تریبل ها : فصل پنجم :اموزش

نویسنده: M_SH

_تریبل 

برگشتم روبه روی جک قرار گرفتم 

_چی؟؟

_اونا اسمشون تریبل هست بیا تا اشنات کنم باشون 

_من عمرا بات همکاری کنم تو کاری که هنوز نمیدونم چیه 

از سر کلافه گی یک پوفی کشیدو گفت :خیلی احمقی اگه الان پاتو بیرون بزاری جوری میکشنت که کوچه قرمز از خونت شه منم با اینکه کمکم نمیکنی من کمکت میکنم کاشک میشد مجبورت میکردم که بام بیای 

_ولی نمیتونی بازم به دلیلی که نمیدونم حالا بجنب بگو باید برم دنبال پدر مادرم 

خنده حرسی زدو گفت _البته اگه زنده باشن 

با حرفش انگار یک سطل آب یخ روم ریختن 

_گاز بگیر زبونتو 

_اوه جونور بیچاره حقیقت تلخه 

_بجنب بگو اونا چه کوفتی هستن که دارن همه رو میکشن 

_دنبالم بیا 

در حالی که طرف دفتر مدیر میرفت توضیح داد 

_نگاه یک نصیحت از معلمت به تو 
بعد واستاد جدی گفت :الان تو این دنیا خیلی چیزای عجیب، ترسناک و باور نکردنی هست که باید توانایی مقابله باشونو داشته باشی 
_که اولیشم به لطف تو دیدم 

با یاد آوری اون اتفاق بدنم یخ کرد، یعنی من داشتم پیش با قاتل دوستام حرف میزدم اون داشت منو کمک میکرد 

_من دیگه حاضر نیستم با تو قاتل حرف بزنم 

_منم حاضر نیستم بزارم بری خودکشی کنی 
_ببینم کی میتونه جلومو بگیره 


_من 
برگشتم طرف صدا با دیدن آقای رمضانی تعجب کردم 
_آقای 
_همتی فامیل واقعيم 
_نکنه شما با 
نزاشت حرفمو کامل بگم 
_عمرا اصلا فکرشو نکن فقط دیدم اینجا میتونم زنده بمونم همین 

_زنده باشید 

_طبق گفته ی جک بری میمیری من کمکت میکنم نبینم رو حرفم حرف بزنی دنبالم بیا 
بدون هیچ چیز دیگه شروع به حرکت کرد جلوی یک کلاس واستاد 

_بت حق انتخاب میدم یک کلاسو پیدا کن که فعلا توش باشی 

وقتی دید حرکتی نمیکنم به ساعتش نگاه کردو گفت :از الان یک دقیقه وقت داری یک کلاسو انتخاب کنی وگرنه مجبوری شبو تو سالن که محل رفتو آمده بگذرونی شروع شد 

سریع به سمت کلاس مد نظرم رفتم 
یک کلاس بود که عاشقش بودم سال پیش تو این کلاس آتش سوزی شد به همین خاطر نو و تمیز ترین کلاسه جدا از اون کلاس زیست بود درسی که خیلی دوسش داشتم 
وارد کلاس شدم 
 اون کلاس نبود دیگه با صحنه بدی رو به رو شدم همه دیوارا خونی بودنو چند تا از اون لباس پاره ها داشتن جسد یک آدمو تیکه میکردن 

آقای همتی: فکر نمیکردم مستقیم بیای اینجا ولی مهم نیست حواست به وقتت باشه 
به طرف اتاق مطالعه رفتم 
خداروشکر اینجا مثل قبل بود 
_به ادمای جک میگم یک دستی به اینجا بکشن 
_منظورت همون لباس پاره هاست 
تک خنده ای کردو گفت :آره همونا 

دوباره به ساعتش نگاه کردو گفت :حالا پنچ دقیق بت وقت میدم لباس تمیز بپوشی وسایلتو بچینی 
_مگه پادگان نظامیه!؟ 
جدی نگاهم کردو گفت :آره مشکلی داری 
یک اوبوهت خاصی داشت که سریع گفتم :نه بابا 
_پنج دقیقه از الان شروع شد 

از اتاق بیرون رفت 

لباسام با خون کثیف شده بودن 

با یک دست لباس عوض کردم 
یک کمدو گردگیری کردمو وسایلمو چیدم 
اتاق تقریبا 20متری بود وسطش میزو صندلی چیده شده بود که احتمالا اون لباس پاره ها یک گوشه جمعشون میکنن 
از اتاق بیرون اومدم
جلوی در منتظرم بود به ساعتش نگاه کردو گفت :داری راه میفتی چهار دقیقه چهلو پنج ثانیه 

شروع به حرکت کرد وارد کلاسی که قبلا کلاس شیمی بود وارد شد 

اشاره کرد رو یک صندلی بشینم خودش روی صندلی معلم نشست 
پاشد، یک ماژیک برداشت روی. تخته یک چیزی مثل دود کشید که حدس زدم چیه 

_این تریبل هست 

_عقل دادن 

_نع 
_اوه چه بد یعنی کنترل اونا دست ما نیستو دست خود بی عقلشونه 
_بقیه نظر تورو دارن اما نظر من اینه که اگه عقل داشتن طوری میکشتن که مارو ریشه کن کنن و میتونیم گولشون بزنیم پس خوبه که عقل ندارد فکر نمیکنن 

_خب  

_یک ویروس خیلی بد که بعدا بیشتر برات بازش میکنم دارن که اگه نزدیکشون بشیم از راه تنفس میگیره 
_خب نکات مثبت درباره ویروس 
_از طریق آدما واگیر دار نیست و اگه فاصله تو با تریبل بیشتر از یک متر باشه ناقل ویروس نمیشی 
_چه خوب 
_خب سوالاتتو بپرس جواب میدم 
_چرا آدم میکشن؟ 
_اونام زندن نیاز به غذا دارن خوراکشون قلب انسانه 
_اوه چه وحشت ناک 
_خوب کنار میای با ماجرا آفرین 
_اگه کنار نیام چیکار کنم فقط الان دوست دارم واقعیت رو بدونم 
_خب سوال دیگه نبود 
_اونا از کجا اومدن 
_کسی دقیق نمیدونه ولی احتمالا یکی اونارو ساخته دیگه به چه دلیل نمیدونم چطوری بازم نمیدونم 
_ویروس کشنده هست؟ 
_درمورد ویروس یک زمان دیگه حرف میزنیم 
روی تخته که یک تریبل که بیشتر شبیه خط خطی بود قسمتاشو توضیح داد کجا چشماشه کجا دهنشه 
_اصلا چنین قسمتاشون دیده نمیشه فقط یک دود سیاه باید از روی اینا تشخیص بدیشون 
 
یک دود سیاه سفید. بودن که از طریق اینکه اونجا بیشتر سفیده یا سیاه قسمتاشو میفهمیم

_فکر کنم بر امروز کافیه 
_ولی من هنوز کلی سوال دارم 
_پنج دقیقه وقت داری بقیه سوالاتتو بپرسی 
_چرا هی زمان میدی
_بیکار نیستم کار زیاد دارم
_اون تریبل ها مارو میبینن دیگه از کجا تشخیص میدن انسانیم اونا که عقل ندارن
_حیوانم عقل نداره ولی سمت غذاش میره مثل حیوان اگه حمله نکنی کارت نداره البته اگه سیر باشن 
چشماشون فقط واسه اینه که به دیوار نخورن و بدونن شکارشون کجاست چیز خاصی رو تشخیص نمیدن با چشماشون 
وقتت تمومه 
از کلاس بیرون رفت و منو تنها گذاشت 
موندم کجا برم 
وقت استراحت که نیست فقط وقت کشف حقیقت هست 

رفتن تو مدرسه یک دوری زدم سعی کردم اطرافو تو ذهنم ثبت کنم 
تا آقای جکو دیدم که مشغول دستور دادن به لباس پاره ها بود سمتش رفتم 

_سلام معلم قاتل 

خنده بلندی کردو گفت :عجب لغبی دوسش دارم 

_خوبه 

_با معلم قاتلت چیکار داری 

_یه سوالایی ذهنمو درگیر کرده خیلی 
_بگو شاید جوابتو دادم 

_چرا کشتیشون 

_بش فکر نکن 
_آخه چرا 
_اگه فقط همینه من میرم 
_نه واستاد باشه ولش کن تو کی هستی این لباس پاره های سگ جون کین 
دوباره بلند خندید به لباس پاره کنارش که تو چشمش چاقو بود اشاره کردو گفت :حال کردی چی صدات کرد لباس پاره سگ جون 

با عصبانیت دلخوری گفتم :مگه جک میگم که هی میخندی جوابمو بده اینا چین هرچی هستن آدم نیستن

جک :آره، لباسای پارشون و کثیف بودنشون مال اینه که مثل ما به پوشش اهمیت نمیدن لباسیم که دارن به خاطر ما هست که دوست نداریم کسیو بدون لباس ببینیم و اصلا تمیز بودن براشون اهمیت نداره یک چیز خنده داره براشون 
_نگفتی چین ولی تا الان فهمیدم طرز فکرشون اصلا شبیه ما نیست 
_آره چون مثل ما نیستن درکل فقط بدون فرقشون با آدما اینه که به قول تو سگ جونن و طرز فکرشون با ما خیلی فرق داره 
_گیج شدم 
_حق داری، یک پوئن مثبت دیگه فکر میکنم داشته باشن هوششونه که شاید کمتر یا بیشتر از ما باشه که دارم روش کار میکنم 
_تو توی بوجود اومدن تریبل ها دست داشتی؟ 
_ اوه جونور کنجکاو، این کنجکاویت به ضررت تموم میشه 

با جسارت تو چشماش نگاه کردمو گفتم :گاهی هم کنجکاوی خوبه حقیقت رو نمایان میکنه 

_نپرسیدی از پدر مادرت 

_راستش نمیخوام چیزی بدونم چون شاید خبر سنگینی باشه بعدشم فکر نمیکردم شما خبری داشته باشی 

_جونور پدر مادرت زندن ولی باید ضرفیت داشته باشی خبر بدی بشنوی 
_خودمو دارم بر خیلی چیزای بدتر آماده میکنم جونور 

رفتم سمت اتاقم صدای خنده ی بلندشو میشنیدم 

داخل اتاقم رفتم 
تو همین مدت میز صندلی رو برداشته بودن یک فرش دوازده متری پهن کرده بودن یک تخت گذاشته بودن 

تا فردا صبح از بستی به چیزای اخیر فکر کردم سردرد گرفته بودم
و کم تونستم بخوابم

معلمم اومد 
_خوب خوابیدی 
_اصلا 
_حالت خوبه 
_به هیچ وجه ولی باید عادت کنم کنار بیام

_تو میتونی گرتلدا 
_بی شک 
البته خودم به حرفم ایمان نداشتم 
دوباره وارد کلاس شیمی شدیم 

_ویروس گرتلدا
_خودشون کم بودن که 
_ کشنده نیست ولی عقلتو از دست میدی 
_واکسنی چیزی نداره 
_تازه اومدن فقط سازنده تریبل ها میتونه کمکمون کنه
_خب عقل مون میره بعد چی 
_دیوانه میشن احتمالش هست به هرکسی حمله کنن از خودشون نمیتونن دفاع کنن بر ما ضرر دارن 
_خب چرا 
_چون تاکه به این ویروس ناقل میشن درد بدی میکشن دیوانه وار بمون حمله میکنن کم کم مغز آدم ناقل از بین میره میمیرن
_گفتی کشنده نیست
_خب تا یک مدت نمیکشه 
_تریبل ها چطوری میمیرن؟ 

_خب خیلی جالب میمیرن
_الان هیچی جالب نیست فقط بگو
_اونا از طریق تولید مثل زیاد میشن پس جنسیت داره زن مرد
همیشه جفت پیش همن. وقتی جدا شون کنیم میمیرن 
_ولی یکیو دیدم تنها بود
_خب یک روز وقت داره یکی  پیدا کنه 
_چه خر تو خر
_اوهوم 
یک توضیحات مختصر دیگه ای هم داد 
_من هرچه زود تر باید برم 
_ مختاری ولی هرچی بیشتر بمونی به نفعته 
_مجبورم برم 
_میری که چی، کجا میری، اینجا بمون زندگی کن، اینجا امن هست 
_خودمو زندانی کنم چطوری زندگی کنم چطوری با نگرانی پدر مادرم کنار بیام وضعیت آدما چطور چقدر زنده موندن باید بدونم شمام که چیزی نمیگید همه اینا دلیل میشه که برم 
_من  قانع نشدم دلیل اصلیتو بگو تفرقه نرو
_حاضرم بمیرم یه دست تریبل ها ولی اون قاتل بم پناه نده 
_چرا مثل تام رفتار نمیکنی که زندگیش اونقدر ارزش مند بود، هرکاری کرد برای جای امن داشتن
_اون در حق دوستی حالا نه ولی در حق هم کلاسیش نامردی کرد در ازای زندگی،  من حاضرم بمیرم به دوستام خیانت نکنم پیش قاتلشون نباشم 
_خب با اینکه بازم قانع کننده نبود ولی باشه برو برات آرزوی موفقت میکنم 
این روزم چند حرکت رزمی چند نصیحت کرد 
وسایلمو که شامل یک کوله پشتی بود رو برداشتم 
رفتم دم در مدرسه 
جک:جونور آرزوی مرگی دردناک برات دارم 
_منم آرزو میکنم به دست همون لباس پاره هات بمیری 
از معلم قدیمیم هم یک بآی کردم 
_خدافظ اقای همتی فقط دلیل اینکه فامیلتونو نگفتید نفهمیدم 
_بعدا میفهمی دخترم به امان خدا 
وارد کوچه شدم در مدرسه بسته شد یک کوچه پر خون تیکه های انسان روی زمین افتاده بود 
وارد جهنم شدم باز 

نویسنده :M.SH 
لطفا با دادن نظر نویسنده رو همراهی کنید با تشکر 








دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.