معشوقه ی اشرافی : قسمت۲

نویسنده: samaelise190

جریان خون تو بدنم متوفق شد ، بالا و پایین رفتن فشار خونم رو کامل احساس میکردم. نفس تنگیم شدید تر شده بود در حد ۵ ثانیه فقط دم وارد شش هام میشد چون توان بازدم نداشتم.

من واقعا درست میدیدم؟ ایرینا؟

نه ایرینا نبود شاید چون فشار ذهنی بیش از حدی بم وارد شده بود این شکلی میدیدمش.
نه پس چرا محو نمیشه؟ من درست میبینم؟
ایرینا بود ، سوئیشرت و شلوار اسپورت واسلش سفید صورتی همونی که ی بار پشت مغازه دیده بودیم و قول داده بودم براش بگیرم تنش بود .
کلاه سوئیشرت رو از سرش کنار زد از موهای دم اسبیش رو نمایی کرد. چهرش خشک بود ، لبش حالت معمول خودش رو حفظ کرده بود ، بدون لبخند ، کاملا معمولی.

فقط به خودم میگفتم نه حتما چون فاصله ی راه پله ها تا جایی که من ایستادم زیاده حتما چهرش رو اشنا میبینم .


تا اینکه لب باز کرد. با صدای رسا طوری که ملودیش تو کل سالن پخش بشه گفت: خوش اومدی بیبی.

یه لبخندی هم انتهای لبش بود اما لبخند خودش نبود نه هر وقت فکرای شومی داشت یا دست به کارای جدی ای میزد همچین قیافه ای به خودش میگرفت.

نه اوضاع وخیمه . این لبخندو میشناسم .


اروم اروم از پله ها میومد پایین صدای قدماش روی چوب همون صدای قدم ارباب رو میداد اما نه امکان نداره ایرینای من ارباب باشه ، این مسخره بازیا رو تمومش کنید.


داد زدم بی هوا :تو اینجا چیکار میکنی؟

حالا ملودی من بود که جو رو عوض میکرد. ایرینا سر جاش ایستاد . گیلبرت با صدای ملایمش گفت:

جناب ، درست نیست که با بانو اینطور حرف بزنید.

از عصبانیت داشتم منفجر میشدم ، رو به گیلبرت گفتم:
کدوم بانو ؟
با دوتا دستم یقه ی کت تجنلی رو گرفتم :



: دوست دختر من اینجا چیکار میکنه ها ؟
من کافی نبودم یه دختر ۱۷ ساله رو هم برداشتین با خودتون اوردین؟ شما بی ناموسا خجالت نمیکشین؟


تجنلی دوتا مچ دستم رو از رو یقش محکم کنار زد یه طرف ساعد دستمو انچنان پیچ داد که کتفم داشت جدا میشد اما درد حالیم نمیشد میدونستم اگر حرکت کنم بازوم میشکنه اما بازم داد زدم و همین که خواستم حرکت کنم ، صدای بلند ایرینا رو شنیدم:

_اگ یه مو از سرش کم بشه ، قلم دستتو خرد میکنم.

همین جمله کافی بود تا تجنلی از من فاصله بگیره ، سریع منو از خودش جدا کرد و یه گوشه دور از من ایستاد.

اصلا متوجه ی لحن دستوری ایرینا نشدم خواستم دوباره به تجنلی حمله ور شم که بازم داد زد:

کامیییی

یه جمله ی کوتاه اما محکم، لبخند نداشت ، چهرش عصبانی بود ، دستاشو کرد تو دوتا جیباش .
بعد بم زل زد . ازون نگاهایی بود که میدونستم پشتش کلی ماجراست.
میدونستم با این حرکتش میخواد کلی چیز رو برام توضیح بده تمام قضایا .
رفتم سمت پله ها با عصبانیت تمام رفتم سمت ایرینا
نمیدونم چرا هیچ کس نیومد سمتم دستشو کشیدم با خودم تا ببرمش بیرون از این امارت تا ۴ تا پله هم نگذشته بودیم که دستشو از دستم جدا کرد.

برگشتم نگاش کردم :تو چت شده اینجا خطرناکه بیا برگردیم خونه.

ایرینا: انگار متوجه نیستی که اینجا خونه ی منه.

من: سر پله جای بحث کردن نیست ایرینا ، دیوونه بازی درنیار فقط همراهم بیا .

ایرینا : اینجا خونه ی منه و من مالک اینجام .

من : نه نیست خونه ی تو توی شهره و من خانواده ی تو.

ایرینا : دقیقا چون تو خانواده ی منی امروز اوردمت اینجا.

یه لحظه سکوت کردم و به جدیتش نگاه کردم. توی موقعیت های خطرناک درسته که باید کار درستو انجام بدم اما تک روی کردن مخصوصا باکسی که دوستش دارم اصلا کار درستی نیست.
واسه ی همین گزاشتم تا کامل حرفش رو بزنه و منظورش رو برسونه.



من: ینی چی من واقعا منظورتو نمیفهمم ، تو اینجا چیکار میکنی ؟ من اینجا چیکار میکنم ؟ چرا تو یه امارت؟ تو خونه ی یه مافیا؟


سکوت کرد برای چن لحظه. به چشمام فقط نگاه میکرد.
بالاخره یه لبخند از مهر زد ، چیزی که واقعا بهش نیاز داشتم ، یه لبخند بود و یه نوازش
اروم دستشو رو گونم کشید ، لبخندش همراه با حالت چشمای مضطربش . مظلومیتش عصبانیتمو میخوابوند اخرش نتونستم طاقت بیارم ، انگشت شت و اشارمو بین دوتا ابروهام گذاشتم و واسه چن لحظه فکرمو ازاد کردم.

باشه به حرفت گوش میدم فقط یه مسئله ای هست اینجا امن نیست . لطفا با من بیا.

باز هم دوتا دستشو رو گونم کشید و پیشونیمو به پیشونیش چسبوند و دوباره سکوت.
هرچند میخواست ارامش رو تو فضا اینجا کنه اما از درون داشتم بدجور میسوختم.

دست از نگاه کردن به من برداشت با همون صدای بلند و محکمش گفت: میتونید برگردید سر کاراتون.
گیلبرت ، تجنلی با من بیاین.


جمله ی اولش رو به خدمتکارا بود ، خیلی سریع همشون نظام ایستادنشون رو در یک چشم به هم زدن تغییر دادن و هرکدوم رفتن پی یه سوراخ سمبه ی امارت تا اینکه ناپدید شدن.

فقط ۴ نفرمونده بودیم ایرینا ، خودم گیلبرت و اون یاروعه تجنلی.

ایرینا به سمت طبقه ی بالا حرکت کرد. نمد چرا اما خام نگاهاش شده بودم خام چیزی شده بودم که درونش با زبونِ بی زبونی داد میزد.
هر پله رو اروم اروم میرفت بالا منم طی هر قدمش بیشتر دلواپس میشدم از اینکه بیشتر تو این خونه وقت بگذرونه تضمینی واسه امنیتش باقی نمیمونه.



طبقه ی بالا بزرگ تر بود و پیچ در پیچ تر .
وسائل اتاق داد میزدن که هم سلطنتی ان هم خیلی پول خرجشون شده.
ایرینا جلو تر از هممون قدم میزد و توی راه رو های پیچ در پیچ شده حرکت میکرد .
تو مسیرمون قبل اینکه وارد اتاقی بشیم
یه خدمتکار ایستاده بود که دستش یه چوب بیس بال بود چوب بیس بال با سایز متوسط و طوسی رنگ .
که روش طرح خاصی داشت
قبل اینک در اتاقو باز کنه چوب رو به ایرینا داد و یه ماسک هم به من .
ازین ماسکایی که تو جشن میزنن بود به رنگ سیاه خودمم نفهمیدم برای چی اینو میده به من فقط به اصرار ایرینا گذاشتمش رو صورتم و به محض اینکه این کارو کردم ایرینا وارد اتاق شد .
با همون چوب بیس بالش که میچرخوندش .
درون اتاق ۲ تا بادیگارد بودن ، و یه مرد ۳۵ ساله دست بسته و خونی رو زمین بود .
ترسی که چن دقیقه پیش فکر میکردم از دست دادم دوباره برگشت.
اما اینبار دیگه انتظار همچین چیزی رو نداشتم.
تجنلی به گوشه ی اتاق اشاره کرد و با اشاره بم فهموند که یه گوشه کنار خودش وایسم . اما میخواستم ایرینا هم باشه اما ایرینا ........‌


خدای من ایرینا اون داره چیکار میکنه؟
با یه نگاه به ۲تا بادیگاردش اشاره کرد که مرد رو روی یه صندلی بنشونن .
یه مرد گندمی بود با لباس معمولی ، ته ریش و سیبیل داشت با موهای مشکی .
سر و صورتش به اندازه کافی مشت خورده بود که بدجور ورم کنه و عین لبو باد کنه.

اما در عجب بودم اون مرد هیچی نمیگفت ، فقط به دور و برش نگاه میکرد.
ایرینا با چوب بیس بالش دور صندلی مردِ دست و پا بسته میچرخید و بهش تک نگاه مینداخت.

این همه نگاه های شوم از ایرینا بعید نبود چون کاملا میشناختمش ، میدونستم گاهی وقتا خون خواهیش بیش از حد نرمالش میشه اما هیچ وقت این مدلیشو بم نشون نداده بود.

یهو دیدم چوب بیسبال محکم تو شکم اون مرد بیچاره خرد ؛اونم به دست ایرینا.
یه لحظه رفتم جلو تا جلوشو بگیرم اما تجنلی سفت نگهم داشت. و انگشت اشارشو اورد جلوی دماغ و دهنش نگه داشت.

میخواستم یه اقدامی بکنم اما با دیدن ایرینا سرجام موندم موندم ببینم جریان از چخبره.

مشخص بود به قدری به اون مرد سخت گذشته که همچین ضربه ای براش انقدر را هم درد اور نیست درسته اه و ناله میکشید اما میتونستم بفهمم درد و زخمای اصلیش رو وقتی برداشته که اون ۲تا قول پشت سرش سرش اوردن.

با ضربه ای که ایرینا میزد درواقع مثل نمک ریختن رو زخم بود .
دیدم ایرینا یچیزی به زبون روسی به اون مرد میگه
ایرینا روسی رو از پدرش یاد گرفته بود این موضوع رو میدونستم .

یکم بعد از خم و راست شدن اون بیچاره ، اون هم یچیزی به زبون روسی گفت.
اما ایرینا با لبخند شوم و ارامش بیشتری اون چوب رو تو صورتش خوابوند.

دستام رو مشت کرده بودم هی میخواستم جلوشو بگیرم اما جلوی ۲ تا بادیگارد و یه تجنلی وحشی شانسی در قبالش نداشتم .
میدونستم اگر دخالت کنم شاید نفر بعدی من میبودم که روی اون صندلی مینشست .
نه اگر واقعا این ادما از ایرینا دستور میگیرن
پس امکان نداشت که ب من صدمه بزنن
اما درهرصورت با نگاه های تجنلی میتونستم بفهمم که اگر دخالت بیجا بکنم کارم به هر نحوه ای زاره.


چوب بیسبال بار دیگه روی زانوی به ظاهر شکسته ی اون مرد کوبیده شد. یه صدای خیلی بدی هم داد.
فکر کنم صدای استخوناش بود.
داد و فریادش تو اتاق پیچید.نفسای تندش کم کم سعی میکرد با تکون دادن سر و گردنش ارامش خودشو حفظ کنه .

ایرینا هنوز هم همون لبخند شوم رو به لب داشت . اروم خم شد کنار گوش اون مرد یچیزی زم زمه کرد
بعدش هم چوب رو انداخت رو زمین و به سمت گیلبرت رفت.
گیلبرت یه نامه از جیب جلیغش در اورد و به ایرینا داد.
ایرینا همون نامه رو گرفت و توی جیب کاپشن اون مرد گذاشت . بعد هم اشاره زد تا مرد رو با خودشون از اتاق بیرون ببرن.

کار بادیگاردا و اون مرد تو اتاق تموم شده بود .
تنها کسایی که تو اتاق بودن خودمون ۴ تا بودیم .

واضح تر به اتاق نگاه کردم اتاقی بود که از خونه ما هم بزرگ تر بود کف پوش چوبی و خاص با یه فرش نسبتا بزرگ که مشخص بود خریدش کار هر کسی نیست داشت.
اکثر اتاق طلایی سوخته بود که وسایل و مبل های راحتیش به رنگای قهوه ای سوخته بودن .

انتهای اتاق رو نمیتونستم تشخیص بدم فقط میدونستم پشت ما یه میز نیمه چرمی با چوب های کارشده هست که یه سری نامه با میز سلطنتی داره .

ایرینا خیلی اروم اروم و بدون هیچ ترسی و نگرانی تو نگاهش رفت پشت اون میز نشست . 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.