بازگشت فراموش نشدنی

بازگشت فراموش نشدنی : بازگشت فراموش نشدنی

نویسنده: amirali_ghasemi

    هوا خیلی سرد بود، تازه از ماشین پیاده شدم، باران نم نم به همراه برف در هوای گرگ و میش که ابر ها تاریکترش میکنند می بارید؛ سطح زمین لغزنده و با لایه از نازک از یخ پوشیده بود. به تابلوی بزرگی که بالای در ورودیِ بزرگتر از خودش نصب شده بود نگاهی کردم، نوشته بود" به فرودگاه بین المللی آلبانی خوش آمدید" کمی این ور اون ور رو نگاه کردم، باورم نمیشه میخوام برگردم ایران، تو فکر بودم که یهو یه ماشین از روی آب رد شد و آب ریخت رو پام، پاهام رو نگاه کردم و گفتم: "خوب شد چکمه پوشیدم" بعد از گفتن این جمله ژاکتم رو پوشیدم و راه افتادم، وارد سال فرودگاه شدم، هوای داخل سالن گرم تر بود، ژاکتم رو در آوردم و روی صندلی آهنی نشستم، کوله خودم رو گذاشتم کنار صندلی و ژاکتم تو دستام بود فضای بزرگی بود، یکم دقت کردم دیدم دو طبقه داره، یکم جلوتر پله داشت و میتونستی بری طبقه بالا، طبقه بالا برای بچه ها وسایل بازی و برای بزرگتر ها کافی شاپ و از این جور چیزا داره.

وقتی از در وارد بشی مسئولین فرودگاه سمت راستت و صندلی ها سمت چپت قرار میگیره، طبقه دوم با فاصله ای حدود 100 متر روبروی تو قرار داره، سقف بلند فرودگاه که دیواره های بیرونی اون شیشه بود برای من آرامش بخش بود، ولی توی سالن بوی مثل بوی بیمارستان میداد که من رو آزرده خاطر میکرد، صدای اعلام و هشدار های پرواز هر بار با فاصله زمانی کمتری اعلام میشد، واای الان اسم هواپیمای من رو خوند، بلند شدم، قدم قدم به سمت مسئول گرفتن پاسپورت نزدیک و نزدیک تر میشدم، کوله رو گذاشتم پشتم، تو یه دستم پاسپورت و تو دست دیگ ژاکت خودشون رو به مردم نشون میدادن، صدای چکمه هام یه بخشی از فضای شلوغ و پر سر و صدای فرودگاه رو تشکیل می داد، به مسئول نزدیک شدم، پاسپورت رو بهش دادم و بعد از چند دقیقه با آرزوی سفر خوش من رو به سمت ورودی محوطه فرودگاه راهنمایی کرد.

ضربان قلبم تند و تند تر میشد، هر لحظه که به هواپیما نزدیک تر میشدم، صدای چکمه ها بیشتر و بیشتر محو میشدن، حس خیلی عجیبی بود، حالم خوبه یاد بد، خوشحالم یا ناراحت؟ واقعا سردرگم بودم و فقط میخواستم که برسم به ایران،؛ ایران چه اسم زیبایی، خاطره انگیزه، این کلمه مقدس ابهت داره،همین طور داشتم خیال پردازی میکردم که یهو یه نفر من رو تکون داد، مسئول فرودگاه بود.

- آقا، آقا خوبین؟

- بله، چه اتفاقی افتاده

- هواپیما تا 5 دقیقه دیگه حرکت میکنه، شما الان 3 دقیقه است که یکسره این جا وایساده اید، لطفا سریع تر سوار هواپیما بشید!( حس مهربانی و مسئولیت پذیری رو با تمام وجود تو این جمله حس کردم)

- بله ممنون

به سمت هواپیما رفتم، از روی پله بالا رفتم و روی صندلی ام که کنار بال هواپیما بود نشستم، خیالم راحت شد، خداحافظ نیویورک!
دیدگاه کاربران  
0/2000