تریبل ها : فصل دهم :جراحت  

نویسنده: M_SH

با حس کردن سوزش شدیدی چشمامو باز کردم 
روی یک زمین سفت و سرد بودم انگار بدنم خشک شده بود به زور میتونستم تکون بخورم 
توی یک اتاق تاریک که چیزی جز زمین سفت سرد بدون فرش داشت، نداشت 
یعنی منو ول کردن اینجا نامردا
تو یک حرکت نشستم که همراه بود با درد شدیدی که زخمای کمرم گرفتن
یک داد بلندی زدم 
ناخودآگاه اشکام میریختن 
یکی داشت قفل درو باز میکرد سریع اشکامو پاک کردم نباید نقطه ضعفی نشون بدم 
دیگه توان نداشتم افتادم روی زمین دوباره انگار تمام قدرتمو ازم گرفته بودن 
بلاخره در باز شد یک مرده ای که موهای سفید کمی رو سرش داشت لباس پزشکی هم تنش بود وارد شد احتمالا همون دکتر ادوارد که اسمشو شنیدم از آریان 
چون یک بار تعریف میکرد که اونقدر خورد که حالش بد شد و رفت پیش دکتر ادوارد 
ادوارد_سلام گرتلدا حالت چطوره
نیرو نداشتم حرف بزنم تمام نیرومو جمع کردم 
گرتلدا _به نظرت چطوره؟ 
ادوارد _اوه میدونم سوال مسخره ای پرسیدم خواستم سر بحثو باز کنم 
_میشه بگی چه مدت بی هوش بودم 
_بیستو چهار ساعته که بیهوشی خودمم کاری کردم بیشتر بیهوش باشی که درد نکشی وگرنه بعد سه یا چهار ساعت بهوش میومدی 
_از مهربونیته اونقدرم مهربونی که زخمو پانسمان کردی 
حالت کنایه گفتم آخه زخمم پانسمان نبود
_اوه گرتلدا متاسفم جناب آدرین گفت وقتی بهوش اومدی پانسمان کنم 
_چه فرقی داره 
_موقع هوشیاری دردشو متوجه میشی 
_عجب حیوونیه 
_نگو گرتلدا حال الانتم مال خیره سریاته بعدشم اگه جناب آدرین نبود الان مرده بودی 
_تو این وضعیت مردن یک نعمته،  میمردم بهتر بود تا اینجا باشم 
_حالا زیاد حرف نزن حالت خوب نیست 
تونیکم که همش خونی شده بود و پاره رو در اورد یکم معذب شدم ولی اصلا درد نزاشت بش فکر کنم در حال پانسمان دکتر گفت 
_جناب آدرین گفتن تو اتاق بندازیمتو ولت کنیم اما من گفتم حتما میمیری به زور وارد اتاق شدم جلو خون ریزی کردن زخمتو گرفتم دیگه نزاشت کاری کنم، یواشکی کاری کردم بیشتر بیهوش بمونی تا کمتر درد بکشی 
با اطراف نگاه کردم دنبال دوربین گشتم. 
دکتر _اینجا دوربین نداره وگرنه اینقدر راحت حرف نمیزدم 
داشتم میگفتم همون لحظه که بیهوش شدی 
_آخخ
_صبر کن داره تموم میشه
_مسخرم نکن بچه نیستم 
_پس اگه بچه نیستی تحمل کن 

یک موادی روی زخمم ریخت حتما زد عفونی میکرد زخممو که خیلی زخمم سوخت 
دندونامو به هم چفت کردم که جیغم به هوا نره 
_تموم شد تموم شد 
و شروع کرد به باند پیچی کردن 
دکتر _خلاصه وقتی دیدمت تعجب کردم زخمت خیلی بد بود و ماجرای زخمتو پرسیدم با اون زخم خیلی خوب دووم آورده بودی،  تموم شد 

بام حرف میزد که حواسم به دردم نباشه 
_ممنونم
_قابلی نداشت صبر کن برات لباس بيارم
رفت و بعد چند دقیقه اومد لباس دادو دم در منتظرم موند
لباسامو پوشیدم 
خواستم واستم نتونستم 
دکتر اومد داخل اتاق 
دکتر _نگاه من میتونم کمکت کنم بری ولی باید قوی باشی و خودت بلند شی 
_میشه یک مدت بم بدید تا یکم سعی کنم راه برم 
_الان راه رفتن شاید باعث شه زخمات خونریزی کنه اما شرایط مثل قبل نیست 
_منظورتونو میفهمم ممنونم بابت کمکتون 
سر تکون دادو دم در منتظرم موند 
دیوارو گرفتم تا بلند شم
نیم خیز شدم زخمام درد گرفت که دادمو تو دهنم خفه کردم 
کامل واستادم ولی به دیوار تکیه داده بودم 
تکیه مو از دیوار گرفتم یک قدم جولو برداشتم بیشتر از اینکه زخمام جلومو بگیره توان نداشتم که راه برم 
آروم قدم قدم رفتم بیرون اتاق 
دکتر _آفرین خیلی بت امید وار شدم
_به کوری چشم اون جناب آدرین
دکتر آروم کنار گوشم گفت_جلو زبونتو بگیر 
_توان ندارم راه برم 
_تاکه به اتاقت رسیدی برات غذا میارن 
تا اتاق به زور رفتم اخراش داشتم میوفتادم که دکتر منو گرفت 
در اتاقو باز کردن وارد اتاق شدم 
همه حتی کاملیا با نگرانی منو نگاه کردن 
درو سریع بستن قفل کردن کارل و آریان سریع اومدن به من کمک کردن  رو تختم بشینم 
بعد مدتی سربازی که همیشه پشت دره غذا آورد موقع رفتن گفت _آخرین باره غذای خوب میخوری 
بش انگشت نشون دادم که اخم کردو رفت 
کارل _تنها جوابی که لایقش بود زدیم زیر خنده 
غذا مو خوردم انگار دوپین کردم 
یکم راهمج برفتم تا عادت کنم الان راحت راه میرفتم فقط آروم راه میرفتم تا زخمام درد نگيره 
کاملیا رفت داشت فیلم میدید 
کارل_حالا واقعا کاملیا زد؟
_ماجرا رو میدونید؟ 
آریان _با افتخار خودش تعریف کرد 
_عجب 
کارل_خیلی نامرده جناب آدرین اونو برد که بکشه از دستش خلاص شه تو نجاتش دادی بازم زد؟
_خب آره ولی ولش کنید بعضیا حتی ارزش ندارن در موردش حرف بزنیم 
کارل _حالا خوبی 
_خوب که اره بهتر شدم ولی الان مهم نیست مهم کاراییه که به بعد میخواد بامون کنه 
آریان _حالا ابجی گرتلدا لطفا دیگه به جناب آدرین چیزی نگی که اذیتت نکنه 
لبخند زدمو گفتم _چشم داداش آریان 
کارل_اوه من حسوديم میشه ها
آریان _ای داداش حسود 
خندیدیم 
کارل_ منکه از کاملیا میترسم نکنه دوباره دعوا راه بندازه مام مجازات شیم 
_هواستون باشه اگرم خواست چنین کاری کنه اصلا مقاومت نکنید 
آریان _اگه بخواد بکشه چی
_ادمای ادرین نمیزارن منم چون دفاع کردم زدن
آریان _آخه نامردیه
_حتما یک دلیلی داره جناب آدرین دانشمند هست 
یکم دیگه حرف زدیمو رفتیم خوابیدیم 

از خواب که بیدار شدیم برای صبحونه فقط یک بیسکوییت گذاشته بودن بر هر نفر 
کاملیا :آخه این کجای این شکمو میگیره 
و به شکم آریان اشاره کرد
آریان :چرا به شکم من اشاره میکنی مگه خودت شکم نداری 
کاملیا :دارم اما اندازه یکی تو نیست 
کارل :چرا سه تا فقط 
کاملیا :واس گرتلدا نیاوردن
آریان _مگه میشه من بخورم گرتلدا نخوره 
گرتلدا _من دیروز کلی غذا خوردم ناراحت من نباشید 
کارای روزانمونو کردیم ورزش فیلم که نوبت ناهار شد همون سرباز مو طلایی اخمو اومد گفت:غذاتون با سربازا یکیه بیاید بگیرید 
آریان _باز جا شکرش باقیه
رفتیم وقتی کلی مرد هیکلی که دور میز جمع شده بودن رو دیدیم هنگ کردیم 
مو طلاییه :حالا شکر کنید اگرم نفرای آخر باشید غذا بتون نمیرسه و تموم میشه
بچه ها شروع کردن به رد شدن از کلی مردای هیکلی جالبم اینجاست مردا راهو برای کاملیا باز میکردن راحت رد میشد خب به خانوم احترام خاصی میذارن مردا 
بذار من امتحان کنم 
_هی آقا میشه اون طرف بری تا رد شم 
مرده رو به روم _تو کی باشی که رد شم 
مرد محترمی هم به نظر میومد 
_گرتلدای بزرگ 
مشخصا خندش گرفت ولی خودشو خورد و اخم کرد و یک مشت هوالی صورتم کرد که پرت شدم زمین 
نامردیه حتما آدرین گفته بام اینجوری رفتار کنن 
یعنی از گشنگی میمردم چه بهتر بمیرم راحت شم از این دنیای کوفتی
فکم به شدت درد میکرد اشک تو چشمام جمع شد نه از درد از نامردیه روزگار 
متوجه همون مرده که منو زد شدم تو چشمامش پشیمونی رو میدیدم مردا خیلی زود با چشماشون لو ميرن 
عیبی نداره از این سربازه کینه به دل نمیگیرم بش دستور دادن 
رفتم به اتاقم 
روی تخت دراز کشیدم چشمامو بستم توی همین حالت موندم تل بچه ها اومدن
کاملیا _حال کردید چطور راه برام باز شد 
بچه ها باش حرف نمیزدن به خاطر من ناراحت بودن 
کارل_خوابیده 
_نه بیدارم خوابم نبرد
آریان _نمیذاشتن دوتا غذا بگیریم تا قسمتی از غذامونو بت بدیم 
_هی بچه ها من ازتون انتظاری ندارم 
بلاخره بعد کلی حرف زدن رفتن 
منم زیر پتو تنها فضایی که میتونم توش راحت باشم نه نگران باشم کسی گریمو میبینه نه نگران نیستم کسی نقطه ضعفی ازم پیدا کنه تا جایی که تونستم گریه کردم به نامردیه جهان برای مادرم که الان نگران من بود یا فکر میکرد مردم، برای  دوستام که به خاطر من مردن 
نفهمیدم چطوری خوابم برد 
وقتی بیدار شدم همه خواب بودن پس تا شب خوابیده بودم غارو غور معدم. اذیتم کرد 
رفتم پشت درو آروم در زدم 
سرباز درو باز کرد یکم وقتی منو دید تعجب کرد ولی سریع صورتش جدی شد 
_آب که میتونم بخورم 
_نع آب کنار غذا هست اون موقع میتونی بخوری 
_ولی اگه کسی این موقع تشنه شد چی؟ 
_نمیمیره صبر کنه 
دوباره رفتم تو تختم باشه اینا که چیزی نمیدن منم تلاش نمیکنم میگذارم بمیرم 
رفتم تو تختم دوباره خوابیدم 
ایندفعه با صدای پا بیدار شدم 
کاملیا :پاشو دختر داریم میریم صبحانه بخوریم 
_اومدن من فایده ای نداره 
_بیا تلاش کن 
گرسنگی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم روم فشار آورد ه بود 
به همین خاطر بلند شدم 
رفتم به همون سالنی که غذا میدن
سعی کردم خودمو از لاشون جلو ببرم که کمرم چنان تیری کشید که نفسم بند اومد،  رفتم یک گوشه نشستم تا درد کمرم بهتر شه اصلا دیگه نمیتونستم راه برم 
تا وقتی همه غذاشونو خوردن منم یک گوشه نشستم تا درد کمرم بهتر شه خیلی درد میکرد بدتر میشد ولی بهتر نمیشد 
صورتم از درد مچاله بود 
_هی دختر خانوم 
سرمو از روی پاهام برداشتم به صاحب صدا نگاه کردم 
همون مرده بود که دفعه پیش زد تو فکم 
_بله 
_حالت خوبه؟ 
-اصلا خوب نیستم 
_میتونی بلند شی؟ 
_یکم دیگه بشینم بلند میشم میرم ممنونم که نگران منی 
_خلاصه اگه کمکی خواستی بابت اون ضربه دیروزم متاسفم 
_میدونم اون جناب آدرین مجبورت کرده اینکارو کنی من کینه ای ازت به دل ندارم 
یک لبخند زدو رفت 
سالن خالی شده بود 
چقدر فضایی که تنهایی آرامش بخشه 
با کمک میز آروم بلند شدم
به سمت اتاقم رفتم 
مثل همیشه سرباز مو طلایی جلو در بود 
_میخوام جناب آدرین رو ببینم 
_میرم بش میگم اگه دلش خواست ببینه تورو میایم دنبالت 
رفتم داخل اتاق و روی تختم دراز کشیدم 
باید یک کاری میکردم نکنه میخواد از گرسنگی جون بدم بعد کاری کنه به پاش بیوفته آخه گرسنگی عقل آدمو میپرونه پس باید به یک روش دیگه بمیرم تا جوری شم که برای اینکه نمیرم غذا بدن باید بیشتر بش فکر کنم 
در باز شد جناب آدرین اومد با یک لبخند 
آدرین _به به انگشترای طلام چطورن 
_میم مالکیتو بنداز اشغالی 
_توکه هنوز  بد اخلاقی 
_نکه اوساره خوش اخلاقی خوردم که منتظر بودی خوش رفتار شم 
_نه بابا جون به جونت کنن همین شکلی میمونی 
_من میخواستم خواهش کنم اتاقمو عوض کنی 
_از چیه اینجا خوشت نمیاد نکنه تختت سفته یا رنگ دیوارا عصبيت میکنه 
_نه اتاقم هر شکلی باشه برام مهم نیست فقط میخوام تنها باشم 
آریان کارل با تعجب نگام کردن 
کارل:ولی اگه اینجا باشی ما میتونیم کمکت کنیم 
_تنها راحت ترم 
آدرین _باشه منم منتظر این تقاضا ازت بودم به همین خاطر یک اتاقو برات آماده کرده بودم ولی به این زودی فکر نمیکردم اینو بگی 
_چیه فکر کردی بعد بلاهای بعدی که سرم میاری اینو میگم 
_نه فکر کردم بعد دیدن این بگی 
و به در اشاره کرد و با دیدنش نزدیک تو قلبم واسته 

خب نظر بدید و افکار خودتونو به نمایش بگذارید 







دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.