گرتی : یک

نویسنده: M_A_Yazdi

ای دل غافل! دیدی چه جو خونه‌مونو از ما گرفتن؟ هنو باورم نمی‌شه! از دار و ندار زندگی یه چاردیواری قسمت‌مون شده بود که سندشم به نام‌مون نبود. آخرسرم این بی‌شرفا از ما گریگوریا گرفتنش. چه جو دل‌شون اومد چنین ظلمیو در حق ما کنن؟ اونجا زمانی که نئشه می‌کردیم، تفریحگاه‌مون بود؛ زمانی که خماری می‌کشیدیم، آسایشگاه‌مون بود؛ زمان فرار از دست پاسبونا، پناهگاه‌مون بود. برامون اونجا جوری ناف زمین بود که فری می‌گف آخرش قبرمونم می‌شه ولی کو!؟ نشد که! دیروز کلۀ سحر دیدیم چن‎تا قلچماق اومدن ریختن من با هف هش تا مفنگی دیگه رو آس‌وپاس‌تر از قبل کردن. گفتن این بی‌صاحاب صاحاب پیدا کرده؛ می‌خواد این خونه‌خرابه رو بکوبونه؛ ساختمون بسازه؛ بفروشه. هرچن گفته باشما برا اینا خونه‌خرابه‌س، برا ما کاخ بود. بعد با بیل دنبال‌مون گذاشتن تا از اونجا درریم. از بس هول این بودیم ما رو کتک نزنن، هرکی از وری فلنگو بست و اونجا رو با یه خروار سرنگ شکسته براشون جا گذاشتیم. 
بهشت‌زهرا نزدیک‌مون بود. گفتم رامو اونجا بکشم؛ شاید شیرینی‌میرینی سر قبر این مرده‌ها گذاشته باشن ما جاشون بخوریم. فک‌وفامیل اسکل‌شون سر قبرشون شیرینی می‌ذارن تا بدبخ‌بیچاره‌ها بخورن و فرشته‌ها براشون کار خیر بنویسن ولی باید برا ما بنویسن که می‌ریم شیرینیای اینا رو می‌خوریم تا از بار گناشون کم شه؛ چون دست اینا از زندگی کوتاهه. کار خیرو برا چه خری می‌نویسن!؟ هی ازین قبر به اون قبر می‌رفتم تا بلکه شیرینی گیر بیارم. هرچی می‌گشتم پیدا نمی‌شد. پس تا ته بهشت‌زهرا رفتم. ظهر شده بود. هنو ناشتا بودم تا اینکه اون پشت‌مشتا، سر قبرای تازه‌پرشده، یه جبعه شیرینی گیر آوردم. هنو گریگوریای بهشت‌زهرا اینو پیدا نکرده بودن. همه‌شو برداشتم بردم تو یکی از قبرای خالی دولپی لمبوندم.
وختی سیر شدم، خمارم بودم. شکم پر باب گرت کشیدنه. شکم که خالی باشه، اگه بکشی، ناکار میشی؛ به کره‌خوری می‌افتی. دس کردم تو جیبم، قاشق و فندکو برداشتم. گرتو تو قاشق ریختم. یه نمه‌م جوهر لیمو باش قاطی کردم. فندکو زیر قاشق گرفتم تا داغ داغ شد. هرچی تو قاشق بود، آب شده بود و غلغل می‌کرد. دیگه وخت این شده بود فندکو از زیر قاشق بردارم تا بذارم قاشق خنک شه. بعد فیلتر سیگارو درآوردم. اونو تو قاشق غلتوندم تا مایع رو به خودش بکشه. از اون ور سرنگ و سوزن کهنه‌ای که لای دسمال یزدی پیچیده بودمو درآوردم. سوزنو با سرنگ چفت هم کردم. سوزنو تو فیلتر زدم تا آبشو تو سرنگ بکشه. همه چی آماده بود. فقد مونده بودم کجا بزنم؛ همۀ تن و بدنم جای سرنگ بود. تو شارگ پنجۀ پای راستم کمتر زده بودم؛ پس همونجا رو مالوندم تا رگش بیرون بزنه. زمانی که زد، سوزنو تو رگ‌ فرو کردم.
آمپولو که زدم، دردم خوابید. چشامو رو هم گذاشتم. تو هپروت رفتم. یاد گذشته‌ها‌ ‌افتادم: ظهر بود که من، با جواتی و فری، رو چمن پارک‌ ولو شده بودیم؛ چون دم ظهر بود، پارک سوت و کور بود. از درد خماری به خودمون داشتیم ‎می‌پیچیدیم ولی خوب شد فری یه برگ ژلوفن که یادم نمی‌آد از کدوم گوری کش رفته بود، همراش داش. قرصا رو میون‌مون تخس کرد: چارتا برا خودش برداش ولی به من و جواتی سه‌تا داد. قرصا رو که بالا انداختیم، یه خوده دردمون کمتر شد ولی بازم گرت که نمی‌شد. هیشکی پول نداش گرت بخره. گرچه من و جواتی با فری رفیقای جون‌جونی بودیم و چیزیو از هم پنهون نمی‌کردیم،اگه کسی‌ تو چاردیواری پول داش، به دیگرون نمی‌گف تا مبادا یواشکی پول‌شو بدزدن. یهو فری گف: ((تف به این زندگی! دلم برا پسرم تنگ شده، می‌دونم براش پدر خوبی نبودم ولی پدرش که بودم! دلم می‌خواد پسرمو ببینم.)) جواتی که دمر خوابیده بود، برگش تا نیگایی بش بندازه. ((نکنه دوس داری تو هلفدونی بیفتی؟)) فریو زنش از خونه بیرون کرده بود. شرطم کرده بود اگه برگرده، مهریه‌شو به اجرا می‌ذاره. فری‌م که آه در بساط نئره. زنش دوس نداش کس دیگه‌ای بجز خودش قیم بچه‌ش باشه. برا این نمی‌خواس از فری جدا شه؛ پس همین که فری دم خونه‌شون آفتابی نشه، براش بس بود. ((سه دنگ از اون خونۀ کوفتی به نام منه! اگه می‌شد اونو بفروشم تا چن سال دیگه پول گرت داشتم.)) جواتی لبخند زد. ((برای هزارمین بار اینو داری میگی!)) فری سگرمه‌هاش تو هم رف. ((دوکون‌مو سر جور کردن پول مواد فروختم. تف به من، نه زندگی! هم کارمو از دس دادم، هم خونواده‌مو. هرچی می‌کشم حقمه.)) منم پکر شدم؛ آهی کشیدم و گفتم: ((دیگه راه برگشتی نیس. این نفرینو خودمون از خودمون کردیم.))
یهو ماشینی بغل چمن پارک وایساد. شیشه رو پایین داد. مرد راننده عینک آفتابی زده بود و داش آدامس می‌جوید. عینک‌شو برداش. به جواتی چشمک زد. جواتی بلند شد سوار ماشین مرده شد. ماشینم گاز داد و رف. جواتی برعکس من و فری جوون بود. هنو به سی سال نرسیده بود. گرچه مث من و فری گریگوری بود، خوشتیپ بود. برا جور کردن پول جنس، روسپی‌گری می‌کرد. فری گف: ((حتمی یکی از مشتریاش بوده.)) منم سرمو تکون دادم. بعد من و فری پا شدیم که به چاردیواری برگردیم. زمانی که اونجا رسیدیم. جواتیو هم از سر کوچه دیدیم که گوشاد گوشاد داش را می‌اومد. وایسادیم تا به ما برسه. زمانی که رسید، کف دست هر دومون یه نخود گرت گذاش. از دشت امرو ظهرش خریده بود. بعد هر سه‌تامون تو چاردیواری، لای گرتیای دیگه، رفتیم. بغل همدیگه پای دیفال نشستیم تا گرت‌مونو بکشیم.
وختی از هپروت دراومدم نه خبری از چاردیواری بود، نه از جواتی و فری، نه حتا یه نخود گرت. هرچی داشتمو تو رگ زده بودم. سر شب شده بود. نمی‌دونستم کجا باید برم بکپم. هرجام می‌خواستم برم، راه درازیو در پیش داشتم. همین جا، تو قبر، کپۀ مرگمو گرفته‌م گذاشته‌م. همیشه تو چاردیواری رو یه تیکه موکت می‌خسبیدم ولی حالا سرم روی خاک و خله. ماه شب چهاردهو از اون بالا دارم می‌بینم. مهتاب روی سرم افتاده. دیگه سقفی بالای سرم نیس. یه نمه‌م سرده. آبانه و کم‌کم داره زمستون می‌شه. اگه بشه، نمی‌دونم باید چه خاکی به سرم بریزم. همیشه جوری خودمونو تو چاردیواری گرم می‌کردیم. اگه چاردیواری نباشه، کارمون زاره. خونه‌شون ویرون شه که ما رو آلاخون‌والاخون کردن. مادرشون ... 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.