خدای آن سوی اروند، خدای این سوی اروند هم هست : قسمت پایانی:

نویسنده: M_Sadat

دکتر پارسا با زحمت خود را از میان جمعیت به خانم محمدی_ متصدی آزمایشگاه_ رساند و از او پرسید: سلام خانم چه خبره؟ کی توی آزمایشگاه هست؟
خانم محمدی که متعجب به وضع آشفتهٔ دکتر پارسا نگاه میکرد جواب داد: سلام دکتر،راستش یک ساعت بعد از اینکه شما از آزمایشگاه خارج شدید بچه ها دیدند که سنسور های حرارتی به صدا در اومده، وقتی استاد منتظری دیدند سنسور ها داره کار میکنه، تصمیمیم گرفتند خودشون به آزمایشگاه برن و ببیند چه اتفاقی افتاده ترسشون این بود که نکنه ویروس فعال شده باشه و نشه دیگه کنترلش کرد، هرچی سعی کردیم منصرف شون کنیم، بی فایده بود ایشون اصرار داشتند که.....
دکتر پارسا با لحن عصبانی به میان حرف خانم محمدی آمد: یعنی چی؟همین طور گذاشتید برن؟ شما که میدونید ایشون سنشون زیاده و آزمایشگاه چقدر براشون خطر ناک هست، اگه اتفاقی براشون بیافتد....
ادامه ی حرفش را خورد، به سرعت از بخش مرکزی خارج شد و به سمت اتاق رختکن رفت لباس های ایزولهٔ چند لایه و سنگین را به کمک یکی از همکارانش به تن کرد و به سمت آزمایشگاه حرکت کرد.

بار دیگر در همان راهروی نیمه تاریک پشت، در منتظر استاده بود. برخلاف دفعه ی قبل که ذهنش خالی بود، اینبار به شدت ذهنش مشغول شده بود. حرف هایی استاد منتظری و دخترش، یلدا از ترس فاجعه ای که خانم محمدی احتمال آن را داده بود بیشتر در ذهنش جولان می خوردند. نمیدانست پشت آن در کمتر از چند ثانیه ی دیگر قرار است با چه روبه رو شود، با ویروس جهش یافته ای که متوقف کردن آن غیر ممکن بود، یا معجزه ای که یک موش مرده را زنده کرده بود.
صدای خانم محمدی رشته ی افکارش را برهم زد: اجازه ی وردتون صادر شد آقای پارسا.



چند ثانیه بعد در فلزی شروع به حرکت کرد.
دکتر پارسا چشم هایش را بست، تنها یک امید در دلش سوسو میزد، سعی کرد به آن اطمینان کند، پس با صدایی آرام با خود زمزمه کرد: خدای آن سوی اروند خدای این سوی اروند هم هست. سپس چشمانش را باز کرد و وارد آزمایشگاه شد. به سرعت پیش استاد منتظری رفت سعی می کرد تا آنجایی که میتواند به استاد منتظری نگاه نکند همانطور که سرش پایین بود و میخواست اول از استاد معذرت خواهی کند. استاد با صدای هیجان زده گفت: چه خوب شد که اومدی علی جان، بیا اینو ببین.
سپس ماسکلیکس را رو به روی چشمان دکتر پارسا گرفت. دکتر با دهانی باز به موش زنده و سالمی که در دست استاد بود چشم دوخت استاد منتظری با شوق گفت: کارت فوق العاده بود علی، تو جون این موش رو نجات دادی، درضمن واکسن هم درست عمل کرد، بالاخره تونستیم این ویروس رو شکست بدیم.
دکتر پارسا بهت زده به موش نگاه کرد و من من کنان پرسید: ام... اما... تمام علائم حیاتی صفر بودند. چطور ممکنه اون زنده شده باشه؟؟
استاد لبخندی زد و جواب داد: نه علی جان ماسکلیکس اصلا نمرده بود، ماده ای که به موش طزریق کرده بودی برای چند دقیقه اینقدر علائم حیاتی رو پایین میاره که دستگاه ها نمیتونند اون رو اندازه گیری کنند و دچار خطا میشن، برای همین تمام علائم حیاتی صفر میشه. تو هم که فکر کردی موش مرده دستگاه ها رو از بدن موش جدا کردی اما چند دقیقه بعد سنسور های حرارتی فعال میشن و.... بقیه اش رو هم که خودت میدونی.
دکتر پارسا ماسکلیکس را از استاد منتظری گرفت با لبخندی سر شار از ذوق به چشم های قهوه ای رنگ او نگاه کرد و گفت: سلام رفیق کوچولو، خوشحالم که میبینم حالت خوبه،راستی ازت ممنونم که باعث شدی.......
لبخندش عمیق تر شد و برای همیشه ادامه ی حرفش را در دلش نگه داشت.

«پایان»
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.