هایی که تنها استرسمان شروع مدرسه ها بود،از آن تابستان ها که لی لی کنان میگذشت؛با یخمک و خوشمزگی های خاص خودش...... 
اصلا انگار آن روز ها هوا یک جور دیگری خوب بود؛آدم ها هم یک مدل دیگری خوب بودند؛
راستش را بخواهید انگار دنیا خیلی قشنگ تر بود 
میدانی رفیق!
گاهی وقت ها دلم پر میکشد برای استکان و نعلبکی های کوچک و بلورین خانه مادربزرگ.....
دلم پر میکشد برای روزهایی که حتی هوا هم لطیف و مهربان بود 
آن روزهایی که نه خبری از فضای مجازی بود و نه این همه فاصله در عین نزدیکی 
آن روزها همه چیز رنگ و بوی قشنگ تر و بهتری داشت؛همه چیز واقعی تر بود 
اما یک زلزله ۱۲ ریشتری همه چیز زندگیمان را بهم ریخت 
زمان ها سریع تر گذشتند و از آن تنها آرزوهایمان ماند؛
آرزوهایی که روی طاقچه ی کوچک گوشه مغزمان خاک خوردند 
آدم ها دور تر شدند و از آنها فقط خاطراتشان ماند 
زمین سرد تر شد و با وجود افزایش دمایش از آن تنها دل پیچه و غم مزمن ناشی از گذشته های رفته ماند
ولی ازگذشته های دور و نزدیک 
 من ماندم.....
 تو ماندی......
 دیگری هم ماند...... 
در بین همه رفته ها ما شدیم بازمانده این نسل خاکی 
با فرسنگ ها فاصله و دوری 
ما ماندیم و حجم زیاد دور بودن ها
ما ماندیم و حجم زیاد بی تفاوت شدن ها نسبت بهم  
ما فقط ماندیم
چگونه ماندن را یادمان رفت 
برای هم ماندن را یادمان رفت 
برای هم بودن را هم یادمان رفت 
گیر کردیم در این چرخه ی پیچیده و یادمان رفت حتی زندگی کنیم 
عده ای هم گیر کردند در خاطرات خوش گذشته 
طعم گس چای 
توت چیدن های راه مدرسه و قرمزی دست ها بعد آن
شیطنت های یواشکی سر کلاس و تقلب های پر استرس
جمع شدن های خانوادگی خانه مادربزرگ 
ماه رمضان ها و افطاری های رنگینش 
بازی های کودکانه 
و همه خوشی ها و ناخوشی های ناب گذشته 
یکی هم این گوشه دنیا پرسید 
میشود دوباره همانطور زندگی کرد ؟
میشود دوباره رنگ و بوی زندگی برگردد؟ 
میشود دوباره کمی و تنها کمی با هم مهربان تر باشیم؟ 
اصلا میشود گذشته های خوب را دوباره ساخت ؟ 
میشود این چرخه بی رحمانه را شکست و به مهربانی های همیشگی قدیمی برگشت ؟ 
کاشکی بشود
دل همه مان پوسید و ترک خورد در این عصر مسخره ارتباطات 
کاشکی بشود
قبل از اینکه وضعیتمان وخیم تر از هر موقع بشود  
دیدگاه کاربران  
0/2000