پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل24: گردنبند نقره

نویسنده: Diana_nazari

اندیمیون نشست. با تمام وجودش آرزو می کرد همه ش فقط یک کابوس بوده باشد. به زودی این هم به همان افسانه هایی تبدیل می شد که دیگر هیچ سند و مدرکی ازشان نمانده. همه ی این اتفاقات روی یک تکه کاغذ نقش خواهند بست و چهره ی همه ی آدم هایش فراموش خواهند شد. حتما جایی آن گوشه ها هم می نوسند آدم های بد از اولش بد نبودند. گذشته شان آنها را وادار کرده آدم های بدی باشند. برای حمایت از گذشته شان؛ برای بقا....
یوهان سرش را بالا گرفت. از دور آنها را دید. کاپریک بود که می خواست از دروازه رد شود. ولی وقتی چشمش به کسی که دست بسته روی اسب نشسته و پشت سر کاپریک می رفت افتاد، ، چند قدم جلوتر رفت. یوهانا همچنان آن را توی دستش گرفته بود. آخرین چیزی که از آن غریبه برایش مانده بود همین بود؟
اندیمیون به دروازه نگاه کرد. حتی از پشت هم می شد اینسا را تشخیص داد. آنجا بود که یوهانا بی اختیار لبخند زد. اندیمیون به دیوار تکیه داد:«نمیتونیم از دروازه رد بشیم.»
- من میبرمتون!
همه شان به طرف صدایی که از تاریکی آن طرف تر بیرون می آمد برگشتند. او کم کم از تاریکی بیرون آمد. شاید اینسا زنده بود، شاید دست یوهان رو شده بود؛ ولی باز هم امکان نداشت نتوانند چهره ی پر فراز و نشیب باستر را از توی تاریکی تشخیص دهند. او مثل یک سمور بود که از هر سوراخی به راحتی رد میشد و شبیخون می زد. حتی در تاریکی شب و مکانی که روزی حتی یک نفر هم پایش را آنجا نمی گذاشت. چه کسی جز باستر و آنها، راهش به پشت دژ می افتد؟
لباس جدید! نشان جدید روی لباس باستر زیر نور ماه می درخشید. می شد تصویر خورشید و پیچک های ریز را روی نشان فلزی تشخیص داد. فوکایا قبلا خیلی امن تر بود! دست کم برای آنها...
- شنیدم کبوتر کوچولوتون زخمی شده. منم یه بار نتونستم از دست گرگ ها فرار کنم؛ و متاسفانه به اندازه ی دوستتون خوش شانس نبودم. نتیجش الان معلومه!
فقدان یکی از انگشتهایش کار گرگ بود.
اندیمیون خنده اش گرفت:«مسخره نیست؟! واقعا فقط داریم برای یه آیینه ی دستی قدیمی و یه کتاب پاره پوره اینجوری میکنیم؟! اون دختره هممونو سر کار گذاشته!»
یوهانا به طرف اندیمیون خیز برداشت:«اندیمیون! اون دختره اسم داره! اسمش اینساست!
- خب که چی؟ داریم وقتمون رو تلف میکنیم!
- چرا وقتی چیزی رو میبینی و حس میکنی، بازم حرفای دروغ رو باور میکنی؟!
- اون هیچ مدرکی نداره!
- تو احمقی!
باستا نوک شمشیرش را جلوی یوهانا گرفت و او را عقب راند:«هی هی! من همتونو زنده میخوام!» یوهان همچنان سر جایش ایستاده بود. نمی توانست کاری کند. جاستین به نحوی اینسا را نجات داده بود. ولی به چه قیمتی؟ به قیمت آزادی؟
باستر طوری که انگار ذهن یوهان را خوانده باشد، گفت:«به قیمت یه گردنبند نقره.» 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.