جیکوب جکسون:من یک جکسون هستم : فصل دوم:فرار

نویسنده: amirkateb06

ساعت 2 بعد از ظهر:
کارش تمام شد
به سمت خانه به راه افتاد
وارد خانه شد
جولی او را به درون اتاق کشید و گفت:باید بریم
جیکوب:کجا؟
جولی:فرودگاه
جیکوب:چرا
ناگهان از درون خیابان صدای نعره آمد
جیکوب از پنجره بیرون را نگاه کرد
مرد بلند قد و هیکلی ای نعره میزد:جیکوب....جیکوب جکسون..و جیکوب را پشت شیشه دید
جولی گفت:جیکوب برو به اولین فرودگاهی که رسیدی جلوی درب ورود یه مرد با کت و شلوار ایستاده اون کمکت میکنه من حساب اینا رو میرسم
جولی با دستانش دایره ای کشید
جیکوب باورش نمیشد
دایره تبدیل به یک دایره واقعی شد
سپس جولی دستانش را یکی یکی درون دایره کرد و بعد یکی از دستانش تبدیل به شمشیر و دیگر سپر شد
سپس رفت بیرون و شروع به مبارزه با آن مرد کرد
جیکوب اول نمیخواست برود اما جولی مانع ماندنش شد و جلوی مرد را گرفت تا جیکوب فرار کند
جیکوب به راه افتاد
رفت و رفت تا به یک فرودگاه رسید
دوید به داخل فرودگاه و به درب ورودی رسید
یک مرد میانسال که کت و شلوار داشت دوید سمت جیکوب و گفت:جیکوب جکسون؟
جیکوب:بله
مرد میانسال:من جیمی جکسون هستم
جیکوب:اگه شما فامیل من هستین چرا من نمیشناسمتون؟
جیمی:من عموی تو هستم
جیکوب:ببخشید؟
عمو جیمی:میدونم تعجب میکنی ولی من عموی تو هستم و به دلایلی همه فامیل های تو مجبور شدن خودشونو ازت مخفی کنن بیا بقیشه برات تو ماشین میگم
جیکوب چشمش به لیموزین تشریفاتی مشکی رنگی افتاد
به همراه عمو جیمی سوار شد و به راه افتادند...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.