گذر در زمان : قسمت چهارم:بازی کثیف

نویسنده: Maedeee

من پوست لبمو از سر کلافه گی هی میکندم اونم ناخوناشو میجویید 
وسایلای اونم اینجاست اخه چیکار کنم تو چه هچلی گیر کردم 
عمه خانوم در زد و داخل اتاق شد 
وضعت مارو دید کپ کرد 
وسایل شکسته شده به کنار پارسا که انگشتاش تو دهنشن به کنار منم که از بستی پوست لبمو گاز کندم که خونی شده به کنار
بدون حرفی برگشت 
چند دقیقه دیگه پدر این احمق اومد اونم با دیدن وضعت ما کپ کرد و انگاری اون چیزی که عمه خانوم بش گفته بود اینجا فراتر بود 
رفت 
–هی برو بیرون درو میخوام قفل کنم تا هی اینجا سرک نکشن 
– آره الان میرم اینا میخوان یکم مارو اذیت کنن یا این کارو میکنن تا دیگه دعوا نکنیم ولی یک نکته 
–خودمم دیدم تاریخ گوشیتو از اون روز شیش ماه میگذره 
–حتما وقتی گوشیمو برداشتن اون عکسای فتو شاپی رو بریزن تاریخشم دستکاری کردن 
تاریخ ساعت منم همینو نشون میده فکر نکنم کار کسی باشه 
داد زد –پس چی شده امکان نداره که شیش ماه جلو بیوفتیم یکهویی 
عمو و پسرش اومدن تو اتاق 
عمو–چیکار کردی با وسایلتون 
–خداروشکر اومدید منو نجات بدید از این وضعیت 
عمو –چی شده پارسا اذیتت کرده 
سامان–تو بودی سر ابجیه من داد زدی ؟فکشو پایین بیارم ابجی؟
–فقط گمش کنید از جلو چشمام 
سامان–حرص نخور واسه بچه ی تو شکمت خوب نیست 
کپ کردم 
همه صدا ها انگار قطع شدن ، انگار خون رگام منجمد شدن فقط صدای سامان تو ذهنم اکو میشد ، بچه ی تو شکمت 
عمو و سامان بازوهامو گرفتن و نزاشتن بیوفتم 
منو بردن تو حال و روی یک مبل نشوندن 
بابا–چی شده اخه چرا رنگش مثل گچ شده 
آب قند سارا برام اورد 
–بخور عزیزم ، این پارسا چیکارت کرد به این روز افتادی اخه 
–من بچه تو شکمم دارم ؟
–خب اره دیروز تو ازمایش دیدی 
–دیروز تو ازمایش
–آره مبارک باشه 
–چی 
–بچتون
–من بچم هنوز
–آره یکم زود بچه دار شدین اما بچه نعمت میاره 
–من هنوز ازدواج نکردم که بچه داشته باشم 
عمه–خدا توبه پس پسر من نقشش چیه 
الهه–مترسک
سارا جلو خندشو گرفت و سرفه مصلحتی کرد 
سارا دوست صمیمی منه پس اون راستشو بم میگه 
–من هنوز ازدواج نکردم من هنوز با دوستام عشقو حال نکردم که ازدواج کنم 
عمه خانوم–مثل اینکه کاملا عقلشو از دست داده 
سارا–باید از آقا پارسا بپرسم چه اتفاقی براش افتاده اون میفهمه 
پارسا از اتاق اومد بیرون حال اونم نزار بود مثل من 
عمه–خدا مرگم بده پسرم چت شده الهی فدات شم الناز چیکارت کرده 

پارسا رفت پیش باباش
–قول میدم به حرفت گوش کنم ، قول میدم بیام تو شرکت ، قصم میخورم هر ماه نصف حقوقمو به خیریه بدم ، روزی پنج بار پاتو میگیرم،  همیشم ظرفا رو میشورم ولی این بازیو تموم کن بابا 
–چت شده پسرم 
من بلند شدم رفتم کنارش 
–راست میگه ، بهترین و صادقانه ترین توبه توی قرنه ، منم سعی میکنم آدمش کنم ، اصلا آدم شد 
باباش کپ کرده بود 
–نمیدونم از چه بازی حرف می‌زنید،  ولی بم یادش بدید خیلی موثره
از اینم آبی گرم نمیشه 
الهه اومد جلو
– کمکی از من بر میاد 
منو پارسا تو هوا کمکشون گرفتیمو بردیمش تو اتاق 
الهه–چتونه شما ، خواهر زادم نکنه مثل شما خنگ شه عجب گیری کردیما 
–نگاه کن منو این باهم ازدواج نکردیم 
–خودم تو عروسیتون بودن 
–امکان نداره دیشب بحث خاستگاری اومد تازه
پارسا–تو هم جزو بازیشونی 
الهه کلافه مارو برد تو حمام 
الهه–نگاه لباساتونو  کلی لباس زن و مرد کثیفه ، اینا مال شماست یعنی مدتی اینجا بودید 
دوباره مارو کشوند برد جلو کامپیوتر 
فیلم عروسیمونو از کشو برداشت و واسمون گذاشت 
ما با حیرت داشتیم نگاه میکردیم 
الهه–نکنه فراموشی گرفتید
–دونفری باهم امکان نداره ، اصلا من چطور راضی شدم با  اییین  ازدواج کنم 
پارسا–این خودتی 
–این دفعه دیگه فوش ندادم 
– نه بابا بده 
الهه–شما که خیلی خوب بودید باهم چتون شد ، نگاه الناز این تویی نگاه چقدر خوشحالی 
من با لباس عروس داشتم احوال پرسی میکردم و نیشم باز بود 

الناز–این چه لباس اشغالیه دیگه بد سلیغه بعدشم تو مگه همراه عروس نبودی همچین رژ اشغالی بم زدن ، که ..که ...البته این من نیستم 

الهه:نگاه کمکتون میکنم امشب نیاید مهمونی، این بازیو تموم کنید 

پارسا– چه مهمونی هست که همه فکر میکنن ما داریم به خاطرش بازی در میاریم 
الهه–تو نه الناز اون کلی اسرار کرد نیاد ولی مامان گفت اجباریه ، خاله جان یک مهمانی گرفتن اصلا نمیدونم چرا نمیخوای بیای هرچی بود خیلی اسرار کردی 
الناز–خاله؟ امشبه؟
–آره
–از الان آماده میشم ، یس خاله همیشه خوراکی های خوشمزه ای میده ، اینم یک نشونه که به سر خودم نبودم حالا اینا رو ولش کن بگو اون روز خاستگاری چی شد 

پارسا–ایین دختره منو تو اتاقش برد بعد چی شد؟
الهه–الناز عصبی بود بعد تورو وارد اتاق کرد ، همه می‌فهمیدن که میخوای باش اتمام حجت کنی ولی عمه  خیلی نگران بود میگفت بلا ملا سرش نیاری وقتی یک مدت زیادی گذشت و هرچی صداتون کردیم نیومدید عمو اومد دنبالتون 

الناز–من تا جایی که یادمه سرم گیج رفت و از حال رفتم احتمالا به این خاطر بود که خیلی عصبی شوم 

الهه–تو چی پارسا

–منم همین جوری شدم 
الهه–بعد عمو شمارو تو اون وضع دید سریع رفت یک دکتر اورد بالا سرتون ، عمه هی میگفت تو یک بلایی سرش آوردی ولی عمو میگفت خودش چی پس خود آزاری که نداره 
بعد دکتر گفت یک چیزی خوردید که اینجوری شدید  بعدم وقتی به هوش اومدید پارسا منگ میزد اما تو حالت خوب بود و گفتی خواستید قرص استامینوفن بخورید احتمالا اشتباهی خوردید بعدم جواب عمه خانومو دادی گفتی دوساعت وقت کمیه دو هفته وقت گرفتی و تو این دو هفته فقط با این وقت گذروندی بعدم گفتی عاشقشی 

پارسا –آره اره یادم اومد
 و الهه رو رد کرد که بره 
صدای نگران عمه خانوم اومد که گفت–چشون شده الهه 
اونم خنده کوچیکی کردو گفت –هیچی خیالتون راحت ، یک دعوای کوچیکی بینشون شد و با خبر  بچه عصبی شدن اخه همیشه الناز میگفت سه سال بعد ازدواج باید بچه دار شن 
پارسا–نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی باید کنار بیایم 
–اگه این بچه دروغ نباشه چه خاکی تو سرم بریزم 
–یعنی قبل اینکه ازدواج کنم بابا شدم ؟خدا توبه ، ولی هرچی هست باید کنار بیایم در چشم بقیه ما دیوانه هستیم 
–بیا یک کاری کنیم 
دوتا کاغد با دوتا خودکار اوردم 
روی تخت نشستیم 
الناز–همیشه رأی گیری میکنن تو این شرایط ، بیا الانم همین کارو کنیم گزینه هایی که چه خاکی به سرمون بریزیمو اینجا بنویس منم اینجا مینویسم 
پارسا–باشه 

خب چیکار کنم با این زندگی ، نمیتونم بقیه عمرمو با این هدر بدم 

گزینه یک –طلاق و اگرم بچه داشتم یک‌جوری نابود باید شه 
گزینه دو .........

الناز–خب من تموم شدم 
–بخون دونه دونه نظر میدیم بعد من میخونم 
–باشه اول طلاق 
–دقیقا منم گزینه اولم همینه ولی 
–بچم یکجوری با قرصی چیزی 
–حواست هست چی میگی تو اون 
–نگاه اگه بدنیا بیاد هیچ آینده ای نداره ، فکر میکنی بزرگ شد چی بش میگن ، میگن که تاکه مامان بابات فهمیدن تورو دارن دیوونه شدن از هم طلاق گرفتن تورو هم یک گوشه دست یکی دادن 
–سر اون یک روز دیگه بحث میکنیم فعلا گزینه یکو کنار بزار 

روی اولی خط کشیدم
سر خودکارو تو دهنم گذاشتم و گفتم –گزینه دو به عموم میگم اون باور میکنه و یه راهکاری میاره جلو 
–اه چندش اونو از دهنت بیار بیرون 
–چقدر سوسولی بیا بابا 
–با اونم مخالفم الان همه فکر میکنن داریم ادا در میاریم بعدم ماجرا بین خودمون باید حل شه 
–خب باشه گزینه سه وانمود به مردن میکنیم همو میکشیم بعد فرار 
–مثل اینکه واقعا عقلت پریده ها 
–راهکار بهتر سراغ داری بگو یالا 
پارسا–خب گزینه اول که طلاق بود ، میذاریمش واسه بعدا دومم اینه که اینجا که نمیمونیم میریم خونه خودمون اونجا ، تو یک خونه داری واسه خودت پس تو میری خونه خودت من خونه خودم بعدم یکم که گذشت الکی دعوا راه میندازیم و طلاق 
–اینکه همون گزینه یک شد 
–نه بابا این فرق میکرد گفتم صبر کنیم
–بگذر گزینه بعدی 
–و اخری 
–امید وارم یک چیز درست درمون باشه 
–صبر 
–چی 
–تنها راهمون اینکه صبر کنیم ببینیم چی میشه
–تا اون موقع چطور زندگی کنم 
–مثل قبل تنها فرقش اینکه تصور کن همه توهمی شدن و بعد یک مدت درست میشه
–راست میگی 
–هی دوست دخترم تا بعد من چیکار کرد روش بد کراش داشتم 
 یکی با بالشت زدم تو سرش 
–جلو زنت خجالت نمیکشی حیا کن 
–برو بابا ، تازه میخوام دنبال یک دختر جدید باشم 
–برو هر غلطی دلت میخواد کن فقط کسی نفهمه که آبروی منم درمیونه بعدشم آماده شو منو ببر من بشون اعتماد ندارم هنوزم میگم بازیشونه بیا بریم یک بار دیگه ازمایش بدم 
– خب با یکی دیگه برو مگه بیکارم 
–هی نمیشه آماده شد دیگه 
–فقط به خاطر پسرم آماده میشم 

ای مردیکه عوضی 
منم یکم گشتم و یک لباسی پوشیدم 

–نمیدونستم ازدواج کنم لباسام دوبرابر میشه ها 
پارسا–منکه همشون جدیدن ازدواج همچنین بدم نیستا البته اگه تورو حذف کنم 
آماده شدیم و رفتیم از اتاق بیرون 
در اتاقو قفال کردم که کسی از سر کنجکاوی فضولی نکنه 
عمه و مهمونا انگاری داشتن میرفتن 
عمه –کجا به سلامتی
–روز اولی باید به مادر شوهر جواب پس بدم ؟عجب گیری کردیم 
پارسا–داریم میریم یو خاکی بریزیم تو سرمون سوئیچ ماشینم کجاست تو اتاق گشتم چیزی پیدا نکردم 
یک پسره که سنش میخورد یک چند سالی از پارسا بزرگتر باشه گفت– یک مدته که میگی حال رانندگی نداری چه عجب بیا دست منه بگیر 
–این پسره کیه ؟
پارسا زد زیر خنده و گفت –برادر شوهرته عروس نمونه بیا بریم 
–تا اسمش چیه 
–اسمم پویاست میشه یک لحظه بیاید کارت دارم 
–نچ من بات کاری ندارم بریم دیگه 
پویا–اجباریه درمورد ، اونم درمورد یکی از ناشران هست که بم گفته بتون یک چیزی بگم 
پارسا–من تو ماشین منتظرتم 
الناز–نه بابا بیا ببینم چی چی هست 
رفتیم یک گوشه 

الناز–اون ناشره از دوستاته ؟
–خل شدی الناز ، داری چیکار میکنی ، آخرین تهدیدمو که فراموش نکردی 
–چی میگی 
–تهدیدم جدی بود بش فکر کن ، کاسه صبرم لبریز شه خودت میدونی 
 
–روانی 
رفتم بیرون خونه ، و سوار ماشین شدمو حرکت کردیم 
–داداشم چیکارت داشت 
– این داداشت مثل خودته یا نه 
–منظورت چیه هردو گلیم 
–دربارش بگو بینم 
–سه سال ازم بزرگ تره 
–ایول زدم تو خال سه سالو حدس زده بودم 
–ازدواج کرده و یک بچه ی شیش ساله داره ، دکتره داداشم 
–پس باید آدم عاقلی باشه ولی چرا 
–چی چرا 
–بم گفت تهدیدی که منو کرده یادم باشه 
چشماش گرد شد و گفت –چی !تهدید ، ماجرا چیه 
–نمیدونم یک جوری از زیر زبونش میکشم بیرون ، آدمی هست که باج گیر باشه یا آب زیرکا 
–اصلا همچنین  ادمی نیست من میپرسم ازش ماجرا چیه 
–نه هرچی هست بین منو اونه خودم ماجرا رو یکجوری از زیر زبونش میکشم بیرون بعد بت میگم 

رفتیم ازمایش دادم و رفتیم یک کافه تا ازمایش آماده شه 
النار–در مورد خودتو خانوادت بگو تا دوباره سوتی ندم چندتایی 
–فقط منو برادرم هستیم 
–شغل مامانت چیه ؟اصلا کارم میکنه 
–نه بابا ، تو چی تو بگو 
–ما برعکس شما دوتا خواهریم که اون دوسال ازم کوچیک تره 
–عجب 
–الهه دانشجوی شیمی هست منم که از بچگی عاشق نقاشی بودم به همین خاطر وارد کارش شدم و الان نقاش ماهریم ، یک چند تا رمانم چاپ کردم همین 
–گفتی طراحی تدریس میکنی 
–آره ولی با این اوضاع احتمالا دیگه نمیکنم و جام یکیو اوردن 
–ماجرای شرکت چیه 
–هیچی دروغه همش نمیدونم کی اینو بشون گفته 
–تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها 
‐واقعا چیزی نبوده من یک هنر مندم از کجا بدونم شرکت چیه اخه 
دیگه کسی حرفی نزد 
یکهو بغض کردم اشکام ریختن 
–اخه چه بلایی بود سرم اومد 
–خب حالا اروم باش 
–نمیتونم ، من همیشه دوست داشتم سه سال بعد ازدواج بچه دار شم تازه تو ۲۵سالگی میخواستم ازدواج کنم 
–همیشه هرچی دلت بخواد که نمیشه 
–حالا تو کنار تحمل این بچه رو ندارم 
و اشکام با شدت بیشتری ریختن 
–من هنوز مامانمو ، مامانی صدا میزنم بعد یکهو مادر شدم نه خدا کنه اشتباه باشه 
–اروم باش الناز 
–نمیتونم 
و گریم شد هق هق کردن 
باید خودمو جمع کنم 
رفتیم تو ماشین 


               ..................

–وای خدای من من باردار نیستم ، میدونستم دروغه 
وارد خونه شدم 
–بازیتون لو رفت ، لو رفت دروغگوی من باردار نیستم ، ایول ، ایول 
وسط خونه می‌پریدم هوا 

مامانم اومد تو 

انگاری تعجب کرد فهمید مادربزرگ نمیشه 
سریع رفتم تو اتاقم 
اخخخخخخ
هواس به شیشه های کف اتاق نبود یکی کامل رفت توی پام 
پارسا وارد اتاق شد 
–ای اخ اوه پام اخ 
–چی شده اوه 
منو برد تو حمام 
شیشه رو در اورد و پتادین زدو بست 
لنگ لنگ رفتم تو حال نشستم 
از اتاق من یک راه رو بود بعد وارد حال می‌شدیم 
–دیدید بازیه کثیفتون لو رفت 

اگه نظر بدید واقعا ممنون میشم 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.