داستان

آخرین سواری : داستان

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
فکر کنم پنج،شش ساله بودم که شروع به دوچرخه سواری کردم.دوچرخه ام کمک داشت‌،دو چرخ کوچک که به چرخ عقب دوچرخه وصل شده بودند و باعث حفظ تعادل افراد نابلدی مثل من میشدند.آن زمان پسری یک سال کوچک تر از من در همسایگی ما بود که با هم دوچرخه سواری میکردیم.دوچرخه سواری من زیاد ادامه دار نبود و بعد دو،سه سال آن را کنار گذاشتم
و بیشتر وقتم را پای بازیهای ویدیوئی میگذراندم. 

ده ساله بودم که به خانه جدیدی اسباب کشی کردیم.در آن منطقه تقریباً همه بچه ها همسن و سال من بودند و اکثراً دوچرخه داشتند.خانواده ام دوچرخه جدیدی برایم خریدند و راستش را بخواهید دوچرخه سواری بدون کمک زیاد سخت نبود‌.اکثر وقت ها با بچه های کوچه با هم سواری میکردیم و اغلب مواقع از کوچه بیرون نمیرفتیم.هیچ مشکل یا حادثه ای با دوچرخه نداشتم مگر یک بار که با پدرم و یکی از بچه ها که یک سال از من کوچک تر بود و نسبت به بقیه بچه ها با او نزدیک تر بودم به پارک رفتیم.در پارک آنها را گم کردم و وقتی کمی جلوتر پدرم را دیدم تندتر پا زدم تا به او برسم،ناگهان مردی دستانش را به دو طرف باز کرد و من به دست راست او برخورد کرده و به روی زمین افتادم.جالب بود که مرد اصلا آسیبی ندید و انگار به صخره ای برخورد کرده بودم.شکر خدا من هم آسیبی ندیدم و بعد از رسیدن به پدرم با هم به خانه برگشتیم. 

بعد چند سال زندگی در آن خانه و زمانی که پانزده سال داشتم به شهری دیگر اسباب کشی کردیم و در آن منطقه فقط یک پسر همسن من در همسایگی بود که از قضا همکلاسی هم بودیم.البته با هم سواری نمیکردیم و جز معدود دفعاتی دیگر با دوچرخه بیرون نرفتم. 

به همین منوال گذشت تا زمانی که بیست سالم شد.قرار بود با خانواده خود و خانواده عمویم به روستا برویم  و دوچرخه هایمان را نیز با خود ببریم. 

شب بود که به روستا و خانه پدربزرگ پدری خود رسیدیم.دوچرخه ها را از پشت ماشین باز کردیم تا کمی سواری کنیم.خانه پدربزرگم در ارتفاع قرار داشت و یک سرپایینی طولانی در انتظار بود.قبل از اینکه پایین برویم کمی در مسیر صاف نزدیک خانه سواری کردم و از پسرعمویم در مورد نحوه تعویض دنده و اینکه بر روی چه دنده ای باشد سوال کردم.سرپایینی به شدت طولانی بود و بعداً پسرعمویم گفت در تعجب است که چطور در همان سرپایینی ابتدای مسیر،حادثه ای رخ نداد.سرپایینی را بدون مشکل پایین رفتیم تا به پل رسیدیم.دو مسیر پیش رویمان بود که یکی صاف و مستقیم از روی پل و دیگری مسیری از سمت چپ به سوی صحرا،که کمی جلوتر یک پیچ داشت.تصمیم گرفتیم از روی پل برویم و مسیر صاف را پیش بگیریم و فردا به سمت صحرا سواری کنیم.از مسیر پل رفتیم و بعد کمی سواری به خانه برگشتیم.احساس میکردم دوچرخه سواری دوباره خوب یادم آمده است و مشکلی پیش نخواهد آمد.قرار گذاشتیم فردا بعد بیدار شدن هم سواری کنیم. 

نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم.به شدت خسته بودم و دوست داشتم یک دوش درست و حسابی بگیرم ولی گفتم بگذارم برای وقتی برگشتیم.سرپایینی اوّل را مثل دیشب بدون مشکل پایین آمدیم‌ و مسیر صحرا را پیش گرفتیم.با سرعت زیاد و جلوتر از پسرعمویم در حال حرکت بودم.دوچرخه مانند اسبی میتازید و من را به جاده خاکی میکشاند.خواستم کنترلش کنم ولی رم کرده بود و افسارش از دستم خارج شده بود.سر خود را تند تند به چپ و راست میچرخاند و انگار میخواست من را از روی خود بیاندازد.
میگویند وقتی چگونه دوچرخه سواری کردن را یاد بگیری هیچوقت فراموش نخواهی کرد.امّا شاید من فراموش کردم،یا شاید تقدیر این بود که زمین بخورم،یا شاید چندین شاید دیگر...
دوچرخه من را پرتاب کرد و خود نیز کمی جلوتر از من روی زمین افتاد‌.نفس نفس زنان بر روی زمین دراز کشیده و من را نیز پهن زمین کرده بود‌.به سختی بلند شده و بر روی زمین نشستم.کف دست چپ و زیر زانوی چپم پاره شده بود،دوچرخه من را مغلوب ساخته بود.دوچرخه را بلند کرده و با پسرعمویم به خانه برگشتیم. 

حالا که زمان زیادی از آن حادثه میگذرد زخم دستم کاملاً خوب شده ولی زخم زیر زانو گوشت اضافه زده و تا ابد خواهد ماند.
یادگاری از آخرین سواری من...
پایان


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.