پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل32: خفقان

نویسنده: Diana_nazari

***


درد مانند غنچه ای که باز شود، توی قفسه سینه اش پخش شد. غنچه ی سرخ رنگ هر لحظه گلبرگ های بیشتری می داد و نمی گذاشت چشم هایش را باز کند. ای کاش حرفهای او را گوش می داد و بر نمی گشت. دلیل برگشتنش چه بود؟ حتی خودش هم نمی دانست.


قبلا حرکت کردن راحت تر بود. خیلی بیشتر طول می کشید تا دوباره به جسم سنگینش عادت کند؛ و و دردی که هر لحظه گلبرگ های بیشتری می داد. همان لحظه بود که دست گرمی را روی صورتش احساس کرد. آنقدر گرم بود که احساس کرد الان پوستش می سوزد.


می توانست صدای قدم های پی در پی و تندی که دور تر می شدند را بشنود. باستر! شاید از اولش هم نباید این کار را انتخاب می کرد.


***


چشمهایش طوری برق می زدند که انگار تازه گریه کرده. می دانست الان یا می خواهد از جایش بلند شود، یا چیزی بگوید. یوهانا آرام انگشتش را روی لبهای خشک شده ی اندیمیون گذاشت و نجوا کرد: «هیچی نگو... .»


اندیمیون آرام دستش را بلند و کرد؛ مچ یوهانا گرفت و از جلوی صورتش کنار زد. چشمهای قهوه ای رنگش، با برآمدی و تو رفتگی هایی که چهره اش را می ساختند، او را یاد عمویش می انداختند. همان مردی که در جوانی، به گفته ی پدرش، زن های جوان برایش دست و پا می شکستند. ولی او اصلا شبیه پدرش نبود، شاید چون هیچوقت نتوانسته بود اینطور توی چشم های عمویش نگاه کند. شبیه مادرش هم نبود. مادرش یکی از همان نقال های سرسپرده بود، با نگاه هایی مانند نگاه های مریم مقدس، روی دیوار کلیسا. ولی او یک... یک چی؟


یوهانا به چشم های اندیمیون که کم کم جان می گرفتند نگاه کرد. از او خداحافطی نکرده بود؟ وحشتناک ترین چیزی که به ذهنش می رسید، این بود که دیگر هیچوقت کسی کاپریک را نبیند؛ برای اولین بار بود که با تمام وجودش آرزو می کرد کاپریک زنده باشد!


اندیمیون بازوی یوهانا گرفت و از جایش بلند شد؛ یوهانا بی توجه به لباسش که خیس خون بود، او را در آغوشش گرفت و زیر گوشش نجوا کرد: «باهام خداحافظی نکرده بودی!»


اندیمیون از بالای چشمش نگاهی به یوهان که کمی آن طرف تر ایستاده بود انداخت و گفت: «جایی نرفته بودم؛ همینجا بودم، همین اطراف...»


بعد هم از آغوش یوهانا بیرون آمد و گفت: «کارم داشتی، جاستین.»


صدایش مانند موج هایی که که با برخورد سنگ به آب، آرامششان به هم می خورد، می لرزید.


- کارم اونقدر مهم هست که از اعدام کردن یه راهزن تحت تعقیب پشیمون شده باشم!


اندیمیون بی توجه به دردی که گلبرگ های بیشتری می داد، از جایش بلند شد و ایستاد. صدای قدمی که جاستین به جلو برداشت، حتی بلند تر از خس خس نفس های اندیمیون بود.


یوهانا حتی تصورش را هم نمی کرد جاستین بتواند با این سرعت تمام فاصله ی این سرِ سرسرای قدیمی را تا آن سرش به سرعت طی کند و یقه ی اندیمیون را بگیرد و پشتش را به دیوار بچسباند.


- میدونی افسونگر کیه؟! میدونی چرا نمیخوام بذارم هیچ غلط دیگه ای بکنین؟! میدونی گیر افتادن تو جایی که اهلش نیستی یعنی چی؟!


این صدای جاستین نبود! شاید هم بود، ولی جاستین فرصت منطبق کردن صدا و حالت چهره اش را با استخوان بندی و ذات مهریان صورتش، نداشت! چهره اش مانند یک گرگ خشمیگن که توبه اش را شکسته، پر از نفرت و خشم بود.


- یعنی نفرت! یعنی اینکه دیگه نتونی بر اساس منطق جایی که قبلا بودی زندگی کنی! یعنی یه قفس که حتی نمیذاره پلک بزنی! یعنی بسته شدن دستا و پاهات به کف اقیانوس! یعنی خفقان...!
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.