بمب رنگ : بمب رنگ .....

نویسنده: amirabbasalizadeh

 سرد و سرمای هوا وجودم را نابود کرده انگار منبع انژری سرمای زمستان من هستم نیم ساعت است که در راهم دیگر حالت قبل را ندارم وجودم گرم شده اما جسمم از سرما مرده و نابود شده.
همانطور که ارام راه می روم و به خط های سفید رو سیاه کاشی های زیبای پیاده رو نگاه می کنم و ان هارا دنبال می کنم  در حال و هوای خودم هستم و فکر و تخلیم بازی می کنم و همینطور رنگ هایی که به مریضیی ام مربوط است من را ازار می دهند.
حواسم پرت هست که کسی صدا می زند الیوت الیوت وایسا!!! بر می گردم به او نگاه می کنم فکر کنم برایت بیل باشد بله درست گفتم ان را از روی چانه ی بلند، موهای زرد و چانه ی مربعی اش شناختم و همینطور صدایش .
به سمت من می اید نفس زنان با صورتی سرخ و یخ زده به سمت من می اید شروع به صحبت می کند
:سلام 
-سلام 
-اومدم بهت بگم برای اجرای پیانو باید به ادرسی که بهت میدم بری من معرفیت کردم

یک برگه ی کوچک کاهی به من داد با روان نویس مشکی چیزی روی ان نوشته شده بود ان را داخل جیبم می گذارم و دوباره به راه می افتم به خانه نزدیک شده ام کمی سرم درد گرفته، اما تحمل می کنم رنگ هایی که جلوی چشمم رد می شوند ازارم می دهند وارد خانه می شوم به سمت اتاق می روم ، اتاقی پر از کتاب
دیدگاه کاربران  
0/2000