رئیس مزرعه : کلاغ پیامبر(فصل دوّم)

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
سه شب بعد جلسه سرّی،خوک پیر دانا در آرامش کامل مُرد.
جنازه اش را ته باغ به خاک سپردند.(به راستی چه کسی اینکار را کرد؟فقط یک نفر می تواند این کار را بکند و آن هم آقای جونز است،پس چرا او آدم بدی است که حتی حیوان مرده اش را به خاک می سپارد؟معلوم نیست.)
حیوانات در این مدّت فعالیت های مخفی زیادی انجام داده و به فکر انقلاب خیالی خود بوده اند.
سه ستون انقلاب هم سه خوک به نامهای ناپلئون،اسنوبال و اسکوئیلر بودند.
حتی یکی از خوکها قادر بود قورباغه را به جای قناری بفروشد.
این سه بزرگوار،تعالیم رئیس بزرگ(خوک پیر دانا)را در یک دستگاه فکری به نام حیوان گرایی بسط دادند.
بعضی از حیوانات که کمی حیوانیت حالیشان بود و مرام و معرفت داشتند،به آقای جونز مهربان و زحمتکش سمپاتی داشتند و با جملات دقیق و کارشناسانه انقلاب خوک پیر دانا را زیر سوال می بردند.
خوکها هم که خود زیردست رئیس بزرگ بودند و به احتمال زیاد در کار طرح ریزی این انقلاب با رئیس بزرگ شریک بوده و قصد سوار کردن یک کلک بزرگ را داشته اند،میگفتند:((با روحیه حیوان گرایی تعارض نداشته باشید.))
و امّا کار سخت تر برادران بزرگ(سه خوک دانا)خنثی کردن دروغ های موسی(کلاغ پیامبر)بود.
خب اینجا سوالی مطرح می شود که کدام دروغ؟سرزمین کوهستان قند و نبات که از مزخرفات رئیس بزرگ و زیردستانش منطقی تر است.
سوالی دیگر،چرا حیوانات از کلاغی که منطقی تر است متنفرند ولی خوک پیر دانا را دوست داشتند؟تبعیض حیوانی؟
بر حسب اتفاق(همینجوری خیلی ساده،انگار نویسنده خواننده اثرش را عین حیوانات مزرعه گاو فرض کرده)،بسیار زودتر و بسیار ساده تر و خیلی شیک و مجلسی انقلاب به وقوع پیوست.
فکر کنم آقای اورول حوصله جزئیات را نداشته است.
آقای جونز مهربان همینطور پشت هم بدبیاری آورد و یک روز هم که کارگران غذای حیوانات را ندادند،حیوانات نمک نشناس به انبار آذوقه حمله کرده و شروع به دریدن انبار آقای جونز بدبخت کردند.
آقای جونز و چهار کارگرش با شلاق وارد انبار شده تا حیوانات بی شعور را از آنجا خارج کنند ولی این حرکت و اینکه آقای جونز بدبخت بخواهد حقش را بگیرد از تحمل حیوانات خارج بود،چون آن بیچاره که از قضا ظالم هم هست اصلاً حقی ندارد.
ولی بالاخره باید این اتفاق می‌افتاد و منطقی یا غیر منطقی،(البته بهتر است در این اثر به فکر پیدا کردن منطق نباشیم چون اساساً منطقی وجود ندارد)حیوانات انقلاب می کردند و دسته جمعی آقای جونز را از مزرعه بیرون کردند.
حیوانات که حالا جادوگری هم یادگرفته و با دستشان آتش تولید میکردند،آتشی درست کرده و یک سری خرت و پرت را در آن سوزاندند.
بعد یک سری کار و بعد صرف صبحانه اسنوبال گفت:((ما خوک ها خواندن و نوشتن یاد گرفتیم،آقای جونز بچه نداشت ولی بی دلیل یه سری کتاب کهنه آموزش الفبای  بچه ها تو زباله دونیش بود و ما یاد گرفتیم،هر کی هم باور نکنه خره،اینم بگم چون من بهتر از همه مینویسم میرم بالا مزرعه اربابی رو پاک میکنم و مینویسم مزرعه حیوانات،حالا کی از گرگ بد گنده میترسه؟))
سپس حیوانات ده فرمان(ببخشید هفت فرمان)را نوشتند تا آخر داستان آن شعار اصلی بر روی دیوار باشد و همه بگویند به به،چه شعاری.
بعد دوشیدن شیر گاوها ناپلئون گفت:((دوستان به شیر توجه نکنید،بعداً وقتی سیب ها را از روی درخت جمع کردیم با هم مخلوط کرده و دور هم یک شیر سیب ناب مینوشیم.))
حیوانات هم همزمان که فریاد پیروزی و شادی سر می دادند به یونجه زار رفتند و وقتی برگشتند،سطل شیر ها پرواز کرده و کوچ کرده بودند.
ادامه دارد...


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.