فصل سی و دو : نزدیک

ماریوس سایفر : دختری زاده اتش : فصل سی و دو : نزدیک

نویسنده: sm_13

دیگه دیر شده بود . باید به خواستم میرسیدم . در اتاق کارانوس و مینوسو زدم .
- بله ؟
- منم ائورا میگم میاین بریم شکار ؟؟
-قبوله . نیم ساعت دیگه دم اصطبل .
امیدوارم بشه . در هر صورت تا الان خوب بوده . وارد اتاق شدم . لباسی سرمه ای با کمر بند مشکی با عرض زیاد . میشه گفت شبیه کت بود . دستکش مشکی پوشیدم . همیشه باید دستکش پوشیده باشم وگرنه ظاهر طبیعیم معلوم میشه . ولی من همیشه ظاهر طبیعیم معلومه . رفتم اصطبل . یه رویازاد تابستون بود . داشت اسبارو تمیز میکرد . کارانوس اومد . 
- هی نظرت چیه تو اسبمو انتخاب کنی ؟
و لبخند ملیحی زد . ضعیف ترین اسبو انتخاب کردم . خودم قوی ترین اسب . مینوس هم اومد .  راه افتادیم .
- میگم یه انسان بگیریم ؟ چون الان فصل ظاهر شدن اونا اینجاهاس !
کارانوس بود . به نشونه تایید سر تکون دادم . باید به مناطق خشک و سرد میرفتیم . اونجا یه پرتگاه داشت و بغلش یه جنگل بزرگ . اونا کارمو انجام میدادم .توی راه مینوس حواسش خیلی به اطراف جمع بود .
- میدونی ائورا اگه ماریوس اومد وظیفمونه بگیریمش . اگه پیداش کنیم عالی میشه .
کارانوس بود . مینوس خیلی محتاط شده بود . با هر صدایی سرشو بر میگردوند. یه نیزه یخی دستش بود . وقتش بود . حواسش نبود سنگی بزرگ یک کیلومتر جلوتر پرت کردم .
- شماها اینجاها رو بگردین من دنبال اون میرم .
مینوس بود .سریع رفت . کم کم کارانوسو نزدیک پرتگاه کردم . وقتی داشت پایین پرتگاهو نگا میکرد . زدم به پشت اسبش . وقتی کارانوس سعی کرد رامش کنه زدم به اسبش . اسبش با کارانوس لیز خوردن اسب افتاد سریع کارانوس پرید و لبه پرتگاهو گرفت . 
- ائورا کمک .
از اسب پیاده شدم .رفتم نزدیکش .
- به یه شرط .
- نه قبول نمیکنم .
یه انگشتشو انداختم پایین . چشماش پر از وحشت شد .
- باشه باشه قبوله .هرچی باشه قبوله . 
- شرط روی برادرتم اعمال میشه .
- قبوله !
دستشو گرفتم و اوردمش بالا .
- ممنون ائورا . شرط چیه ؟ 
مینوس سعی کرد از پشت به من نیزه بزنه که سریع گرفتم .ولی چون از یخ بود دستم لیز خوردو صاف وارد قفسه سینم شد . چشمام سیاهی رفت و افتادم و شروع کردم به خون سرفه کردن . کارم تموم بود .
- چیکار کردی مینوس ؟
- اون داشت تورو میکشت !
- ولی اخرش نجاتم داد !
- واقعا ؟ پس باید پیش درمانگر ببریمش .
خون زیادی ازم رفت . قیافه واقعیم ظاهر شد . کارانوس و مینوس از تعجب خشکشون زد .
- م.م.م.ماریوس ؟
مینوس موهاشو گرفت و گفت
- نه نه نه نه  نه مب مارو میکشه ! بمیره بیل جنگو شروع میکنه . به فنا رفتیم
- بدو هنوز وقت داریم . باید پیش درمانگر ببریمش .
برف اطرافم قرمز شده بود . داشتم به زور نفس میکشیدم . دیگه چشمم نمیدید . صدا ها به شدت غیر واضح بود . بیهوش شدم .
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.