عنوان

عشق شیرین : عنوان

نویسنده: mahdis8884

هر کاری کردم یه کم دیگه بخابم خابم نبرد بلند شدم کش و قوسی به بدنم دادم اومممم رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم اومدم بیرون حوصله نداشتم موهامو شونه کنم با همون موهای ژولیده از اتاق بیرون اومدم یه لگد به در اتاق شایان زدم اوفففف در با صدای بدی باز شد شایان حوله هموم تنش بود رو تخت نشسته بود وداشت با عصبانیت بهم نگا میکرد یه لبخند دندون نما زدم و گفتم


- چیه خشگل ندیدی پسره ی هیززز چشاتو درویش کن اه اه


شایان : نه ادم به بیشعوری تو ندیدم چته تو روانی ازارت فقط به همون در میرسه هر صبح مث گاو سرتو میندازی پایین جفتک میندازی مگه اینجا طویلس


- ریز خندیدم مگه نیس؟ او ببخشید من فک کردم هست


شایان : نه میدونی چیه تو گناهی نداری دست خودت نیس نمیتونی کنترل کنی خودتو درکت میکنم امیدوارم خدا شفات بده


- نمیده رفتم نزدیکش و لپشو کشیدم (چون از این کار متنفر بود) الانم حرص نخور داداش خوشگلم پیر میشی اونوقت نازی دیگه نمیخادت


با اوردن اسم نازی چشاش برق زد هی بیشعور اصلا حیا سرش نمیشه ببین چقد زوق کرد با گفتن اوق حالم بد شد از اتاقش اومدم بیرون از پله ها پایین اومدم با صدای بلند شروع کردم به خوندن


- سلام سلام همگی سلام ای زندگی سلاممممممم


مامان : اه خفه شو اشتهام کور شد


بابا داشت میخندید یه لبخند زدم و گفتم : واو چه با احساس بازم با صدای بلند و خیلی باکلاس گفتم های فادر بعد رو کردم به مامانمو گفتم سلام ننه


مامان داشت حرص میخور هر وقت بهش میگفتم ننه خیلی حرص میخورد بابا که داشت میخندید گفت


بابا : بیا بشین زلزله اینقد خانوممو حرص نده


چشمم به میز افتاد واو مامان یه صبحانه رمانتیک چیده بود و داشتن با بابا میخوردن


- واو میبینم که ننه خانوم ما چشمم مارو دور دیده و واسه عشقش چه کارا که نکرده او ببخشید محفل عاشقانتونو بهم زدم اه متاسفم


مامان : اره دقیقا


- باش حالا که بهم زدم دیگه الان همشو براتون میخورم اومممم دمت کولر ننه جون


مامان : شیرررررین - جونممممممم


مامان بهم چش غره رفت بابا لپمو بوسید و گفت بیا وروجک من بیا اینجا بشین کنار بابا نشستم و شروع کردم به خوردن یه دفعه شایان وارد شد و سلام کرد


مامان : سلام پسرم بیا عزیزم باباهم در حالی که بهم نگا میکرد و میخندید جواب سلام شایان رو داد


من فقط به افق محو شده بودم هِییییی


بابا : راستی خانوم دیشب اقای روشنی زنگ زدن و گفتن که پسرشون از المان برگشته بعد چند سال و واسه همین هم مارو دعوت کردن خونشون


مامان : فقط مارو دعوت کردن


بابا : اره اون بدبخت که کسیو نداره همه اشناهاش المانن از اومدن سامیار هم خیلی خوشهاله تنها ارزوش برگشتن سامیار بود


مامان : اخییی عزیزم بلاخره برگشت خیلی خوشهال شدم


از تعجب چشام گرد شد مامان مگه پسر روشنی رو میشناخت بعدشم چرا باید خوشهال بشه طرف یه مدت المان بوده الانم برگشته دیگه دلسوزی نداره خیلی کنجکاو بودم واسه همین از مامان همین سوالو پرسیدم


مامان : وقتی اقای روشنی ازدواج میکنه صاحب یه بچه میشن مامان سامیار سرطان داشته وقتی سامیار هفت سالش بوده مامانشو از دست میده و چون خیلی به مامانش وابسته بوده و دوسش داشته یه مدت تو شوکه و نمیتونه باور کنه وقتی هم باورش شده که دیگه مامانش مرده حالش خیلی بد میشه اقای روشنی هم که میبینه حالش خیلی بده میفرستتش المان چون مامان سامیار ایرانی نبوده و المان زندگی میکرده تمام اشناهای مامانش المان بودن یه مدت پیش اونا میمونه


و اقای روشنی هم تمام سعیشو میکنه تا اینکه سامیار هم حالش یکم بهتر میشه خلاصه سامیار تا 16 سالگیش اونجا میمونه و بعد میفهمه مامان یه نگاهی به بابا کرد و ادامه داد : و بعد میفهمه که باباش ازدواج کرده سامیار هم که نمیتونه با این موضوع کنار بیاد به اسرار های باباش بی توجه میشه و تصمیم میگیره هیچوقت برنگرده ایران تا اینکه 10 سال میگزره که سامیار تصمیم گرفته تو سن 26 سالگیش برگرده ایران و الانم تونسته با این موضوع کنار بیاد در حالی که مریم جون ( همسر اقای روشنی) خیلی زن خوبیه و مطمئنم که جای خالی مامان سامیار رو براش پر میکنه


- اوه چه داستان غم انگیزی دلم براش سوخت


بابا که تا اون لحظه ساکت بود و به فکر فرو رفته بود گفت : شایان بابا توهم میای امشب دیگه؟


شایان : راستش نه بابا نمیتونم بیام تا اخر شب باید شرکت بمونم یه عالمه کار داریم


بابا : باش بابا هر جور راحتی


صبحونه رو با شوخی های شایان و من خوردیم و شایان بابا رفتن شرکت شایان زیر دست بابا تو شرکت کار میکرد راستش وضع مالی مون خوب بود حالا نمیگم خیلی پولدار بودیم ولی همین که دستمون به دهنمون میرسید خداروشکر منم چند بار به بابا گفتم میخام بیام شرکت کار کنم اما بابا مخالفت کرد به کار کردن علاقه نداشتم ولی از اینکه تو خونه حوصلم سر بره خسته شدم راستش به درسم هیچ علاقه ای نداشتم و واسه همین هم هیچوقت نمیخوندم و همین باعث شد رشته مورد علاقم قبول نشم و منم دیگه ادامه ندادم و دانشگاه نرفتم راستش اصلا علاقه ای به خوندن ندارم مامان بابا خیلی اسرار کردن ولی من پافشاری کردم و نخوندم با اینکه الانم پشیمون نیستم با صدای جیغ مامان از هپروت بیرون اومدم


-هان ؟ مامااان چرا جیغ میزنی نکنه سوسک دیدی


مامان : دو ساعته میگم اون گوشی لامصبو بردار خودشو کشت معلوم هست کجایی


- عه مامان خب نشنیدم عسیسم هر کی کار مهمی داشته باشه خودش زنگ میزنه دیگه


پووف حوصلم سر رفت رفتم اتاقم درو هم بستم گوشی برداشتم شماره نازی رو گرفتم هنوز بوق نخورده بود گوشی رو برداشت


نازی : سلام خاهر شوهر گلم (این رو همیشه میگفت چون حرص منو در بیاره )


- خاک تو سر نکبتت کنن واقعا که بیشعوری من موندم داداش من عاشق چیه تو شده نکبت بزار زن داداشم بشی که من عمرا بزارم بشی بعد بگو خاهر شوهر


نازی : همین که تونستم مخ داداشتو بزنم خودش خیلیه بعدشم من موندم تو چرا حسودیت میشه عروس به این ماهی و خانومی میخاد به خانوادتون اضافه شه چرا حرص میخوری گلم (داشت از عمد جملاتشو کشیده و با یه حالت چندشی میگفت که من حرصم دراد ) تازه کاری نکن به مادر شوهرم بگما


- اه چندش حالم بهم خورد . نازی در حالی که میخندید گفت : هان چرا زنگ زدی کارتو بنال


-حوصلم پوکید زنگ زدم بگم اماده باش میام دنبالت بریم دَدَر دودور


نازی : اوکی خاهرشوهری میگم ماشین مادر شوهرمو بیاریا اون لگنو نیاری ابرومون میره


- اه مرده شورت ببرن درست بحرف حالم بد شد بعدشم به عروسک من توهین میکنی کثافط


نازی - باش دیگه چیکار کنم مجبورم حالا که اسرار میکنی لگن خودتو بیار من برم حاضر شم یدفعه جیغ کشید شییییرییین اگه بخدا تا نیم ساعت دیگه اینجا نباشی و بخای منو علاف کنی موهاتو دونه دونه میکنما


بای


- شرت کم . داشت هنوز حرف میزد و تهدید میکرد ک گوشی رو قطع کردم نازنین یکی از بهترین دوستای من بود خیلی دوسش داشتم و تقریبا یه جزئی از خانواده ام بود رفت و آمدهامون خیلی زیاد بود نازی دختر خوبی بود عین خودم دیوونه بود نازی توی خانواده تقریباً پولدار بزرگ شده بود و یه داداش داشت به اسم پدرام . پدرام بر خلاف قیافش که نشون میداد مغروره خیلی پسر شر و تخسی بود خیلی هم باحال بود اوایل که همو دیدم فکر کردم چقد این مغروره ولی بعدا فهمیدم خیلی پسر باحالیه کم کم باهاش راحت تر شدم که پدرام بهم پیشنهاد دوستی داد و گفت که دوستم داره ولی من مخالفت کردم و بهش گفتم تو مثل داداشمی نمیتونم پیشنهادتو قبول کنم پدرام اول خیلی ناراحت شد ولی بعد چند روز اومد و ازم معذرت خواهی کرد و گفت که رفتارم خیلی بچگانه بوده و منم براش با نازی فرقی ندارم ولی از طرز رفتاراش و صحبت کردنش مشخصه که هنوزم دوسم داره ولی خب من هیچ وقت بهش حسی نداشتم و واقعا مثل داداشم دوسش دارم نازنین چند وقتی هست که دل داداش مارو برده و همون اول کاری داداشم اعتراف کرد و نازنین چش سفید از خداخاسته قبول کرد یه مدت با هم دوست بودن و چن وقت پیش نازنین این موضوع رو گفت برخلاف رفتارام که میگم دوست ندارم با داداشم ازدواج کنی همش جهت شوخی و واسه حرصی کردن نازیه وگرنه خودشم میدونه چقد دوسش دارم فقط دارم تنبیهشون میکنم چون از رابطشون زود تر بهم نگفتن که تازی گف همینم بخاطر اسرارای شایان بوده خلاصه بگم که نازی واقعا لایقه شایانه از هر نظر و منم از این بابت خیلی خوشهالم قراره اخر هفته جشن بگیرن از اونجایی که شایان خیلی هوله چون نمیخاد از دستش بده درحالی که ده سال دیگم صبر کنن هیچ چیز مغزی نمیاد اونو بگیرع اخرشم میترشه حالا من میگم داداش من خامه نمیفهمه هنوز داغ شما بگین نه


واییییییییی فقط پنج دقیقه دیگه وقت دارم الهی بمیری شیرین تند تند لباسامو تنم کردم یه مانتو کوتاه گشاد مشکی با یه شلوار مام استایل ابی و شال مشکی از رنگای مشکی و قرمز خیلی خشم میاد میشه گفت بیشتر لباسام مشکی و قرمزن همیشه از لباسای گشاد و لش خوشم میاد از لباس تنگ متنفرم فک میکنم توش میخام خفه شم کیف مشکیمو برداشم جلوی اینه ایستام یه نگا بخودم کردم راستش از ارایش خوشم میاد ولی نه خیلی غلیظ ولی خب اکثر موقع ها ارایش نمیکنم چون فک میکنم بدون این موادام صورتم خوبه پوستم سفیده و نیازی به کرم پودر نداشتم چشام تقریبا درشته رنگ چشامم طوسیه اینو از مامان جون خدابیامرزم به ارث بردم الهی قربونش بشم بر خلاف اون که چشاش طوسی بود چشای مامان من قهوه ایه تیرس بینیمم خداروشکر خوبه کوچیکه و لبامم با اینکه تقریبا کوچیکه ولی خیلی بهم میاد شاید بگم جذاب ترین قسمت صورتم لبامه که دندونای خرگوشیمم صورتمو بامزه تر کرده واسه همین شایان بهم میگه خرگوش کوچولو دوستام میگن وقتی میخندم خیلی بانمک میشم در کل خوشگلم البته تعریف از خود نباشه خخخخ چقد تعریف کردم با صدای زنگ موبایلم از تعریف کردن خودم دل کندم به صحفه ی گوشی چشم دوختم نازی بود


- ها ؟ نازی : خاک تو سرت بیشعورت کجایی - قلبت


نازی : شیرین داری رو مخم رژه میریا بخدا نمیاما


- خب حالا پنج دقیقه دیگه میام دنبالت بای


خب یه رژ صورتی کم رنگ زدم و یکم ریمل به مژه هام واو چه جیگری شدم رفتم پایین مامان داشت تو اشپز خونه با تلفن حرف میزد این مامان ماهم بیکاره ها


- مامی من رفتم بیرون میخام با ماشین شما برم اروم گفتم البته این درخواست عروس خانومتونه


مامان : باشه عزیزم کاری نداری


- نه گلم گودنای مامان : شیرین با تو نیستم با تلفن بودم - بای بای خوشملم


و قبل اینکه اعتراضی کنه ‏ سوئیچ رو برداشتم و برو که رفتیم با سرعت رفتم سمت خونه نازی میدونستم دیر برسم موهامو دونه دونه میکنه خونشون دور نبود و پنج دقیقه ای رسیدم یه تک زدم اونم اومد


نازی : سلام خارشوهر - خفه میشی یا بندازمت پایین نازی : خندید اوهووو نبابا


- اره دیگه یه جیگری رو مثل داداش من صاحب شدی مخشو زدی بایدم مثل خرکیف کنی خوشگل موشگلم نیستی دلم نسوزه بگم بیخیال نمیدونم واقعا عاشق چیه تو شده البته سعی میکنم تا اخر هفته منصرفش کنم


نازی : اولن اینجوری درباره شوهر من صحبت نکن مگه تو خودت ناموس نداری به ناموس من نظر داری دوما عمت مثل خر کیف کنه سوما به من میگن نازی اینقد ناز دارم که داداشت تو نگا اول عاشقم شد چهارمن تو خیلی غلط میکنی منصرفش کنی


- اینقد تند ور نزن اصلا نفهمیدم چی گفتی


نازی : میبینم که ماشین مامانمو اوردی


- اره دیگه وایییییی نازی یه چیزیو فراموش کردم بگمت امشب اقای روشنی دعوتمون کردع خونش


میگن پسرش از المان اومده واسه همین میخاد جشن بگیرع باید برم لباس بخرم لباسام تکراری شده


نازی : اخه ایکیو اون المان تو ایران بعدشم مگه تو چن بار رفتی خونه اقای روشنی که بخان لباساتو ببینن


-اممم راس میگیا ولی خب میریم اگه چیزی چشمو گرفت میگیریم


با نازی رفتیم پاساژارو زیرو رو کردیم اما لباس قشنگی پیدا نکردیم ساعت ۱۲ بود که نازنین گف بریم نهار بخوریم نزدیک اونجا یه رستوران بود نهارو اونجا خوردیم و برگشتیم خونه خیلی خسته بودم واسه همین با همون لباسا خودمو پرت کردم تو تخت و به چن دقیقه نرسیده بود که خوابم برد از خواب بیدار شدم ساعت ۵ بود اوه اوه دیر شده چقد وای خدا اصلا حوصله ندارم برم تو فکر بودم چجوری نرم که در اتاق با شدت باز شد و مامان عصبی جلوی در ظاهر شد


- سلام اممم مامان میشه من نیام


مامان با جیغی که کشید یه متر رفتم هوا


مامان : نهههه نمیشه تو هنوز حاضر نشدی یه ربع دیگه حاضر نشی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی


میدونستم که مامان الکی میگه و یه ربع برابره با یه ساعت ولی خب بازم کم بود بلند شدم رفتم یه دوش پنج دقیقه ای گرفتم و موهامو با سشوار خشک کردم موهای بورمو با اتو مو صاف کردم و با کش محکم بالای سرم بستمش رفتم سمت کمدم وای سخت ترین قسمت همین بود چی بپوشم ؟؟


یه لباس سفید که تقریبا شبیه مانتو اسپرت بود و خیلی کوتاه بود رو با یه نیم تنه سیاه و سفید رو با ساپورت مشکی و شال مشکی پوشیدم


یه خط چشم نازک پشت چشمم کشیدم وبا یکم ریمل و یه رژ زرشکی ارایشمو تکمیل کردم خوب شده بودم کیف دستی کوچیک سفیدمو برداشتم و رفتم پایین ساعت ۶ و نیم بود بقیه هم منتظر من بودن سوار ماشین شدیم یه اهنگ خوشگلم زدم خیلی اهنگ قشنگی بود سرمو به شیشه تکیه دادم و به اهنگ گوش دادم


ای امون امون امون عشقم رفت پیشم نموند


ای امون امون امون دیدمش با دیگرون


ای امون امون امون منو فروخت به اینو و اون


ای امون امون اومون دلمو خیلی سوزوند(کامی یوسفی) راستش حوصله ندارم دیگه بنویسم خخخ


رسیدیم واو چه عمارتی یه مرد مسن اومد درو برامون باز کرد وارد شدیم یه باغ پر از گل و گیا با دیدن استخر چشام برق زد -اممم مامان معلومه این اقای تاریکی خیلی مایه دارنا مامانم زد زیر خنده


مامان : یوخت جلوش نگی اقای تاریکی هااا ابرومون میره یه امشبو تروخدا ادم باش خواهش میکنم


- چون مامانمی در حالی که خیلی سخته ولی بخاطر شما سعی مو میکنم


در ماشینو باز کردم وای عجب جایی بود خوشبحال اریان پسرش و زن اقای روشنی با هر جون کندنی بود چشم از خونشون برداشتم در باز شد و تاریکی و زنش اومدن استقبالمون سلام کردم و با گرمی جوابمو دادن


ای بابا پس این پسر عجوبشون کجاس ببینمش ببینم چه شکلیه میتونم مخشو بزنم اگه خشگل باشه دیگه قطعا میشه شاهزاده سوار بر پروشه سفید یه لبخند شیطانی توی دلم زدم چه نقشه هایی برای بدبخت که نکشیدم خیخیخی


مریم : عزیزم پاشو برو طبقه بالا اتاق سمت راست لباساتو عوض کن لبخند زدم و گفتم


-اوکی (وای خدا خب من که لباس خاصی ندارم که عوضش کنم اهان شالم ) رفتم طبقه بالا خونشونو که نگم براتون یعنی ببخشیدا خوب نتونستم دید بزنم اخه مریم یه جوره خاصی بهم نگاه میکرد حالا ناراحت نشین ایشالا اگه مخ پسرشونو زدم هر روز میام اینجا و کلی دید میزنم با فکرای شیطانیم لبخند رو لبم نشست وا اینجا که دوتا اتاقه اه کدومشو گفت حالا چیکار کنم خاستم برم از مریم بپرسم ولی خب اینجوری خیلی ضایع میشد که دل رو زدم به دریا و وارد اتاق شدم یه اتاق تاریک و بزور میتونستم جلوی پامو ببینم


-وای این کلید برق کجاس اه لنتی . داشتم دنبال کلید برق میگشتم که گوشیم زنگ خورد وسط اتاق معلق ایستادم - ها بنال ؟ نازی : رفتی مهمونی


- اهوم - چجور مهمونیه که هیچ صدایی نمیاد - همسر این یارو بهم گفت برو لباساتو تو اتاق سمت راست عوض کن خب ادم فک میکنه زورش فقط به لباسای من میرسه اصلا بتوچه اه


نازی : وا چته تو خب عوض کن دیگه


-‌خب من اصلا لباسی نیاوردم که عوضش کنم


نازی -هییییی لخت رفتی خونشون


- خودت تنهایی فکر کردی یا از کسی کمک گرفتی شیطون بلا اخه خاک تو اون مخ اکبندت کنن من چرا باید لخت پاشم بیام اینجا نه منظورم اینه که لباس خاصتی نپوشیدم که عوضش کنم الان برم پایین ضایع میشه دیگه الان فهمیدی یا روشن تر توضیح بدم


نازی : اعههه اصلا به من چه منو بگو وقت گرانبهامو در اختیار توعه بیشعور قرار دارم


- اها اونوقت میشه بپرسم داشتین چی کار میکردین که وقت گرانبهاتون حدر رفت


نازی: با شوهرم چت میکردم با داداااااشتتتتتتتتتت


- نازی میدونی الان چه حسی دارم (با ارامش گفتم )


دلم میخاد دندوناتو یکی یکی تو دهنت خورد کنم چشاتم از کاسه دربیارم موهاتم دونه دونه بکنم


- ممنون عزیزم نظر لطفته کاری نداری


-گمشو . گوشی رو قطع کردم وای این لامصب کجاس کور شدم چقد اینجا تاریکه برگشتم عقب که یه دفعه وایییییی نههههه یا خداااا فقط به همون جنه خیره شده بودم با اینکه صورتش مشخص نبود ولی حس میکردم جن مذکره با بغض و صدای بلند گفتم


- خدایا ای پروردگار جهانیان ای خدای مهربان بسم الله .... خدایا قول میدم دیگه به مامانم نگم ننه قول میدم صبحا مثل گاو سرمو نندازم پایین با لگد شایان رو از خواب بیدار کنم اومممم دیگه قول میدم واسه پسرای مردم نقشه های شوم نکشم ای نازنین کثافط حناق بگیری که آهت گرفت چشامو بستم و تند تند پست سر هم صلوات فرستادم داشت اشکم در میومد که دیدم چراغ روشن شد چشامو باز کردم


از چیزی که میدیدم تعجب کردم جوووون عجب جن جیگری یه دفعه دیدم گفت : صحبتاتون تموم شد


اروم گفتم- اره خیلی سرد و خشک داشت حرف میزد نگاهشتم خنثی بود و خیلی هم اخمالو بود ولی عجب جیگری بود ای احمق این که جن نیست این که انسانه واسه اینکه مطمئن بشم جن نیست به دستاش نگا کردم میگن جن ها دستا و پاهاشون با ما فرق داره تا این حرکتمو دید یه پوزخند تمسخر امیز زد ولی خیلی جیگر تر شد نکنه نکنه این پسر اقای روشنیه به چهرش دقیق تر شدم اونم داشت نگام میکرد ولی خیلی سرد اوهو یخ زدم خوشگلم تو نمیخاد اخم کنی ما میفهمیم تو مغروری اصلا انگار نه انگار چه جیگری روبروش ایستاده اه چندش یکم شبیه اقای روشنی بود پس خودشه یسسس ولی این از اونی که فکر میکردم خوشگلتر بود چشماش ابی بود یه مَماخ کوچولویی داشت که دلم براش ضعف رفت لبایی خوش فرم موهای خش حالت با اینکه من پسر برنزه دوست داشتم ولی اون تقریبا سفید پوست بود ولی همینجوریشم خوبه با اینکه باباش ایرانی بود ولی اصلا شبیه ایرانیا نبود منم که بدجور پسر خارجی دوسسسس


وای خاک به سرم سه ساعت زل زدم به پسر مردم خوردمش که واسه اینکه تابلوع نکنم یکم اخم کردم یدفعه صداش دراومد جووون عجب صدایی داره لامصب : دید زدناتونم تموم شد


فکر کردم داره شوخی میکنه اما کاملا جدی داشت بهم نگا میکرد از نگاهش غرور میبارید یدفعه گفتم اره از دهنم پرید اه لعنت بهت دختر سرمو انداختم پایین نمیخاستم واکنششو ببینم پسره ی احمق اینا هم سواله میپرسی سامیار : میشه بپرسم تو اتاق من چیکار میکنین یه لحظه فکر کردم این تو اتاق نشسته رو تخت لم داده اصلا براش مهم نیس که این مهمونی رو برای این گرفتن اصلا هم براش مهم نیس جلوی مهمون زشته تو اتاق بشینی چرا اینقدر این بیشعوره؟اه


یدفعه دیدم از تختش پا شد و اومد نزدیکم خیلی نزدیک شد وای خدا لحظه جنجالی شد


سامیار : فکر نمیکنم بیشعور یا باشعور بودن من به شما ربطی داشته باشه


واییییییییییی بدبخت شدم من بعضی وقتا که فکر میکنم هر چی تو مخ لامصبمه رو به زبون میارم الانم فکر کنم همه حرفامو بلند بلند گفتم


سرمو گرفتم بالا تو چشاش نگا کردم حس کردم چشاش میخنده اما لباش حتی تکونم نخورد یدفعه از کنارم رد شد و در اتاقو باز کرد


سامیار : برو بیرون ‌. بیشعور اتاقتو نخوردم که


با اکراه از کنارش رد شدم و زیر لب گفتم بیشخصیت جوری که بفهمه و زدم بیرون خدایا چی میشد من یه امشبو سوتی نمیدادم یه نفس عمیق کشیدم و رفتم پایین مامان کنار مریم خانوم نشسته بود بابا و روشن جونی هم که انگار اصلا تو این دنیا نبودن نمیدونم درمورد چه موضوع مهمی حرف میزدن رفتم کنار مامی نشستم مامان با یه لبخندی مصنوعی قشنگ معلوم بود دلش میخاست الان دندونامو خورد کنه گفت


مامان : عزیزم دو ساعته رفتی اون بالا یه لباس عوض کردن این همه زمان برد ؟ مریم خانوم یجور خاصی نگام میکرد این بشر چشه


- نه مامان جون اخه میدونی رفتم بالا بعد دیدم دوتاه اتاق کنار همن نمیدونستم کجا باید لباسامو عوض کنم واسه همین داشتم برمیگشتم که نازنین بهم زنگ زد داشتم با اون حرف میزدم بعدشم گلم اون دو سه دقیقه چد دو ساعت ؟


مریم : ای وای ببخش عزیزم من هواسم نبود داشت حرف میزد که یه دفعه انگار یه چیزی یادش بیاد گفت وای ببخشید بلند شد رفت اشپزخونه


- من هیییی مامان رفتم بالا دیدم دوتا اتاق نمیدونستم باید برم کدوم اتاق خلاصه یه اتاقو انتخاب کردم که از شانس بد من اتاق پسرشون بود


مامان : هیییی دختری دیوونه ابرومونو بردی حتما پسرش گفته چه دختر خنگیه این


- هه مامان این که هنوز چیزی نیس بزار بگم بعد بگو بهم گف تو اتاق من چیکار میکنین لطفا برین بیرون بیرون . مامان تعجب کرد حقم داشت ادامه دادم


- از بیشعوریشم ک نگم برات منه خوش شانسم یه لحظه با خودم فکر کردم چقد این بیشعوره واسه این مهمونی گرفتن عین خیالش نیس وای مامان چشت روز بد نبینه که منه خل و چل اصلا فکر نمیکردن داشتم این حرفارو با صدای بلند میگفتم پسره یدفعه بهم گفت اینکه من بیشعورم ب تو مربوط نیست و منو از اتاقش بیرون کرد . مامان نتونس جلو خندشو بگیر زد زیر خنده : وای شیرین من بهت نگفتم امشبو ادم باش وای


- مامان کی میریم من حس بدی دارم


مامان : واقعا عجیبه چرا سامیار نمیاد پایین یعنی واسه اینکه ما اینجاییم نمیاد   

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.