ماجراهای امیلی : امیلی در آتش

نویسنده: mohammadamin909iu1

من به سمت پدر و مادر رفتم اما ناگهان احساس کردم دستی به دستم خورد و کتاب را از دستم بیرون کشید ، به سرعت پشت سرم را نگاه کردم ، جورج بود . جورج: امیلی این کتاب را چرا مخفیانه می‌بری . من جواب ندادم و دستم را دراز کردم که کتاب را به زور از دست جورج بیرون بکشم که ناگهان دیدم دستان جورج خالی شده ، پدر کتاب را گرفته بود . پدر: بچه ها این کتاب رو از کجا آوردین ، متعلق به شما نیست . پدر می خواست کتاب را درون صندوق ماشین بگذارد ، من با خودم گفتم:اگر جلوی پدر را بگیرم ممکن است هرگز کتاب را به دست نیاورم. امیلی :من حرفی ندارم. جورج:,نه پدر بگذار بخوانیم ، امیلی:نه ، پدر کتاب را ببر . پدر کتاب را درون صندوق عقب ماشین گذاشت و به حرف های جورج اهمیتی نداد. مادر:بیاید ناهار . جورج که صدای شکمش فضا را پرکرده بود با خوشحالی به سوی مادر دوید . مادر:جورج بیا سفره را پهن کن . جرج:مامان! باشه. من و جرج با کمک هم سفره را پهن کردیم و بر سر سفره نان و نمک گذاشتیم ، پدر هم بشقاب های چینی را بر سر سفره گذاشت و مادر با قاشق و چنگال با کیفیت و دستمال زیبا سفره را تزئین کرد . پدر در بشقاب جورج تکه های بزرگ مرغ و مقدار زیادی برنج ریخت ، در حالی که در بشقاب من برنج زیادی وجود نداشت . البته من زیاد برنج نمیخورم‌ . همینطور در حال خوردن با لذت بودیم . غذا که تمام شد ، من بشقاب ها را جمع کردم و مادر با ریکا و دستش کش شروع به شست و شو کرد و پدر هم سفره را تمیز کرد و جورج رفت بر روی زیر انداز زیر درخت خوابید. پدر و مادر هم وقتی کارشان تمام شد با دیدن جورج و خستگی شدیدی که داشتن تصمیم گرفتن کنار جورج بخوابند . و من ماندم صندوق عقب ماشین. آرام آرام به سمت پدر رفتم ، دستم را توی جیب شلوارش کردم و کلید را به آرامی و بی سر و صدا بیرون کشیدم به سوی ماشین رفتم و با کلید در صندوق را باز کردم، درون صندوق پر از وسایل تفریح بود از ظرف ها بگیر تا توپ والیبال . به سختی کتاب را پیدا کردم و خیلی آرام صندوق را بستم. کتاب را زیر یک بوته پنهان کردم به سوی پدر رفتم و کلید را در جیبش گذاشتم و دوباره به سمت بوته رفتم ، خودم را در بوته پنهان کردم و شروع به مطالعه کتاب کردم، کتاب را به آرامی باز کردم در اولین صفحه ی آن نوشته شده بود : هرگاه به خورشید بنگری ،آتش را هم خواهی دید. من ناخودآگاه به خورشید خیره شدم ناگهان اتفاقی عجیب رخ داد دور مرا آتش احاطه کرده بود و حرارت زیادی را احساس میکردم بوی آتش و دود آن بلند شده بود و من از شدت گرما و حرارت جیغ می‌کشیدم :خدایا کمکم کن .



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.