فصل چهارده : فرار

ماریوس سایفر : دختری زاده اتش : فصل چهارده : فرار

نویسنده: sm_13

زمین شکافت و من افتادم توی خونه . سریع الکس خودش روانداخت داخلش و شکاف رو بست . یقه من رو گرفت و منو بلند کرد . نور رو بهم تابوند .
- تو سه نفر رو کشتی باید تاوان پس بدی شیطان !
داشتم به شدت میسوختم. سر استخون هام زده بود بیرون . میخواستم فرار کنم ولی نمیتونستم . بعد یک ربع من رو ول کرد و افتادم زمین . خودم رو کشیدم تا به سمت در برم و رد خونی از خودم جا گذاشته بودم . در باز شد و برادرمان از در بیرون اومدن . بیل وحشت کرده بود . دستم رو به طرفش برم . 
- من وظیفم روانجام دادم . من دیگه رفع زحمت میکنم .
و ناپدید شد . 
- تو چطور جرئت میکنی همچین خیانتی به خانوادت بکنی ماریوس سایفر ؟
دیوار رو گرفتم و از جام بلند شدم .
- چی ؟
بیل بشکنی زد و جیم از اتاق من بیرون اومد و رفت سمت بیل . 
- تو چطور تونستی زندش کنی ؟ 
با وحشت به بیل نگاه کردم . جیم لبخندی شرورانه و پیروز مردانه زد .من با خشم نگاهش کردم و خنده ریزی کردم .
- جیم سایفر تو واقعا احمقی !
و خندیدم . بیل با تعجب نگاهم میکرد. 
- اون وقت چرا ؟ 
جیم با صدایی پر از خنده بود .
- تو فکر کردی من اینقدر احمقم که عادی تورو زنده کنم ؟ من میدونستم که میرم تو در این حد احمقی که خودت رونشون میدی . متوجه نشدی ؟
- متوجه چی ؟
- من موقع زنده کردن تو بدنت رو تخت اختیار خودم گذاشتم ! یعنی تک تک سلول هات تحت فرمان منه . جادوت قدرت بدنت ! من میتونم مثل اب خوردن تو رو بکشم ! 
کیل و ویل وحشت کردن . جیم از رو باز کرد و دوید به طرف راهرو .
بشکن زدم .
- هر کسی که به من خیانت کنه لایق مرگه . بمیر !
و بدن جیم منفجر شد و راهرو پر خون شد . تیل با وحشت نگاه کرد .
- تو تو تو یه دیوانه ای ! برادر خودته با دست خودت کشتی ! همچین کاری جایز نیست ! 
دست من رو بلند کرد . و منو با دستم بلند کرد . و انداخت منو توی زندان .
- اینقدر اینجا می مونی تا مثل حیوون رفتار نکنی ! 
و در زندان رو بست . تنها شدم . جیم حقش بود . من بهش گفته بودم من میتونم باهاش هر کاری بکنم !! حالم بد بود . به قدری ازم خون رفته بود که به زورنفس میکشیدم . جایی به جز اینجا نداشتم . بیهوش شدم .
- مون میخوای اسمش رو چی بذاری ؟
با صدای لرزان گفت
- سان سان باترفلای 
- و اسم اون یکی دخترمون ؟ 
- استار 
- اسم قشنگیه . 
دست سان رو بازکرد و علامت چشم رو دید . چشماش پر از اشک و وحشت شد . کسی وارد شد و شنل داشت .مون با وحشت نگاش کرد .
- تریگون خواهش میکنم ! این دختره بچه تو نیست !
خندید . دست سان رو باز کرد و علامت چشم رو نشونش داد . 
- این بچه بچه منه! 
و به زور از مون گرفتش . 
- خواهش میکنم فقط برای مدتی !
مرد شنل پوش گفت 
- این موهای مشکی و شاخ و دم و بال داره ! اخه کجاش شبیه توعه ؟ انسان نیست نمیتونه با تو زندگی کنه و خون من توی سلول هاشه نه خون اون مرد ! پس من نمیذارم پسر من همچین جایی زندگی کنه پیش انشان ها !
مون با جیغ گفت 
- این دختره نه پسر برای همینه که میگم فرزند تو نیست ! 
مرد شنل پوش توجهی نکرد و از اتاق بیرون اومد با بچه 
- نگهبان ها بگیریدش 
و مرد بور دوید سمت مرد شنل پوش 
- ارتالس 
و مرد شنل پوش ناپدید شد .








کسی گفت 
- زندس ؟
- بعید میدونم تکون نمیخوره ! 
- برای چی بیل باید خواهرش رو توی زندان بندازه ؟
چشمام رو باز کردم . 
- زندس ! 
و لبخندی زد . کارانوس و مینوس پسرای مب اینجا بودن .دیوار رو گرفتم واز جام بلند شدم .
- هی تکون نخور میمیریا ! 
- زیادی ضعیفی !
لبخندی زدم . حداقل یکی حواسش به من بود .
- باید فرار کنم اینجا باشم زنده نمیمونم !
کارانوس 
- کجا میخوای بری ؟
مینوس 
- جایی داری بری ؟
گفتم
- اره دارم پیش مادرم 
- میدونی مادرت کجاست ؟
- نه نمیدونم .
- اسمش چی ؟
- اره مون باترفلای 
به فکر رفتن . 
- میگم از اون انسانه نمیتونی بپرسی ؟
- جوپی منظورته ؟
- اره یکبار دیدم داشت در مورد مادرت با بیل سایفر صحبت میکرد !
- میتونین بیارینش 
- اره فقط کجاست ؟
- خودمم باید بیام!
با بشکن زرهم رو پوشیدم کلاهش رو روی سرم کشیدم . اروم توی سایه ها حرکت کردم و اون دوتا دنبالم اومدن . به کتابخونه رسیدم درش رو باز کردم . جوپی روی نرده وایساده بود .
- سلام شاهزاده چه عجب این طرف ها اومدین ! اون دوتا شاهزاده های دربار زمستون نیستن ؟
پریدم و چاقو رو زیر گردنش گرفتم . از تعجب خشکش زد 
- مون باترفلای کیه ؟
چشماش از تعجب گرد شد .
- تواز کجا فهمیدی ؟
- فقط حرف بزن بقیش به تو هیچ ربطی نداره !
- من نمیتونم بگم !
- بگو وگرنه میکشمت .
و چاقو رو یکم وارد گردنش کردم و خون اومد .
- خیله خب مون باترفلای مادرت توعه ! 
- کجا زندگی میکنه ؟
- جایی به نام میونی ! ملکه اونجاس . 
ولش کردم 
- اگه به کسی بگی میکشمت ! فهمیدی ؟
- ببله 
از کتابخونه بیرون اومدم .
- میخوای چیکار کنی ؟
مینوس بود .
- ارتانس 
و ناپدید شدم . دم مرز بین دنیای انسان ها ظاهر شدم . چندتا گزینه داشت . پس دنیای انسان ها بخش ها داشت ! یه بخش میونی داشت اون روانتخاب کردم .  درد شدیدی داشتم به طوری که به زور راه میرفتم . وارد دروازه شدم و وارد میونی شدم .
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.