پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل27: هیچوقت...

نویسنده: Diana_nazari

هیچوقت؛ هیچوقت طنین صدای باستر را که توی سرداب نمور پیچید را فراموش نکرد. حتی پوزخندی که قبلش زد. یوهانا؟ حتی روحش هم خبر نداشت چه اتفاقی قرار است بیافتد. شاید هم داشت. پس این کابوس ها تمام می شدند؟ مگر یک آدم چقدر می خوابد؟ هشت سال؟! ایسنا فقط به اندیمیون نگاه کرد که سرش را پایین انداخته بود. باستر گره ی طناب دور دست اندیمیون آنقدر سفت کرد که می شد درد را از توی چهره ی پسر جوان رو به رویش خواند. نه، اینسا هیچوقت گریه نمی کرد. آن هم برای یک آدم که از اولش هم برای مردن به دنیا آمده. بغضش هیچوقت نشکست. بغضی که حتی سالها پس از آن اتفاق هم باز نشد. هر روز، مانند یک نفرین، خفه اش می کرد. نفرینی بدتر از یک آینه دستی قدیمی یا قاب فلزی. نفرینی بدتر از یک آدم افسون شده. اندیمیون همانطور پشت سر باستر بیرون رفت. صدای بسته شدن در فلزی توی سرداب پیچید. همه چیز تمام شد! اینسا روی یکی از تابوت های سنگی خالی نشست. آدمای اینجا مهم نیستن... هیچکدومشون... برای من! تق تق قدم ها، روی پله های سرداب، صدای مرگ می داد. صدای که نزدیک و نزدیکتر می شد. چهره ی خسته ی یوهانا بالای پله ها ظاهر شد. چشمهایش توی تاریکی سرداب مشخص بودند. همینطور چشم های باستر که پشت سرش می آمد. کلید یکبار دیگر توی قفل چرخید و لنگه ی در نرده ای باز شد. یوهانا به چهره ی بی احساس اینسا نگاه کرد. امکان نداشت کسی بتواند احساساتش را از چهره اش بفهمد. اینسا یوهانا توی آغوشش گرفت. یوهانا فقط لب گزید و گفت:«میدونم...» تو میدونی و همینطور منتظری؟ تو میدونستی و الان مثل مجسمه اینجا وایسادی؟ اندیمیون چیزی بهش گفته بود؛ او خیلی چیز ها می گفت. این هم رویش. گفته بود اینجا وقتی کسی میمیرد هیچکس برایش گریه نمی کند؛ نمی تواند بکند. چون همه به دنیا آمده اند که بمیرند؛ فقط باید زحمت بکشند دلیل مرگشان را پیدا کنند. گریه کردن برای اجرای یک قانون، قانون شکنی‌ست. کسی که قانون شکسته و برای جلوگیری از زیر پا رفتن قوانین دیگر زنده مانده، باید تاوانش را پس بدهد. باید آنقدر زندگی کند تا از خودش متنفر شود. برای نجات دادن بقیه باید خودت را فدا کنی. هیچ ارفاقی در کار نیست. اینجا هم جهان واقعی نیست. یوهانا از آغوش اینسا بیرون آمد. همه ی بغضش توی چند کلمه خلاصه شد: «چند وقت دیگه تبدیل میشه به گذشته. گذشته هم ارزش حسرت خوردن نداره...» باستر در فلزی را بست. یوهان هم کنارشان بود. همانطور روی تابوت سنگی نشست و گفت:« خودتو ناراحت نکن. خودت میدونی کشتن اون به همین راحتی ها نیست.» یوهانا سرش را به طرف یوهان برگرداند:«واسه خودت چی میبافی؟ قیمت جون یه آدم به اینجور چیزا نمی ارزه. اونقدر ها هم کله شق نیست که به بعدش فکر نکنه. خودت به این فکری کردی بعدش میخواد چیکار کنه؟ دیگه اسم این کار رو نیار!» - اون آتشخواره! - خب که چی؟ چون آتشخواره باید این کارو بکنه؟ - بهتر از اینه که بمیره! - فکر بعدش چه بلایی سرش میاد؟ فکر کردی جاستین ممکنه چیکارش کنه؟ - هیچ غلطی نمیتونه بکنه! - بس کن یوهان! اینسا سرش را بالا گرفت:«چی؟ چیکار کنه؟» یوهانا خودش را جمع و جور کرد و گفت:«هیچی.» بعد هم نیم نگاهی به یوهان کرد و با صدای کشداری گفت:« فرار کنه.»  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.