صداي پا

غريبه اي در زندگي : صداي پا

نویسنده: unknown

صداي پاي زن كه به سمت در مي رود.





ميگويد: كيه؟ اومدم. اومدم. 
  در سفيد را باز مي كند.





چيزي را تحويل ميگيرد. پستچي بود. 
 ناگهان صداي سگ ها بلند مي شود، از جايي نزديك. خانه ي كنار خانه صابر. 
زن بلند مي گويد: رفتم! رفتم! 
 مي دانست صابره صدايش را مي شنود.
و مي دانستند كه صابره صداي سگ ها را مي شنود.
 ****


صابره كنار پنجره نشسته بود.


صداي زني را شنيد كه مي گويد: كيه؟ اومدم!
 صابره حساس شد.
چيزي در وجودش مي جوشيد. 
نوعي خشم. نوعي غم. 
خشم وغمي كه در سال هاي اخير در او شكل گرفته بود. 
از براي صداهايي كه همواره حرف مي زدند. 
از براي ناجوانمردي اي كه در حق او شده بود.
 صداي سگ ها از طرف سمت چپ را شنيد كه به طرز بلندي پارس مي كردند. 
صابره از اين همه زجر زير نظر بودن خسته شده بود.
-





حتي حواسشان بود كه صابره قيافه شان را نبيند چون مي توانست كاري كند، شايد . شايد مي توانست بندهايي كه دور دهانش پيچيده بودند( آن بندهاي پنهان بر دور دهان ذهن و وجودش) را باز كند! شايد مي توانست فرياد بلندي بزند از جنس رهايي!
   **** به راستي اگر مي ديد آن ها را؟!!
چه مي شد؟ 
**** 
 اشنايان صابره مي گفتند احتمالا صابره مشكلي رواني دارد... 
  اما صابره مي گفت كه حقيقت چيز ديگري ست. 
 **** 
صدايي از درون صابره مي جوشد:





---اين اتفاقات چيزي فراتر از زير نظر گرفتن بود----
 اين صدا از خاك خفته بر روي جسم بي جان صابره در آمد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.