راز اردوگاه نفرین شده : مجازات با مرگ 

نویسنده: Soltan

ــ شما اینجا چیکار میکنین؟
آتوسا که عرق سرد بر تمام بدنش نشسته بود و از شدت ترس و اضطراب صدای هوهو مانندی در گوشها و کل سرش می پیچید؛ تصور میکند که تنها در خیالش صدای آشنایی را شنیده است و با ترس و لرز شروع به باز کردن پلک هایش میکند. او با یک پیکر تاریک و سایه مانند که درست در مقابلش ایستاده بود مواجه میشود.
آتوسا با چشمانی تنگ شده به چهره ی نامعلوم آن شخص که درون تاریکی محو شده بود خیره میشود. پیکر سایه مانند قدمی به جلو می آید و درست لحظه ای بعد چهره ی خانم غفوری در نور کم سوی فانوسی که به دست داشت نمایان می شود! 
آتوسا مثل شخصی که از کابوسی ترسناک بیدار شده باشد؛ نفس راحتی کشیده و دست هایش را در دو طرفش روی زمین میگذارد. او نگاهی به ستاره و نیلوفر میندازد که مثل دو خارپشت خود را جمع کرده بودند و به شدت می لرزیدند. و در حالیکه نمی توانست آنها را بخاطر این رفتارشان سرزنش کند با لبخند کوچکی بر پهنای صورت رنگ پریده اش می گوید: هی بچه ها دیگه نیازی نیس بترسین... خانم غفوری اینجاست... نگاه کنین. ستاره و نیلوفر به آرامی سرشان را بالا می گیرند. خانم غفوری که به نظر میرسید خیلی عصبانی باشد با اخم به آنها نگاه میکرد. ولی ستاره و نیلوفر با دیدن چهره ی او گل از گلشان شکفته و شروع به خندیدن می کنند. بعد هم در حالیکه بنظر میرسید حسابی خسته و آزرده باشند هر کدام به سمتی روی زمین ولو می شوند.
خانم غفوری که با دیدن این رفتار آنها بیشتر عصبانی شده بود با فریاد می گوید: این اداها دیگه چیه که از خودتون در میارین؟! شما دخترا الان باید توی تختتون باشین... هیچ معلوم هست که اینوخت شب اینجا چیکار میکنین؟؟!  آتوسا مثل اینکه چیز مهمی را بخاطر آورده باشد؛ به سرعت از جا می پرد و سیلی از کلمات از دهانش خارج می شوند: میدونم یخورده عجیب ممکنه بنظر برسه ولی شما باید حرفمو باور کنین .... یه شبح دنبال ما بود و ما سعی کردیم که از دستش فرار کنیم. بخاطر همین به طبقه ی دوم اومدیم. فک کردیم از شرش خلاص شدیم ولی یه دفه تعداد خییییلی زیادی از اونا رو دور و برمون دیدیم ... خانم غفوری که تمام این مدت با ابروانی گره خورده و چشمانی تنگ شده به او نگاه میکرد؛ فریاد میزند: دیگه کافیه... و آتوسا که کمی جا خورده بود فورا ساکت می شود. 
خانم غفوری چشم هایش را بسته و یک نفس عمیق می کشد. و بعد از اینکه کمی آرامتر میشود ادامه میدهد: سعی نکنین که با این مزخرفات کار اشتباهتونو توجیه کنین... فقط یه آدم ترسو میتونه مسئولیت کاریو که انجام داده نپذیره!! ستاره که تازه از روی زمین بلند شده بود و داشت به نیلوفر کمک میکرد تا او را نیز بلند کند؛ جدی و مصمم میگوید: ما ترسو نیستیم ولی داریم به شما حقیقتو میگیم! ما واقعا لحظات سختی رو سپری کردیم... ده ها نفر از اون موجودات وحشتناک به سمت ما میومدن و ما برای فرار از دست اونا به این اتاقی که پر از کیسه های خون بود پناه آوردیم...
خانم غفوری پوزخند بلندی میزند و با ترکیبی از دو احساس تمسخر و تعجب می پرسد: چی؟ کیسه های خون؟؟! نیلوفر با حرکت سر تائید کرده و دیوانه وار به اطراف اتاق اشاره میکند: تو این اتاق کلی قفسه هست که توی همشون پر از کیسه های خونه! خانم غفوری با شنیدن این حرف او دوباره اخمی میکند و با لحن بی روح و تحقیر آمیزی که شبیه به حرف زدن یک ربات بود می گوید: اینجا کتاب خونه اس... بعد هم دست خود را دراز کرده و کلید برق روی دیوار را فشار میدهد.
در همین موقع یک ردیف لامپ حبابی رشته ای که با سیم از سقف‌ آویزان شده بودند روشن می شوند و در نور حاصل از روشنایی آنها قفسه های چوبی زیادی که دور تا دور اتاق کشیده شده و تا سقف می رسیدند و همچنین مملو از کتاب های گوناگون بودند؛ نمایان می شوند! آتوسا ستاره و نیلوفر با صدای بلندی نفس هایشان را در سینه حبس میکنند. خانم غفوری با لبخند پیروزمندانه ای قیافه های مات و مبهم آنها را تماشا میکرد. آتوسا که حسابی گیج شده بود و نمیتوانست چیزی را که می دید باور کند؛ من و من کنان می گوید: ولی ....ولی آخه چطور چنین چیزی ممکنه؟!! ... نه.... نه این امکان نداره.... قسم میخورم ... قسم میخورم که دو دیقه ی پیش این قفسه ها پر از کیسه های خون بودن....
خانم غفوری چشمهایش را چرخی داده و دستور میدهد: کافیه... نمیخوام حتی یه کلمه ی دیگه بشنوم! و با پیش بینی مخالفت و اعتراض آنها با صدای بلندتری ادامه میدهد: شما قوانین اینجارو نقض کردین و بر خلاف دستورات عمل کردین... شما در اولین شب حضورتون توی این اردوگاه کلی دردسر درست کردینو فضولی کردین... پس باید منتظر عواقب کارتون باشین... چهره ی خانم غفوری موقع گفتن جمله ی آخر بسیار ترسناک می شود و آتوسا ستاره و نیلوفر با صدای بلندی آب دهانشان را قورت میدهند! 
خانم غفوری فانوس روشن را به صورتش نزدیکتر میکند و در حالیکه برقی شیطانی درون چشمانش می درخشید و لبخند ترسناکی بر روی صورتش نمایان بود؛ با لحن تهدیدآمیز و رعب آوری می گوید: خانم های جوان فردا رأس ساعت ۱۰ توی دفتر مدیر حاضر باشین تا مجازاتتون تعیین بشه... شما به زودی خواهید فهمید که اینجا سرپیچی از قوانین تاوان سنگینی داره... پس فراموش نکنین... رأس ساعت طبقه ی سوم انتهای راهرو سمت چپ... بهتون اطمینان میدم که فردا بد ترین روز زندگی شما خواهد بود!!! و بعد در حالیکه لبخندش محو شده و درخشش چشمانش نیز از بین میرود فانوس را از مقابل صورتش پایین آورده و با صدای خشک و خشنی ادامه میدهد: حالا هم هرچه زودتر به سالن خواب برگردین... زود باشین عجله کنین.

آتوسا ستاره ونیلوفر نگاهی به یکدیگر میندازند و بدون اینکه حتی کلمه ای حرف بزنند به سرعت از پله ها پایین رفته و به سالن خواب میروند. آنها با عجله در تخت های خود قرار میگیرند  و در حالیکه سرهایشان را زیر پتو های ضبر و سنگینشان می کنند سعی میکنند که همه ی وقایع هولناک آن شب را به فراموشی بسپارند. زیرا از اینکه آن چهره های ترسناک را برای بار دیگر در کابوس هایشان ملاقات کنند؛ وحشت داشتند! ولی تنها کابوس های ترسناک نبود که خواب آن شب آتوسا را آشفته میکرد... زیرا زخم روی بازویش نیز به طرز طاقت فرسایی تمام طول شب می سوخت و درد میکرد! 

فردای آن روز طبق دستور خانم غفوری آنها درست رأس ساعت ۱۰ در دفتر مدیر اردوگاه حضور می یابند. یک اتاق کوچک و تاریک که با وجود هوای مه آلود و خاکستری رنگ بیرون نورگیرهای همه ی پنجره ها کشیده شده بودند. صدای تیک تاک ساعت دیواری دایره ای شکل بسیار قوی و محکم در اتاق می پیچید و سکوت مطلق را می شکست. آتوسا ستاره و نیلوفر که به سختی خودشان را بر روی یک نیمکت کاناپه شکل در انتهای اتاق جا کرده بودند؛ با چشمانی نگران و مضطرب به خانم آتش افروز که آنسوی اتاق پشت میز چوبی کهنه اش نشسته بود نگاه می کردند.

خانم آتش افروز دستهایش را زیر چانه اش قفل کرده بود و صورت رنگ پریده اش در دود حاصل از شمع های زیادی که روی میزش روشن کرده بود؛ شناور بود. او مدت زیادی با نگاه سرد و بی روحش به آنها خیره می ماند و بالاخره با صدایی آرام و نجوا گونه می گوید: شما دیشب از قوانین سرپیچی کردین! آتوسا که معلوم میشد جایش حسابی تنگ و ناراحت است؛ تکان مختصری می خورد و با صدای بلندی که خودش هم اصلا انتظارش را نداشت می گوید: ماقصد قانون شکنی نداشتیم... ولی مجبور شدیم که از سالن خواب بیرون بریم. من میتونم همه چیزو واستون توضیح بدم.... 

در همین لحظه خانم آتش افروز  دستش را به نشانه ی سکوت بالا می آورد و بعد از اینکه آتوسا از گفتن ادامه ی حرف هایش خودداری میکند؛ دوباره با همان لحن بسیار آرام می گوید: کار اشتباه همیشه اشتباهه حتی اگه هزاران دلیل برای انجامش وجود داشته باشه! پس شما مرتکب خطا شدید و طبق همه ی قوانین دنیا باید مجازات بشید!!

آتوسا و نیلوفر با شنیدن کلمه ی "مجازات" نفسشان در سینه حبس میشود و قلبشان فرو می ریزد. ولی ستاره که گویا لحن ملایم خانم مدیر برای او حکم لالایی را داشت حسابی خوابش گرفته بود و در حالیکه به سختی در برابر بسته شدن پلکهایش مقاومت میکرد؛ سرش مدام به این طرف و آن طرف تلوتلو میخورد. 

خانم آتش افروز کشوی بالایی میزش را باز میکند و چیز سفید رنگی که بیشتر شبیه به یک پارچه ی تاشده بود ودر آن اتاق تاریک تشخیصش واقعا سخت بود را از داخل کشو در آورده و روی میزش میگذارد. او با لبخند کوچکی که از پس شعله های شمع بسیار ترسناک بنظر می آمد می گوید: تهیه و تدارک غذا برای بیش از ۳۵۰ نفر کار خیلی طاقت فرسائیه و متاسفانه ما نتونستیم تعدادی کمک آشپز استخدام کنیم... بنابراین شما دخترا باید تماااااام روز توی آشپزخونه بمونین و به خانم سرآشپز که اتفاقا زن خیلی مهربونیم هس کمک کنین... این مجازات کار اشتباه شماست... امیدوارم درس خوبی بگیرین و دیگه هیچوقت سرکشی نکنید! و بعد هم آن چیز سفید رنگ را که معلوم میشود سه عدد پیشبند مخصوص پیش خدمت ها با کلاه های قارچی شکل آشپزی است را به سمت آنها میگیرد.

نیلوفر که فکر میکرد تنبیه بسیار سخت تری در انتظارشان باشد؛ با خوشحالی و البته با کمی تقلا از روی نیمکت کاناپه شکل بلند میشود و آنها را از دست خانم مدیر میگیرد. ستاره نیز که تمام این مدت سرش را روی شانه ی او گذاشته بود و داشت چرت میزد؛ به محض بلند شدن نیلوفر به پهلو روی نیمکت افتاده و از خواب می پرد....

چند دقیقه ی بعد آتوسا ستاره و نیلوفر پیشبندها و کلاه های سفید رنگ مخصوصشان را پوشیده بودند و در حالیکه از خوشحالی سر از پا نمی شناختند؛ به سمت سالن غذاخوری که آشپزخانه ی اردوگاه در انتهای آن بود میرفتند. آتوسا با آرنجش ضربه ی آهسته ای به شکم ستاره میزند و میگوید: تو این لباس حسابی خوش تیپ شدیااااا

ــ مچکرم. ولی مطمئنا به خوش تیپی تو نمیرسم...

ــ اوه اونکه البته... بر منکرش لعنت!

و هر سه باهم زیر خنده میزنند. ولی به محض به یاد آوردن قوانین اردوگاه فورا ساکت می شوند. نیلوفر درحالیکه پیشاپیش همه وارد سالن غذاخوری خلوت و ساکت میشود؛ برای چندمین بار در طول چند دقیقه ی گذشته نفس راحتی میکشد. و با صدایی سرشار از احساس رضایت و خرسندی می گوید: خدارو شکر که همه چیز ختم به خیر شد... اونجوری که دیشب خانم غفوری صحبتشو میکرد من با خودم گفتم امروز حتما سلاخیمون میکنن. واقعا خدا بهمون رحم کرد... آنها از یک درگاه کوچک و باریک میگذرند و به آشپزخانه ی بزرگ اردوگاه وارد میشوند.

تمام دیوارها و همچنین کف آشپزخانه پوشیده از سرامیک های سفید کثیف و چرک گرفته بود. یک میز استیل باریک و بسیار طویل که در قسمت زیرین آن تعداد زیادی کمد قرار داشت و روی آن نیز سلف های غذاخوری و بشقاب ها و کاسه ها و تابه های زیادی بصورت کپه ای تلنبار شده بودند؛ از جلوی درگاه تا انتهای آشپزخانه کشیده شده بود. در دو طرف آشپزخانه نیز دیگ ها و قابلمه های بسیار بزرگی که سطح بیرونی شان حسابی دود گرفته و سیاه رنگ بود به چشم میخورد. که بر روی تعدادی آجر قرار داشتند و در حالی که تعداد زیادی هیزم در زیر آنها مشغول سوختن بود؛ از داخلشان بخار بیرون می آمد. آتوسا ستاره و نیلوفر شانه به شانه ی هم در طول آشپزخانه پیش میرفتند که ناگهان در سر جایشان خشکشان زده و فریاد های کوتاهی حاکی از تعجب میکشند! 

یک زن خیلی خیلی چاق با شکم بسیار بزرگ طبل مانند و دستها و پاهای کوتاهی که او را شبیه خرس پاندا میکرد با صورت تپلی که همچون بادکنکی بنظر میرسید که آن را تا مرز انفجار باد کرده باشند؛ با پیش بند گل گلی و کلاه سفید استوانه ای شکل مخصوص سرآشپزها در حالیکه یک چاقوی بسیار بزرگ را در دستش گرفته بود در مقابلشان ایستاده و با چشم های خوک مانندش با سوءظن به آنها نگاه میکرد.

او مقداری به سمت آنها نزدیکتر میشود و در حالیکه با هر قدمی که برمیدارد تمام ظرف ها و کابینت های آشپزخانه تیلیک تیلیک میلرزند؛ با صدای بم و گوشخراشی میپرسد: شما همون فسقلی های تنبیه شده این؟.. آره؟؟ آتوسا که با چشمانی از حدقه بیرون زده به او که همچون کوهی بر رویشان سایه افکنده بود نگاه میکرد؛ هرچه تلاش میکند نمیتواند زبان در دهان بچرخاند و تنها صداهایی نامفهوم ادا میکند. به همین دلیل با حرکت سر پاسخ میدهد.

خانم سرآشپز چاق یا به تعبیر دیگر خانم سرآشپز غول آسا که در اثر برداشتن همین چند قدم کوتاه هم داشت نفس نفس میزد و از سوراخ های بینی اش صدای جارو برقی می آمد؛ چینی به پیشانی گوشتالویش میندازد و اتمام حجت میکند: من از آدمای بی دستو پا و بی عرضه متنفرم. اصلا هم حوصله ی سر و کله زدن با شما جوجه ها رو ندارم. پس بدون ریختو پاش و دردسر هر کاری که من بهتون دستور دادم سریعا انجام میدین... مفهومه یا نهههههه؟؟ خانم سرآشپز  موقع گفتن جمله ی آخر چنان فریاد بلندی میکشد که شیشه های پنجره های آشپزخانه میلرزند و چند کاسه ی چینی نیز ترک میخورند! 

آتوسا ستاره و نیلوفر که بند دلشان پاره شده بود؛ دیوانه وار سرشان را به نشانه ی تایید تکان میدهند. خانم سرآشپز انقباضی چندش آور و کج و کوله بر روی صورتش ایجاد میشود که بنظر میرسید چیزی شبیه به لبخند رضایت باشد. و بعد دوباره نعره میکشد: حالا هم زودتر برید سر کاراتون یالا عجله کنین... و بعد از اینکه آنها هر کدام به سرعت به سمتی میروند؛ با همان صدای بلند و خشن ادامه میدهد: عجله کنین تنبلا برای ناهار باید قورمه سبزی بار بذارین.... زود باشین لوبیاهارو پاک کنین. سبزی ها رو خورد کنین. برنجا رو آبکشی کنین ... عجله کنین کلی کار داریم! آتوسا ستاره و نیلوفر هم که حسابی کارشان در آمده بود چشم بلندی گفته و مشغول میشوند.

آنها مثل فرفره شروع به انجام کار هایشان میکنند و هر بار که صدای فریاد های کر کننده ی خانم سرآشپز را می شنوند؛ همچون فشنگ از این سوی آشپزخانه به آن سو میروند. سرعت فوق العاده زیاد آنها باعث میشود که کارهای مربوط به ناهار را بسیار زودتر از آنچه که تصورش را میکردند به پایان برسانند. خانم سرآشپز که خیلی خوشحال بنظر میرسید نقشه ی تازه ای برایشان میکشد!

او آنها را به انباری پشت آشپزخانه می برد که در آن تپه ی بزرگی از سیب زمینی های ریز و درشت وجود داشت و بسیاری از آنها نیز گندیده و خراب شده بودند. خانم سرآشپز به کوه سیب زمینی اشاره کرده و لبخند مرموزی میزند: باید تا قبل از ناهار تمام این سیب زمینی ها رو پوست بگیرین خلال کنین و سرخ بدین... زیاد وقت ندارین پس بهتره عجله کنین.

ــ نمیدونستم توی قورمه سبزی سیب زمینی سرخ کرده هم میریزن!!

نیلوفر در حالیکه در اثر بوی تهوع آور سیب زمینی های گندیده صورتش را درهم کشیده بود؛ این جمله را میگوید. خانم سرآشپز که خیلی عصبانی شده بود خون به صورتش دویده و چهره اش سرخ رنگ میشود: نفهمیدم نفهمیدم تو نیم وجب بچه داری از دست پخت من ایراد میگیری؟ آرررره؟؟ و وردنه ی چوبی بزرگی را که در دست داشت چند مرتبه به کف دست دیگرش میکوبد. نیلوفر که فهمیده بود اشتباه بزرگی مرتکب شده لب پایینش را گزیده وبه سرعت عذر خواهی میکند.

خانم سرآشپز که کمی آرامتر شده بود؛ دوباره رنگ طبیعی صورتش را باز می یابد و با بداخلاقی میگوید: اینا برای شام امشبن... من عادت ندارم که یه حرفو دوبار تکرار کنم پس زودتر دست به کار بشین... و در حالی که از انباری تاریک و گرد و خاک گرفته و تار عنکبوت بسته بیرون میرود فریاد گوشخراش و ترسناکی سر داده و می گوید: من میخوام از حضور شما بچه ها نهایت استفاده رو ببرم! پس هرچه زودتر کار سیب زمینی ها رو تموم کنین. چون بعد از ناهار باید ماهی های شام فردا رو تمیز کنین!! و در آهنی که دریچه ای نیز بر روی آن وجود داشت و شبیه در بازداشتگاه ها بود؛ به محکمی پشت سر او کوبیده می شود.

خانم سرآشپز به وعده ی خود عمل میکند و بعد از اینکه آتوسا و دوستانش کوهی از ظرف های ناهار را می شویند؛ آنها را مجبور به پاک کردن تعداد بسیار زیادی ماهی بدبو میکند. بیرون از اردوگاه خورشید در پایین درختها قرار گرفته بود و کم کم داشت غروب میکرد. کار پاک کردن ماهی ها دیگر تقریبا به پایان رسیده بود که فریاد خانم سرآشپز بلند می شود: آهای شما دخترا... یکیتون بره از تو سردخونه یه ۳۰ـ۴۰ تا پاکت گوشت چرخ کرده بیاره... واسه درست کردن کتلت گوشت کم آوردم. آتوسا هم دست هایش را با دستمال گلبهی رنگی که در کنارش بود تمیز کرده و به سمت سردخانه ی بزرگی که در انتهای آشپزخانه بود میرود.

آتوسا در آهنی بزرگ را که کمی هم گیر داشت با چند ضربه ی آهسته توسط شانه اش باز میکند. سردخانه پر از کارتن ها و جعبه هایی بود که تاسقف روی هم چیده شده بودند. با یک فریزر خیلی بزرگ که نور صفحه ی نشان دهنده ی دمای داخل آن توجه را جلب میکرد. آتوسا به سمت فریزر رفته و در آن را باز میکند. او از بین تعداد زیادی قفسه که همچون کشوهایی در داخل فریزر قرار داشتند؛ قفسه ی مربوط به گوشت چرخ کرده را پیدا کرده و تعداد زیادی پاکت گوشت از درون آن برداشته و دوباره در فریزر را میبندد.

آتوسا در حالی که پاکت های گوشت چرخ کرده را بغل کرده بود به سمت درب سردخانه میرود. که ناگهان از جایی نامعلوم باد بسیار سردی به طرف او هجوم می آورد که باعث میشود پوست دست هایش برفک بزند! آتوسا که خیلی تعجب کرده بود با سردرگمی نگاهی به اطرافش میندازد. در فریزر کاملا بسته بود. پس این باد سرد از کجا می توانست آمده باشد؟؟! 

آتوسا در همین حال و هوا بود که دوباره آن باد سرد استخوان سوز او را به شدت میلرزاند؛ و او با چشمان خود می بیند که قسمتی از دیوار سردخانه پیچ و تاب خورده و بالا و پایین میشود! آتوسا که گمان میکرد اشتباه دیده است دستش را به آن سمت دراز کرده و در عین ناباوری با یک پرده مواجه میشود. پرده ای که درست به شکل دیوارهای آجری آن اتاق بود و به هیچ عنوان نمیشد آنرا تشخیص داد. به محض اینکه آتوسا اندکی آن پرده را کنار میزند موجی از باد سرد به سمت او هجوم می آورد. او که مطمئن شده بود منشأ این باد سرد درست از پشت این پرده است؛ پرده را کنار زده و وارد فضای پشت آن میشود.

آتوسا که واقعا حیرت زده شده بود با هیجان به اطراف خود نگاه میکند. او وارد چیزی شبیه به یک سالن بزرگ شده بود که تمام طول دیوار های آن پوشیده از ساختار هایی کشو مانند بود؛ و سطح صیقلی و براق کشوها در زیر نور لامپ های متعددی که درون سقف قرار داشتند می درخشیدند. آتوسا در حالی که همچنان پاکت های گوشت چرخ کرده را بغل زده بود و در آن محیط بسیار سرد با هر نفسی که میکشید از دهانش بخار بیرون می آمد؛ زیر لب زمزمه میکند: خدای من اینجا دیگه کجاست؟!

در همین حین صدای ستاره و نیلوفر را می شنود که داشتند او را صدا میزدند. به همین دلیل صدای خود را بلند کرده و پاسخ آن ها را میدهد. حدود چند لحظه ی بعد آن پرده ی سنگین و مخفی کنار میرود و ستاره و نیلوفر در مقابل آن ظاهر میشوند. ستاره از شدت تعجب دهانش باز مانده و تلو تلو خوران به جلو می آید: خداااااای من... یه اتاق مخفی!!! 

نیلوفر که در اثر سردی هوا در آن اتاق داشت می لرزید خودش را بغل میکند و با بی حوصلگی می گوید: آهای آتوسا اون خانمه واقعا از دستت عصبانیه. اگه جای تو بودم زودتر پاکتای گوشتو بهش میرسوندم. ولی آتوسا محو تماشای هزاران کشوی براقی بود که دور تا دور آنها را احاطه کرده بودند و تظاهر میکند که حرف او را نشنیده است: بچه ها میگماااا بنظرتون تو این کشو ها چی میتونه باشه؟ و بدون اینکه منتظر پاسخی باشد؛ پاکت های گوشت را بدست ستاره داده و به سمت یکی از کشو ها میرود.

نیلوفر که از قیافه ی مچاله شده اش معلوم بود که به هیچ عنوان از این کار او خوشش نمی آید ملتمسانه میگوید: وااای آتوسا تو رو خدا بی خیال...من اصلا تحمل یه دردسر دیگه رو ندارم! بیاید زودتر از اینجا بریم...

ــ نگران نباش ایندفه دیگه قرار نیست تو دردسر بیفتیم... بهت قول میدم.

آتوسا این را گفته و دستگیره ی فلزی یک کشو را میگیرد و آن را به بیرون میکشد. یک پارچه ی سفید داخل کشو بود که از ناهمواری های سطح آن معلوم بود چیزی در زیرش قرار دارد. آتوسا پارچه ی سفید را کنار میزند و بعد جیغی کشیده و روی زمین میفتد! نیلوفر با کلافگی چشم هایش را می چرخاند: باشه باشه ما واقعا ترسیدیم... در واقع زهره ترک شدیم! حالا میشه بریم؟ ولی ستاره که گمان نمیکرد این لرزیدن ها و نفس نفس زدن های آتوسا که از روی ترس بود نمایشی باشد؛ باقدم های بلندی به سمت کشویی که آتوسا باز کرده بود میرود. و به محض اینکه به داخل آن نگاه میکند فریاد کوتاهی کشیده و پاکت های گوشت از دستش میفتند! 

نیلوفر که قیافه اش شبیه بیچاره ها شده بود با صدای بغض آلودی میپرسد: خدای من ایندفه دیگه چی شده؟ چی تو اون کشو دیدین؟؟! ستاره که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود؛ با صدای بی روحی که انگار متعلق به او نبود میگوید: یه جفت پای آدمیزاد... یه جسد!!!!! و نیلوفر بلافاصله جیغ بلندی کشیده و با دستهایش چشمانش را می پوشاند.

آتوسا که تمام این مدت بی حرکت روی زمین افتاده بود؛ به یکباره از جا پریده و مثل افرادی که دچار جنون شده باشند تند تند تمام کشو های آن ردیف را باز کرده و ملافه های سفید داخلشان را نیز به اطراف پرت میکند. ولی هر بار با دو پای کبود رنگ و بی حرکت مواجه میشود. آتوسا وقتی در آخرین کشوی آن ردیف نیز با جنازه ی یخ کرده ی یک مرده مواجه میشود؛ باقدم هایی کشان کشان و در حالی که رنگش به سفیدی گچ شده بود به عقب میرود. و با صدای آرام و شکننده ای که شبیه هق هق کردن بود میگوید: حق با خانوم سرآشپز بود.... اینجا واقعا یه سردخونه اس!

ــ همیشه حق با منه!!!

با شنیدن این صدا هر سه تایشان از جا می پرند. زیرا خانم سرآشپز در حالی که یک ساطور بسیار بزرگ  را در دستش گرفته بود در مقابلشان ایستاده و با لبخند ترسناکی به آنها نگاه میکرد! او با قدم هایی آهسته به سمت آنها می آید. آتوسا ستاره و نیلوفر که خود را همچون پرنده هایی در دام افتاده احساس میکردند؛ شروع به عقب عقب رفتن میکنند. ولی درست بعد از برداشتن چند قدم با کشو های پشت سرشان برخورد می کنند. خانم سرآشپز که قیافه اش شبیه جلادها شده بود پوز خندی میزند و در حالی که کمتر از یک قدم با آنها فاصله داشت؛ به آرامی می گوید: شما از فرمان من سرپیچی کردین و باید مجازات بشین... تنها مجازاتی که شایسته ی این اشتباه بزرگه مرگه!... پس آماده باشید که لحظه ی مرگ شما فرا رسیده... ولی بهتون قول میدم که زیاد درد نداشته باشه!! در همین لحظه ساطور بزرگش را که لبه ی تیز آن در زیر نور لامپها می درخشید؛ بالا می آورد و آتوسا ستاره و نیلوفر با تمام وجود فریاد میکشند......

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.