سفر به زمین 2 : فصل چهارم

نویسنده: mostafakosari254

شاتل فضایی با تکانی شبه به گذشتن از روی سرعتگیر با سرعت زیاد،از زمین کنده شد.تا موقع رسیدن به جو زمین تکان ها آرام بود؛ولی به محض برخورد به جو زمین تکان های شدیدتر آغاز شدند.اگر آنها با کمربند به زمین بسته نمیشدند،به در و دیوار شاتل میخوردند و قطعا میمردند.
پس از چند دقیقه بالاخره از جو زمین خارج شدند.همه جا آرام بود.آرامش بعد از طوفان.نیل و خانم فیشر قسمت های اضافه شاتل را مثل مخزن سوختی که موقع پرتاب خالی شده بود،با فشار چند دکمه روی صفحه کنترل،جدا کردند؛صفینه را در مسیر درستش قرار دادند و سپس کمربند هایشان را باز کردند.
بی وزن واقعا رویایی بود.حس ب وزن برا نیل که قبلا تجربه اش کرده بود،تازگی داشت.انگار ک نفر قلقلکت میدهد.احساس خیلی جالبی بود.
 این احساس برای خانم فیشر کمتر لذت بخش بود.چون خانم فیشر سالی دوبار برای رساندن مواد غذایی برای کسان که در ایستگاه بین المللی بودند تا ایستگاه را موقع خراب شدن تعمیرش کنند،با شاتلی کوچک و غذای خشک خیلی زیاد عازم فضا میشد. 
برخلاف تفکر سایر مردم بودن در فضا خطرات زیادی به همراه داشت؛هر لحظه ممکن است ک حاله خورشیدی به صفینه برخورد کند و آن را همراه با محتواتش ذوب کند.
 نیل دوربینش را برداشت و به سمت یک از پنجره های شاتل که روبه سیاره زمین بود رفت.چند عکس گرفت و بعد مشغول تماشا آنها شد.نیل به مارتین قول داده بود چندتا عکس از زمین و ماه برایش بگیرد.خانم فیشر هم در اتاق دیگر داشت چیزهایی را چک میکرد.
 نیل داشت آهنگ بیکلام زامبی را گوش میداد.اون از آهنگ ها بیکلام خل خوشش میومد و معتقد بود آهنگ های بیکلام احساسات رو بهتر منتقل میکنند.خانم فیشر هم داشت جلوی صفینه کتاب میخواند:عشق با حرف کوچک.
رمان روایت جالبی داشت.داستان مردی بود که استاد دانشگاه بود و زندگی کسل کننده ای داشت.تا اینکه مجموعه ای از اتفاقات هیجان انگیز و عجیب زندگی اش رو عوض میکنه.رمان داستان عاشقانه ای است که کمی طنز هم توش به کار رفته. 
خانم فیشر یک لحظه چشمش را از کتاب برداشت و به جلو نگاه کرد؛از چیزی که میدید دهنش باز ماند و فریادی از حیرت و برای مطلع کردن نیل سر داد....  
ادامه در فصل پنج.لطفا نظر بدین
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.