عروسک

عروسک : عروسک

نویسنده: habibe_hesampour

زن با لباسها و سروصورت خاکی به سمت نیروی هلال احمرمیدوید."آقا،آقا،دخترم اونجا گیرکرده."حین دویدن پایش پیچ خوردوافتاد.مرد به سمتش رفت." تو اون کوچه،دخترِ من اونجاست.کمکش کنید."مرد کمک کرد که بلندشود."آروم باشیدخانم.مطمئنید؟"زن لنگان به سمت کوچه راه افتاد "تو اتاقش بازی میکرد.من تو حیاط بودم که زمین لرزید."مرد پشت سرش راه افتاد.واردکوچه شدند.آخرکوچه به در فلزی نیمه باز آبی رنگی رسیدند، زن به داخل حیاط دوید.آجرهای دیوار سمت راست حیاط ریخته بودند و شاخه های درخت آلبالو را شکسته بودند.زن اشکهایش را با دستهای پرازگردوخاک پاک کرد و به پنجره ی بزرگ سمت چپ حیاط اشاره کرد و گفت "من داشتم اینجاآلبالومیچیدم تو اون اتاق عروسک بازی میکرد."سقف اتاق ریخته بود .مرد با بیسیم به همکارانش خبر دادبرای کمک بیایند.زن دیگر نای ایستادن نداشت پای پنجره نشست.از پنجره شروع کردند کم کم آوار را برداشتند.زن مینالید"مهتابم مامان.بیدارباشیا.میخوام برات مربای آلبالو درست کنم"کمی از پنجره جلوتر رفتند.سر عروسکی از زیر خاک پیداشد.زن کمی بلندتربا ناله گفت "عاشق این عروسکشه.دخترمونجات بدید" کپه ای از خاک برداشتند دستهای کوچک حلقه شده ی دورعروسک پیدا شد.زن جیغ کشید"تو روخدا مراقب باشید اذیت نشه" - "خانم آروم باشیدچیزی نمونده"تکه های خاک و سنگ را به آرامی برداشتند .نصف بیشتر بدن بچه بیرون بود. مرد به آرامی بغلش کرد و بدنش را از زیر خاک بیرون کشید.عروسک روی زمین افتاد.زن نیم خیز شد و باگریه ی بلندی صدا زد"مهتاب"بااحتیاط بچه را به حیاط رساندند.موهای بلند دخترکه رنگ خاک گرفته بود از بالای دست مرد به پایین ریخته بود.زن خودش را کشان کشان به کنار آنها رساند.نبض و ضربان قلب را اندازه گرفتند.مرد عرق پیشانی اش را پاک‌کرد و بالبخند گفت" زنده است."اشکهای زن روی لباس دختر ریخت و رنگ صورتیِ لباس از زیر خاک نمایان تر شد.سرش را کنار سر دختر برد وآرام نالید "خدایاشکرت"صدای عروسک از داخل اتاق آمد،که شبیه به نوارکاستی خراب بود."ماما،ماما"
دیدگاه کاربران  
0/2000