اَبَر گاو : انقلاب(قسمت پنجم)

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
نزدیک‌های ظهر شده بود و خورشید،با شدّت بیشتری بر زمین می‌تابید.
بِن بد گنده و نوچه‌هایش با کامیونی در حال حرکت به سمت مزرعه آقای بونز بودند.
کامیون کنار مزرعه پارک کرد و بِن بد گنده و نوچه‌هایش از کامیون پیاده شدند.
چند تا از نوچه‌های بِن بد گنده به سمت خانه آقای بونز راه افتادند.
آقای بونز که بر روی صندلی خانه‌اش نشسته و مشغول تماشای فوتبال بود،با شنیدن صدای کامیون به سمت پنجره رفت تا ببیند چه خبر است،ناگهان سه بمب از پنجره به داخل خانه پرتاب شد و همزمان نوچه های بِن بد گنده با ماسک وارد خانه آقای بونز شدند.
آقای بونز خواست کاری بکند که بمب‌های بی‌هوشی به او امان ندادند و بعد چند ثانیه روی زمین افتاد.
نوچه‌های بِن بد گنده آقای بونز را با طنابی بستند و در مرغدانی حبس کردند،سپس همه مرغ‌ها را به صف کردند و به سمت طویله حرکت کردند.
نوچه‌های بِن بد گنده حیوانات را از طویله خارج کرده و به صف کرده بودند و کمی بعد مرغ‌ها به آن‌ها پیوستند.
نوچه های بِن بد گنده پوستر های او را بر درب طویله نصب کرده بودند،پوستر ها عکس بِن بد گنده بودند که سبیلی کلفت داشت و با لبخندی برادرانه به ناکجاآباد نگاه می‌کرد،زیر تصویرش هم نوشته شده بود:بِن بد بزرگ شما را می‌پاید،و زیر آن هم نوشته شده بود: شصت ثانیه بزرگ تر از یک دقیقه است.
بِن بد گنده میکروفون را روشن کرد و گفت:((اِهِم،یک دو سه امتحان می‌کنیم،یک دو سه امتحان می‌کنیم،خوبه،خب دوستان،من بِن بد بزرگ،پیشوای جدید شما هستم،درسی که هرروز با هم مرور خواهیم کرد درسی بسیار آسان است،لطفاً با من تکرار کنید،شصت ثانیه بزرگ‌تر از یک دقیقه است.))
همه حیوانات به جز گوسفند‌ها و مرغ‌ها جمله بِن بد گنده را تکرار کردند.
گوسفند‌ها نمی‌توانستند این جمله را بگویند و تلفّظش برای آنان سخت بود،برای همین بِن بد گنده به آن‌ها گفت که به جای آن بگویند:شصت خوب،یک بد.
خانم بِتسی و سه مرغ‌ اسپانیایی هم به نشانه اعتراض جمله بِن بد گنده را تکرار نکردند و بِن بد گنده هم دستور داد تا آن‌ها را دار بزنند تا درس عبرتی برای همگان بشود.
نوچه‌های بِن بد گنده مرغ‌ها را از درخت‌های سیب دار زدند و بقیه حیوانات با دیدن این صحنه تسلیم شدند و تحت سلطه بِن بد گنده درآمدند.
بِن بد گنده گوشی خود را درآورد و از مرغ‌هایی که از درخت آویزان شده بودند عکسی گرفت و برای دوست خود فرستاد،سپس در یک پیام صوتی به او گفت:((سلام موریس‌،اینو به دوست مشترکمون نشون بده تا یکم بسوزه.))
ادامه دارد...


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.