پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل15: سیادلتا

نویسنده: Diana_nazari

- ... شیرین کاشتی اندیمیون! حالا بشین و تماشا کن! این زنه هیچ شباهتی به اورورا نداره! ...

- وای میشه دو دیقه حرف نزنی؟ واقعا نیاز دارم چند دقیقه فکر کنم. خب من از کجا باید میدونستم؟ طوری حرف می‌زنی انگتار من بدخواهشم!

- چی؟ بیا و حالیش کن که نمی‌دونستی! به نظرت باور می کنه از هیچ جا خبر نداشتی؟ اون طور که تو بهش اطلاعات میدادی امکان نداره باور کنه.

- خب به من چه!

یوهانا از جر و بحث کردن با اندیمیون خسته شده بود. از آهسته حرف زدن پچ پچ کردن، فکش درد می‌کرد. حرف زدن درباره کسی که کمی آن طرف ترشان روی اسبش نشسته بود و مراقبشان بود تا فرار نکنند، واقعاً سخت بود. اورورا همچنان با نگاه‌های تیزش به اینسا خیره شده بود. چهره زیر نگاهش، او را یاد کسی می‌انداخت که مدت‌ها پیش تصمیم گرفته بود فراموشش کند،. ولی انسان هیچوقت نمی‌تواند چیزی را فراموش کند، فقط می‌تواند درباره اش فکر نکند ...

یوهان دست‌های بسته اش را توی تاریکی جنگل جلوی چشم‌هایش آورد. اصلاً هیچ جوری باز نمی‌شد. طنابی که هفت - هشت تا بند داشته باشد، با چاقو هم پاره نمی‌شود.

اندیمیون زیر گوش یوهانا نجوا کرد: «من هر طور شده همه چیز را رو به راه می‌کنم. حاضرم هر کاری بکنم؛ حتی اگر اونکار جنایتی در حق بشریت باشه ...»

- کاش همینطور که حرف می‌زدی، کارت رو انجام می‌دادی!

اندیمیون با سنگ ریزه ای که به پشتش خورد، به خودش آمد و پشت سرش را نگاه کرد. جئوف اطرافش را پایید و گفت: «اندیمیون طناب‌ها رو آتیش بزن!»



تا وقتی به سیادلتا برسند، آنقدر تلاش کرده بود با آتش طناب دور دستش را پاره کند، که مچ دست‌هایش به اندازه عرض طناب سوخته بود. اصلا باز نمی‌شد. وقتی می‌خواست برای آخرین بار امتحان کند، صدای باستر را شنید که گفت: «پیاده شو.»

وقتی اینسا پایش را زمین گذاشت، فهمید پاهایش توی چکمه از سرما بی حس شده‌اند. به گونه اش دست زد؛ آخرین قطره‌های اشک روی گونه اش یخ زده بودند. توی آن شب سرد، با دیدن عظمت قلعه‌ی رو به رویش، فهمید کلیسای انتهای خیابان جفرسون، در برابرش خانه‌ی روستایی کوچکی بیش نبود. پرچم‌های سرخ رنگ بالای برج و باروهای بلند، خشک و بی حرکت وسط بوران، یخ بسته بودند.

وقتی پایشان را توی قلعه گذاشتند، انگار آن بیرون، طوفان از سرما سر جایش منجمد شد. با گرمای مشعل‌های صف کشیده روی دیوار سرسرا، قطره‌ی اشک از روی گونه اش سر خورد و افتاد. معلوم بود جواب سوال "چرا الان اینجاییم؟ " را نمی‌داند. در حالی که پا به پای نوچه قد بلند کاپریک راه می‌رفت، چشمش به اورورا افتاد که لحظه ای ازش چشم بر نمی‌داشت. تا به حال آن زن غریبه را جایی ندیده بود، ولی به قول اندیمیون، شبهت عجیبی به او داشت.

باستر آنها را از رهروهای پیچ در پیج زیادی عبور داد تا بالاخره جلوی درب چوبی بزرگی ایستاد. کلیدهای کوچک و بزرگی که دور گردنش آویخته بود را یکی یکی توی قفل در امتحان کرد تا بالاخره در با صدای جیر جیر گوشخراشی باز شد: «برین تو!»

- چی؟ باید توی این انباری بمونیم؟!

باستر یوهانا را توی اتاق هل داد: «حرف نزن!»

در را بست. اینسا توی نور ضعیفی که از شیارهای در داخل می‌آمد، اندیمیون را دید که چطور با انگشت‌هایش ور می‌رفت. از جایش بلند شد. کنار اندیمیون نشست و با صدای آرامی گفت: «چرا هنوزم در برابر واقعیت مقاومت می‌کنی؟ بالاخره که باید بهم بگی.»

- ببین اینسا. فکر کنم الان دیگه بتونم همه چیزو بهت بگم.

یکبار دیگر جا به شد و صدایش را صاف کرد.

- پدر من صحاف کتاب بود؛ و همینطور هم تنها آدم قابل اعتماد ادن. اون کتاب واقعا قدیمی شده بود. هشت سالم بود که متوجه شدم ادن کتاب رو به پدرم سپرده تا از دوباره صحافیش کنه. اون موقع، نزدیک سه سال بود ارورورا باهامون بود. پدرم کار کتاب رو تو یه هفته تموم کرد. درست همون روزی که ادن افرادش رو فرستاد تا کتاب رو برگردونن، اورورا نا پدید شد. نا پدید نشد؛ فرار کرد. چند روز بعد خبر رسید که کتاب رو دزدیدن؛ و تنها کسی که میشد بهش اتهام دزدی زد، پدرم بود. بعد از مرگ اون هم گفتن کتاب دست منه و مدام دنبالم میگشتن. تا شیش سال بعد که تو پیدات شد و گقتی کتاب رو دیدی و خوندی.

- اورورا کتابو دزدید؟

- آره... ولی ادن اصلا متوجه نشد اون دزد بوده. حالا هم که خودت دیدیش.

- کِی؟

- همون زنی که همراه باستر بود. اون اورورا بود.

- حالا حرفت رو باور میکنم. خیلی شبیه منه.

- چون...

اندیمیون سکوت کرد. دلش نمی خواست اینسا را توی دردسر بیاندازد. می خواست خودش این را بفهمد. شاید فردا، شاید هم هیچوقت.. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.