اشک فرشتگان کوچک

اشک فرشتگان کوچک : اشک فرشتگان کوچک

نویسنده: Sarina_M

صدای جیغ و گریه دختربچه خنجری درون قلبش بود. دیگر تاب نیاورد. دستش به سمت موبایل استوک و قدیمی اش رفت. عدد های کنار هم را روی صفحه کلید لمس کرد و شماره 123 روی اسکرین موبایل نمایان شد. به یاد جمله خانم صفایی افتاد. «شماره 123 واسه کودک آزاریه. تو رو خدا هر وقت چیزی فهمیدین زنگ بزنین به این شماره؛ مبادا یه وقت بچه های مملکتمون نابود بشن» موبایل را روی گوشش گذاشت. دستانش می لرزید و نمی دانست استرس اش از کجا نشأت می گرفت. صدای یک زن در گوشش پیچید. 
- سلام، شما با اورژانس اجتماعی تماس گرفتید. کمکی از دستم برمیاد؟ 
صدای لرزانم باعث تعجبم بود. 
- خانم از یکی از خونه های همسایه ها همش صدای گریه و جیغ بچه میاد. الان یک هفته ای هست که صدای این گریه میاد. 
- خونسردی تون رو حفظ کنید. اگه میشه آدرس اون خونه رو بگید. 
و این آدرس بود که بدون مکث بیانش کردم تا حداقل یک ثانیه کمتر صدای این زجه های کودکانه به گوشم برسه. قبل قطع کردن تماس چیزی نامفهوم از لبهام جدا شد. 
- فقط اگه مشکل حل شد. من واحد رو به روشون زندگی میکنم. خواهشاً خبر بدید. 
با شنیده شدن کلمه «حتما» تماس قطع شد و من مضطرب به صدای ناله های آروم دختر بچه گوش می دادم. 
*****
صدای داد های بلند زنی که احتمالا مادر بود شنیده می شد.
- به شما ربطی نداره! اون دختر منه! 
و صدای آروم زن داشت اون زن به ظاهر مادر رو به آرامش دعوت می کرد. 
- خانم آروم باشید. 
- میشه به همسرتون بگید بیان منزل؟ 
و باز صدای جیغ و داد مادر متظاهر بلند شد. 
- برای چی خانم؟ شوهر من مگه وقتش رو از سر راه آورده؟ 
- خانم این یه مشکل جدیه. اگه همکاری نکنید من این حق رو دارم تا مجبورتون کنم! 
*****
حال شوهر زن یا همان پدر تقلبی در خانه شان بود و با زن مشاور صحبت میکرد. سعی کردم چیزی بشنوم. با چسباندن گوشهایم به در خانه در حالت مضحکی قرار گرفته بودم. کلمات، مبهم به گوشم می رسید. کلماتی مانند، خبر، نداشتن، مشغله، دیوانه، مادر ناتنی. ذهن ام دست به میل شد و خیال بافت. بافت از مادر ناتنی که فرزند همسرش را کتک میزد و پدری که به دلیل مشغله زیاد از این ماجرا خبر نداشت. بافت از صفت دیوانه ای که شوهر به همسر دوم اش داده بود. 
ناگهان چیزی پشت سر هم روی در فرود می آمد. انگار قصد داشت خبر بدهد من آمده ام و من چقدر ناامید از اینکه یک فرد، باعث نصفه ماندن رفع نگرانی ام شده بود. در را باز کردم و با خانمی که چادر سیاه بر سر داشت مواجه شدم. 
- شما همون خانمی هستید که با اورژانس اجتماعی تماس گرفتید؟ 
- بله، خودم هستم. 
تبسمی زیبا بر صورت نخود شکلش نشاند. 
- ازتون ممنونم خانم، فکر کنم نتیجه کارتون رو دیدید. 
اشاره ای به واحد رو به رو زد و من چه خوشحال شدم که هیچ صدای دلخراشی در گوش های من نمی پیچید. 
- منم خوشحالم از نتیجه کارم. این صدا ها جدا ترسناک بودند. 
سری تکون داد و هر دو با خداحافظی کوتاهی جدا شدیم. من به سمت خانه و او از پله ها پایین رفت. 

پسر بچه جیغ میزد و ناله میکرد؛ برای خواهر چهار ساله اش کمک می خواست.
دختر هشت ساله اشک می ریخت و از خالق کمک می خواست تا پدرش کمی بدن سنگینش را از روی او تکان دهد. 
پسر یازده ساله قد بلند و رد کمربند از مادرش به دست آورده بود. 
گریه فرشتگان کوچک در جهان پیچیده بود. گریه، گریه و گریه. 

و چه احمقانی که دنیای رنگین کودکان را سیاه می کنند. 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.