تریبل ها : فصل دوم:سردرگمی 

نویسنده: M_SH

در مامان جمعشون کرده تا گردگیری کنه یکبار این کارو کرده 
با صدای بلندی گفتم :ماااامااان 
مامان 
مامان ملاقه به دست اومد 
_جانم 
_کتابامو تو برداشتی؟ 
_نه مگه سر جاشون نیستن 
یک نگاهی کردو متعجب زده شد 
             ............... 
وقتی کلاسام تموم شد بدو رفتم سمت پارک پاتوقمون. 
_سلام بچه ها
هوشنگ_به سلام گرتلدا شاه دزد
_شاه دزد!!؟؟ 
_آره دیگه دزد از دزد دزدی کنه شاه دزده 
زدن زیر خنده 
برای ماجرای کتابام به این نتیجه رسیدیم که دزد برده اونارو خیلی اولش سردرگم شدیم ولی نتیجه گیری آخرمون همین شد ماجرا رو بر دوستان تعریف کرده بودم از مانی که خیلی فکر اقتصادی داشت پرسیدم 

_مانی به نظرت چرا فقط کتابامو دزدیدن تو کشوم گردنبند طلا داشتم اونجارو حتی نگشته 

_خب شاید طرف از اونایی بوده که آخر شب بر بچه هاش غصه شاهپریون میگه فهمیده کتابات از چه ژانریه طلا پیدا کرده 
همه زدن زیر خنده 
نامردا داشتن مسخرم میکردن آخه بیشتر کتابام رمان عجق وجق بودن 
پوکر گفتم 
_جدی پرسیدم 
دستشو به ریش نداشتش کشیدو متفکر گفت 
_راستش شاید کتابخونه داشته همینجوری میچرخونه اونجارو شایدم بایک کتاب فروش قرار داد داره  چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه 

هوشنگ:شایدم تام بوده 

ما به شوخی برداشت کردیمو زدیم زیر خنده 

آناهیتا:آره برای انتقام سخت 

هوشنگ _ولی جدی گفتم مگه نگفتی یکبار راپرتتو داد به مامانت پس ادرستونو یاد داره شاید برای اذیت کردنت این کارو کرده حالا چجوری وارد شده دیگه خدا میدونه 
_شایدم آخه پنجره قدی اتاقم قفلش شکسته شده بود ولی فقط حدس میزنم تهمت نشه 

سارا چقدر ساکت بود 

_هی سارا چرا اینقدر ساکتی ماجرای انگشترت چی شد؟ 

_افتاده بود از دستم گم شد بابام همیشه میگفت با خودم همه جا نبرمش ولی من میگفتم اگه دزد خونه اومد بردش چی!؟
آخرم خودم گمش کردم 
مشخص بود خیلی ناراحته 
_فقط یک انگشتر زشت بود چیزی نبود خودم قشنگ ترشو برات میگیرم

سارا با بغض گفت: مادر بزرگم داده بود بم خیلی دوسش داشتم بم گفت گمش نکنم ولی 
دیگه ادامه حرفشو نگفتو زد زیر گریه 
برای اینکه حالش عوض شه رفتیم پارک بعدم یک رستوران دبش 

آناهیتا:الهی فدات شم دیگه ناراحت نباش چیزی که شده 

سارا:مهم نیست 

اینو با لبخند گفت مشخصه حالش بهتر شده 
بعد خدافظی هرکی سمت خونش رفت هوشنگ  همراه من قدم برداشت

_مگه خونتون از اون ور نیست 

_ساعت شیشه توقع نداری که بيارم تنهایی بری 

_هی خودم میتونم از خودم دفاع کنم 
_هیش چيزيت بشه مامانت سرمو کچل میکنه جاش کل کلم میکاره 

زدم زیر خنده گفتم _مهم نیست گل کلمم بهت میادا
هوشنگ هیکل ورزش کاری داشت خیلی قوی بود کسی میدیدش فکر میکرد دانشجویی چیزی هست 
همیشه عادت داره روی سرش که موهای کوتاه مشکی داره کلاه کپ بزاره 
منو رسوندو رفت 
مامانم خیلی وسواسیو نگران منه روم حساس کلا از اون مامانایی که فکر میکنن همه دزدا قاتلا منتظرن من بیرون برم بعد گیرم بندازن ولی باز پدرم تلاش میکنه از وسواسی بودنش کمتر شه منو آزاد گذاشته تا قبل هفت بگردم البته خیال مامانمم به خاطر این راحته که با دوستامم. 

وارد خونه شدم سلام دادم رفتم اتاقم که
باز هیرت زده شدم همه کتابام سر جاش بودن البته نامرتب پخشو پلا تو قفسم افتاده بودن شایدم از بینشون چند تایی نباشن 

سریع رفتم پیش پدر مادرم 

_شما دیدید که کتابام پخشو پلا تو اتاقمن!!!؟ 
مامان _از خودت تعریف کن خب برو جمع کنشون اصلا چرا پخشو پلا!؟ 
_خب دزدا که هنوز نمیدونم از کارشون چه قصدی داشتن وقت نکردن مرتب کنن من از طرفشون معذرت میخوام.

بابا_برو دختر جان باز چه رمان جدیدی خوندی جو گیر شدی.؟ 

بم خندید، منظورشون چیه چرا دارن طوری رفتار میکنن انگار از ماجرا خبری ندارن

_اصلا حوصله ندارم بام شوخی کنید 
مامان _برو چایی بزار 
بابا_ این بشقابم تو آشپزخونه بزار 
ووووی دوست داشتم سرمو به دیوار بکوبم اصلا بزار دستم بندازن برام مهم نیست.

رفتم به کارایی که گفتن انجام دادم بعد رفتم اتاقمو مرتب کردم اوف رفتم از کشوم یک کش مو بردارم که هیچ وسایلی توی کشو هام نبود 
بلند گفتم :گندش بزنن

با سرعت رفتم پیششون

_کشوم خالیه خالیه

بابا_جدی!!؟ 

اومدن یه نگاهی زدنو مثل دیروز یک هدس گمانایی زدن درمورد کتابا هرچی میگفتم بم میگفتن وقت شوخی نیست یعنی چی من دارم شوخی میکنم یا اونا اصلا بزار بازی شون ادامه داشته باشه. 

صبح بر دوستام ماجرا رو گفتم حدس اونام مثل من بود 

توی حیاط مدرسه بودیم 

آناهیتا :پس میگید کار تامه 
مانی:به جز اون کار کدوم دیوونه ای میتونه باشه
هوشنگ:به راحتی میتونیم به پلیس بگیم که گوشمالیش بده 

_ولی ماکه مدرکی نداریم 
_خب دوربین بزار
_اصلا از کجا وارد شده پنجره کامل بسته بوده هیچ راهی هم نبوده 

_نمیدونم 

_بیشتر از این تعجب میکنم که چرا طوری رفتار میکردن که انگار خبری نداشتن 

سارا_از چی؟ 
_از ماجرای کتابا دیگه 
_ماجرای کتابا!!؟؟ 
_سارا اصلا حوصله اذیت کردن ندارم 
_خبری ندارم از ماجراش خب 
_دیروز گفتم 
_یادم نمیاد 
ما مشکوک به هم نگاه کردیم 
سارا رو دنبال نخود سیاه فرستادیم 
هوشنگ _ماجرا عجیب تر شد 
_دارن منو بازی میدن 
اینو با عصبانیت گفتم 

مانی:با گذر زمان قطعا مشخص میشه ماجرا چیه هرکی اذیتت کنه خودشو لو میده الان زیاد بش فکر کنی فقط خودتو اذیت کردی 

تام :هی سوسک چی اینقدر عصبانیت کرده 
مثل کلاغ شروع به خندیدن کرد 
_تو نباشی زندگی به کامم شیرین تر از قنده
تام :راستی شنیدید قراره یک معلم جدید بیاد 
مانی:نکنه تویی 
مانی اینو به مسخره گفت آخه تام کارش همیشه مسخره کردنه
ولی صورتش جدی شد 
گفت:نه بابا جدی قراره جای اون معلمی که گفتن بیمارستان بستریه یک معلم جدید بیارن 

_مشخص نشد چرا بیمارستانه
_هرکی یک چیزی میگه اینام همون تفکراتشونه که میگن وگرنه هیچکی حتی معلما نمیدونن 

_تو از کجا میدونی معلما نمیدونن 
یک لحظه دست پاچه شد لبخند مسخره ای زدو گفت :ما اینیم دیگه 
تام :برو بابا 
تام رفت 
آناهیتا:مشکوک میزد 
مانی :کار خود نامردشه 
هوشنگ: هی بچه ها تهمت نزنید 
_یک حدسه  صبر میکنیم منتظر حقیقت میتونیم 
_بهترین کاره 
بعد اتمام کلاسا مستقیم رفتم خونه به بچه ها گفتم عصابم خورده دلیل الکی آوردم 
وقتی رفتم خونه سلام کردم رفتم اتاقم 
نمیدونم چرا انتظار داشتم وسایل کشوم سر جاش باشن 
که واقعا هم بودن 
یک جعبه داشتم که قفل کوچیکی داشت قفلش شکسته بود ولی بازم وسایل توش بودن 
بیشتر از اون چیزی که فکر کنید هیرت زده و سردرگم شدم 




M.sh









دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.