فرار از پلیس

برخورد عقرب جادویی با پلیس : فرار از پلیس

نویسنده: MahdiarGhaffari

در روزگاری عقرب جادویی زندگی می کرد. عقرب جادویی رئیسه یک دسته دزد بود ‏ یک روز عقرب جادویی رفته بود فروشگاه. وقتی خریدهایش را کرد و خواست به خانه برگردد. در راه برگشتن پلیس، عقرب جادویی را دید و او را دنبال کرد. عقرب جادویی از پلیس فرار کرد  اما پلیس عقرب جادویی را دستگیر کرد و به زندان انداخت.
عقرب جادویی میخواست از زندان فرار کند. او دنبال راه فرار از زندان بود، ناگهان یک سیم برق پیدا کرد. اما یک سیم برق به تنهایی کافی نبود. اگر او می توانست یک سیم دیگر پیدا می کند با بهم زدن آنها و ذوب کردن میله های زندان می توانست از شر این زندان لعنتی خلاص شود. خوشبختانه یک سیم برق دیگر پیدا کرد و با به هم زدن سیم های برق توانست آهنها را ببرد و به این صورت عقرب جادویی از زندان فرار کرد.
اما یک دفعه متوجه شد که کلاهش در زندان جا مانده است. آن کلاه یادگار مادربزرگ مهربانش بود و او نمی توانست از آن بگذرد به خاطر همین با وجود خطرات بسیار، به زندان برگشت و کلاه را برداشت و خوشبختانه قبل از اینکه پلیس ها متوجه شوند دوباره از زندان فرار کرد.
حالا کلاهش را با خودش داشت،
ولی عقرب جادوی نمی دانست که دوربین‌های زندان تصویر او را ضبط کرده بودند و همه پلیس های شهر حالا دنبال او می گشتند. اما عقرب جادویی تا زمانی که دوستش با نامه به او خبر نداده بود، نمی دانست که همه دنبال او می گردند. 
او تا خبر را خواند، دوباره پا به فرار گذاشت و تصمیم گرفت به خانه یکی از دوستانش برود. دوست او یک آدم به اسم کارآگاه مَ بود. کارآگاه مَ خیلی باهوش بود. آنقدر که همه شهر سوالات خود را از او می کردند.
عقرب جادویی وقتی به خانه دوستش رسید به او گفت: دوست عزیزم، میدانی همه پلیس های شهر دنبال من می گردند. به نظر تو من باید چه کار کنم؟ کاراگاه مَ یکی از بهترین دوست های عقرب جادویی بود. فکری کرد و گفت به نظر من بهتر است از این شهر بروی. عقرب جادویی گفت: آخه تو میدونی من این شهر را خیلی دوست دارم چرا باید از این شهر بروم؟ کارآگاه مَ گفت: دوست عزیزم تو اگر در این شهر بمانی حتما گیر می افتی. مطمئنم تو شهر دیگر پلیس ها دنبال تو نمی گردند، این تنها راه نجات توست. عقرب جادویی با ناراحتی قبول کرد و یک تاکسی گرفت.
 تاکسی او را به شهر دیگری برد، اما در آن شهر، پادشاه ستمگری زندگی میکرد و تا متوجه شد که عقرب جادویی به شهر آنها آمده، دستور داد هرچه سریعتر او را بگیرند و از شهر اخراج کنند.
بیچاره عقرب جادویی، سوار اتوبوس شد و به یک شهر دیگر رفت. اما شهری که او می‌خواست برود، شهر سردی بود، آنقدر که ورودی شهر در اثر برف زیاد تقریبا بسته شده و اتوبوس نتوانست وارد شهر شود و همه مسافران ازجمله عقرب جادویی را پیاده کرد. عقرب جادویی بیچاره، کیفش را دستش گرفت و پیاده توی برف و سرما به سمت شهر افتاد.
وقتی وارد شهر شد دید یک نفر شتر می فروشد. او فکر کرد توی این همه برف بهتره شتر داشته باشم. آخر شتر با پاهای پهنی که دارد، خیلی بهتر توی برف و سرما راه میرود. او چند سکه به صاحب شتر داد و شتر را خرید و سوار آن شد. او خیلی خوشحال بود چون دیگر مجبور نبود پیاده راه برود. شتر او را به یک مسافر خانه رساند، اما حیوان بیچاره به شدت صدا می کرد و گرسنه بود. او دنبال غذا برای شتر گشت، اما نمی دانست که در آن شهر غذای شتر بسیار گران است وحتی آب هم به سختی گیر می آید، چون همه آبهای شهر یخ زده بودند. او مجبور شد برای تهیه آب و غذای شتر پول زیادی بدهد.
صاحب مسافرخانه وقتی شتر عقرب جادویی را دید، پیش او رفت و به او گفت: حاضری به جای کرایه اتاقت چند روز شتر را به من قرض دهی؟ عقرب جادویی به او گفت: نه! من شترم راه احتیاج دارم. صاحب مسافرخانه گفت: اگر این طور است برو یک جای دیگر! اینجا جای تو نیست. بیچاره عقرب جادویی وسایلش را جمع کرد و به دنبال یک جای دیگر گشت.
اما یک دفعه یادش آمد که او در این شهر به دنیا آمده و دنبال خانه مادرش گشت، تا با جستجوی بسیار توانست آن را پیدا کند. مادر عقرب جادویی که دیگر پیر و ناتوان شده بود و چشمانش به سختی می دید وقتی پسرش را دید، اشک در چشمانش جمع شد. فریاد زد و به طرف پسرش دوید. عقرب جادویی را در آغوش گرفت و آن را غرق در بوسه کرد. عقرب جادویی هم خوشحال شد و چند روز بسیار خوب را با مادرش گذراند. اما باید به شهر خودش برمی‌گشت او کارهای زیادی برای انجام دادن داشت و دیگر نمی توانست پیش مادرش بماند، به همین خاطر پیش او رفت و گفت: خداحافظ مادر، باید بروم. مادر با ناراحتی، در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود پسرش را بوسید و با او خداحافظی کرد.
عقرب جادویی سوار بر شتر به بیرون شهر رفت اما خبر نداشت که پلیس ها رد او را گرفته بودند و به دنبال او می گشتند. او سوار بر شتر در حال رفتن بود که ناگهان ماشین پلیس ها را دید. پلیس ها در حالیکه به عقرب جادویی نزدیک می شدند با بلندگو فریاد زدند: ایست! تو باید به زندان برگردی!!!

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.