تریبل ها : فصل پانزدهم:سرگردان

نویسنده: M_SH

با شمشیرم سر اون مردک ناقل رو بریدم 
کارل _مراقب خودت باش جراحتات داره زیاد میشع 
_مهم نیست خودتو بپا 
و زن ناقل که به کارل داشت حمله میکردو از سر بریدم 
تاکه رسیدیم به پایگاه و سه نفرو داخل فرستادیم 
کاملیا_گرتلدا حالت خوبه داره ازت خون میره 
_میشه اینقدر نگران من نباشید شاید میخوام بمیرم اینجوری واسم بهتره شاید
تام_میخوای این آرزوتو خودم بر اورده کنم 
بر استراحت یک جا نشستیم 
از بقیه جدا نشستم و سرمو روی زانوهام گذاشتم 
کارل اومد کنارم نشست 
کارل_خوبی 
_اره فقط یکمی سرم درد میکنه 
_میدونم که داری بهونه میاری راستشو بگو گرتلدا من نگرانتم 
_واقعا نیازه نگرانم باشی ؟
_اره نیازه همیشه عصبانی هستی هر چند دقیقه بالا میاری یکهو اشکت میریزه اصلا نشونه خوبی نیست شاید مریض شدی نیاز به استراحت داری 
_به نظرت مهمه که مریض شدم 
_صددرصد ازت میخوام چند روز استراحت کنی 
_تو از زندگیت راضی هستی ؟
_زیاد بش فکر نمیکنم سعی میکنم سرمو گرم کنم 
_تابحال درباره خانوادت نگفتی 
_خب من 
_فوت کردن ؟
_نه از بچگی یتیم بودم که استاد ادرین بزرگم کرد 
_جدی چرا جیزی به این مهمی رو تابحال نگفتی 
_استاد گفت اگه به شما بگم شاید حس کنید که به من بیشتر توجه میکنه و حسودی کنید 
_الان از زندگیت راضی هستی ؟
_اصلا ولی چه میشه کرد 
_مشکل منم همینه ولی بدتر من دیگه نمیدونم ولی به استادم اعتمادم از بین رفته 
سوالی نگام کردو گفت:یعنی به استادم اعتماد نداری مگه میشه
_ حالا اعتمادم نه ولی خیلی چیزا رو داره پنهون میکنه 
دیگه چیزی نگفتیم و کارل هم داشت به حرف من فکر میکرد 
فاصله مون با بقیه بچه ها زیاد بود 
کارل :وای خیلی سردرد دارم 
گرتلدا: کاملیا مسکن داره میرم ازش بگیرم 
_وقتی پیش اونا رفتم با صحنه بدی مواجه شدم کاملیا و تام حیرت زده به جسد اریان نگاه میکردن 
داد زدم _چی شده چه گندی زدین 
تام شوکه شده گفت :یکهو بم حمله کرد ناقل ویروس شده بود مجبور شدم بکشمش 

_واستا کارل 
به کارل نگاه کردم صورتش مثل مرده ها سفید بود پس اونم ناقل شده بود 
_بچه ها کارل ناقل شده دور شید 
کارل بم حمله کرد 
_نه کارل 
در حالی که داشتم باش مبارزه میکردم اشکام میریخت من و کارل دوستای خوبی بودیم هرموقع من حالم بد میشد خیلی نگرانم میشد نمیتونستم بکشمش

شمشیرم از دستم افتاد و کارل یک چاقو از کش رفت 
نصف چاقو رو وارد بازوم کرد به زود هلش دادم مانع کارش شدم 
و چاقو رو وارد شکمش کردم 

افراد ناقل خیلی زود میمیرن و نیازی نیست حتما توی قلبشون بزنی 

بالا سرش واستادم 
_نه کارل من نمیخواستم
تام_تو مجبور بودی گرتلدا 
_اخه چرا چطوری ناقل شدن 

کاملیا هم توی شک بود 
با چهره داغونی رفتیم سمت ماشین و سوارش شدیم 
راننده_زود نیست ؟ بقیه کجان ؟
_ببند دهنتو حرکت کن 

و واقعا دهنشو بست 
تاکه به ازمایشگاه رسیدیم با دو خودمو به اتاق کار استاد رسوندم 
وارد اتاق شدم استاد ادرین وسط اتاق واستاده بود و یک پوشه دستش بود 
رفتم روبه روش واستادم 
استاد ادرین_چقدر زود اومدید
یکی زدم توی گوشش
متعجب منو نگاه کرد 
ولی با خون سردی گفت :باید دلیل موجهی داشته باشی که منو زدی 
_فقط خفه الان شاید اشتباه برداشت کرده باشم ولی دلم میخواد همین برداشتمو داشته باشم 
رفتم اتاقم یک دوش گرفتم یک لباس تمیز پوشیدم 

یک تونیک مشکی با شلوار مشکی 
بدستی مشکی پوشیدم ، چون احتمالش بود که برم بیرون 

از اتاق بیرون اومدم رفتم اتاق بچه ها 
روی مبل کنارشون نشستم 
گرتلدا_حالتون خوبه 
تام_ در حال حاضر حال تو بدتر از ماست 
_ یادته گفتم به دکتر ادرین شک دارم به حرفاش 
تام سرشو تکون داد گفت_نه فکر کنم به کارل گفتی نه من 
دوباره اشک تو چشمام جمع شد 
_اره به کارل گفتم ولی الان شکم به یقین تبدیل شده نمیتونم اینجا دیگه باشم 
کاملیا_امکان نداره به استاد شک کنیم 
_کاملیا هیچ وقت نباید به کسی کامل اعتماد کنی 
حرف پدرم بود که همیشه بم میگفت لبخند تلخی زدم 
تام_میخوای چیکار کنی 
_اصلا نمیدونم 
_تو باید راهی رو انتخاب کنی که بش اعتقاد داری نه اعتماد البته الانم همونم نداری 
_اعتقاد؟
_اره ، راهی که بش اعتقاد داری 
_ولی چنین راهی اصلا وجود نداره 
_نزدیک بش شاید وجود داشته باشه خودت باید ببینی توی این جهنم چی خوبه چی بد چون همه به نفع خودشون حرف میزنن حتی این مردیکه ادرین 

داشت حقیقت تلخو میگفت 

کاملیا_هواست باشه چی میگی
منو تام باهم گفتیم _خفه شو 
کاملیا رفت کلا 
تام_من راه دیگه ای ندارم که حتی نزدیک باشه ولی متمعینم تو داری 
_ راستش ندارم ولی ترجیه میدم توی خیابون باشم بمیرم ولی اینجا نباشم 
_ شایدم اشتباه قضاوت کنی و استاد توضیحی داشته باشه 
_دوست دارم برم فقط 
_پس خدافظ هم کلاسی 
_توهم اینکه منو قانع کردی برم برات سود داره چون رعیس تو میشی ولی هرچی گفت حقیقت بودن 
رفتم بیرون اتاق 
دم درب خروجی ازمایشگاه واستادم 
_درو باز کن 
سرباز_باید از دفتر رعیس دستور بدن
و با بیسیم به استاد خبر داد چند دقیقه دیگه جاش و استاد خودشونو رسوندن 
جاش _هی دختر کجا میری تازه به هم عادت کرده بودیم میدونم اتفاق بدی افتاد ولی 
حرفشو قطع کردم
_و این اتفاق بد باعثش این مردیکه بود که الکی گفت ناقل نمیشیم
ادرین _فقط یک ازمایش بود 
_ فقط حرف نزن و بگو درو باز کنن 
جاش _هی دختر فردا صبح هرجا بخوای برو الان شبه خیلی خطر ناکه 
_جاش ممنونم دوست خوبی بودی این مدت ولی من الان میخوام برم 
_حداقل شمشیرتو ببر 
_من میتونم از خودم مخافظت کنم 
_مراغب خودت باشی 
و در باز شدو من بیرون رفتم و سریع درو بستن 
هیچی نمیدیدم سیاهی مطلق 
ولی یکم جلو تر رفتم لامپای خیابون روشن کرده بودن فضا رو 
توی شهر همینجوری بی هدف میگشتم 
تریبل ها بام کاری نداشتن اخه چرا 
یک ناقل بم حمله کرد منم بدون هیچ مقاومتی بدنمو بش سپردم 

من به هیچ راهی اعتقاد نداشتم فقط اینکه باید جون ادمارو نجات داد و اونم ازم بر نمیومد 
اینجا شده بود یک قتل گاه که هرکی هرکی رو دلش میخواست میکشت منم یک مهره بازی برای اونا بودم یک مهره کمتر بهتر 
و اون ناقل بم رسیدو شروع کرد به چنگ انداختن و گاز گرفتن

ممنونم که تا اینجا رمانو همراهی کردید ممنون میشم نظراتتونو بگید در مورد این رمان با تشکر

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.