یحیی، پسر داییزاده سائی، در حالی که تنها پانزده سال داشت، در گوشهای از باغ بزرگ خانهشان نشسته بود. او به صدای خشخش برگها گوش میداد و به فسادی که پدر و پدربزرگش در آن غوطهور بودند فکر میکرد. یحیی از این فساد نفرت داشت و همیشه از خود میپرسید: «آیا تا به حال کسی در برابر این ظلمها ایستاده است؟»
مادر یحیی، زنی قوی و مصمم، بود که به صورت مخفیانه علیه فساد میجنگید. او بود که بعد از مرگ سائی، یاد او را در دل مردم زنده نگه داشت و از او یک قهرمان ساخت. مادر یحیی او را به گونهای تربیت کرده بود که از فساد و زندگی مرفهی که از خون مردم بیگناه ساخته شده بود، بیزار باشد.
یک روز، مادر یحیی پیش او آمد و کنارش نشست. «یحیی جان، میخواهم داستان یک قهرمان را برایت تعریف کنم. آمادهای که به آن گوش کنی؟» یحیی با کنجکاوی پاسخ داد: «بله مادر! سراپا گوشم. اما یک سوال داشتم... من همیشه فساد و کارهایی که پدر و پدربزرگم میکنند را میبینم. این که آنها دائماً در حال خوشگذرانی هستند، ولی مردم دیگر در فقر و بیچارگی به سر میبرند. هر وقت از آنها میپرسم که چرا این کار را میکنند، میگویند: "زیرا آنها مردم زیر دست ما هستند و کسانی که در مقامهای پایینتر هستند، حق داشتن رفاه و زندگی شاد و مرفه را ندارند." آیا کسی بوده که در مقابل این فساد بجنگد؟»
مادر یحیی با خوشحالی پاسخ داد: «البته پسرم، اتفاقاً این داستانی که برایت تعریف میکنم، در مورد کسی است که در مقابل این فسادها و زورگوییها جنگید. اما هدف او تنها این نبود. حدود ۸۹۰ سال پیش، در این دنیا یک کشور به نام قین وجود داشت که مالک تمام سرزمینهای صین بود. امپراتوری قین به دلیل همین فسادها نابود شد، اما هدف او ساخت کشوری با بنیاد قوی بود تا بتواند روزی دوباره مالک سرزمینهای صین شود.»
یحیی با تعجب پرسید: «چه جالب! حالا او چه کسی بود؟» مادر یحیی ادامه داد: «او پسرعمه پدرت بود، کسی که پنج سال پیش علیه این ظلمها قیام کرد و...»
یحیی بسیار ناراحت شد و گفت: «این که کسی مثل سائی چنین کاری کرد را باور میکنم، اما باورم نمیشود که پدر و پدربزرگم در مرگ او نقش داشتند، تا حدی که فرماندهی لشکر جین را بر عهده داشتند.» یحیی با نگاهی پر از خشم به پدر و پدربزرگش خیره شد و از یک سو به مردمی که در حال رنج کشیدن بودند و حتی بعضی از همین بی عدالتی ها کشته می شدند، فکر کرد.
از آن روز، یحیی تصمیم گرفت این حکومت فاسد را نابود کند و حکومت خود را بسازد. او شروع به یادگیری تاکتیکهای مختلف نظامی کرد و با کمک نفوذ پدر و پدربزرگش، مقام بالایی در سپاه به دست آورد. حالا، پس از سه سال، او جانشین فرمانده کل کشور شده بود.
کشور جین، بعد از اینکه توانست یانگ را بیرون کند، سعی کرد روابط قدرتمندی با خانات سار و سوران ایجاد کند. اما سوران، به دلیل روابط خود با یانگ، این پیشنهاد را رد کرد. حالا، پادشاه جین تصمیم گرفته بود تا به یانگ، که دیگر ارتش قدرتمندی نداشت، حمله گستردهای انجام دهد. اما این برای یحیی فرصت مناسبی بود. او در این مدت در حال جمعآوری ارتشی از مردم معترض بود. اگر شاه سقوط کند، سربازانش هم بیچون و چرا تسلیم میشوند و او میتواند کشور را از چنگ پادشاه عیاش درآورد. اما هنوز باید منتظر فرصت مناسب میماند.
بالاخره زمانش رسید. فرمانده کل برای جنگ با یانگ رفته بود و کنترل تمام سربازان پایتخت در دستان یحیی بود. حالا او میتوانست با گذراندن سربازان خودش از دیوارهای شهر، بدون جنگ، قصر را تصرف کند. یحیی ارتش شش هزار نفره خود را وارد قصر کرد و در داخل قصر حمله کرد. خبر به گوش امپراتور رسید، اما دیگر دیر شده بود. یحیی به راحتی راه خود را به اقامتگاه امپراتور رساند. پدر و پدربزرگش هم رسیدند و با تعجب به یحیی نگاه کردند. آنها گفتند: «باورم نمیشود. واقعاً که، فکر نمیکردم تو انقدر بیمصرف باشی. ای قدرنشناس بیلیاقت!»
یحیی پاسخ داد: «پدر، فکر نمیکنم الان شما در جایی باشید که این را به من بگویید. الان بهتر نیست به فکر جان خود باشید و مثل همیشه، بیتفاوت نسبت به این موضوع، همانطور که نسبت به مردم عادی بیتفاوت بودید، از این مسئله رد شوید؟»
بعد، به سربازانش دستور حمله داد. سربازان، پدر و پدربزرگ یحیی و همینطور شاه را دستگیر کردند. یحیی دستور داد که آنها را در کنار باقی اشراف و درباریان به وسط شهر ببرند و بعد از تمسخر کردنشان، اعدام کنند تا مردم ببینند که عاقبت بیتفاوتی به مردم و خوشگذرانیهای بیمورد که باعث مرگ هزاران نفر شده، چیست.
بعد، یحیی دوره امپراتوری خود را رسماً شروع کرد و اسم پادشاهی را از جین به صور تغییر داد. حالا، یحیی با چیزی فراتر از یک مشت سیاست درگیر بود. او باید با مردمی دست و پنجه نرم میکرد که سالها تحت فشار بودند. در کنار همه اینها، او باید وزرایی را انتخاب میکرد که هم به کارش بیایند و هم خائن نباشند. اما او اصلاً در این کار خوب نبود. به همین خاطر، مادرش اولین کسی بود که وارد دربار خودش کرد تا از او مشورت بگیرد و یک پادشاهی با ثبات و قدرتمند بسازد. اما او متوجه چیز دیگری هم شد: شاید شاه قبل عیاش و خوشگذران بود، اما باز هم تلاشهایی برای نگهداری امپراتوری خود کرده بود.
یکی از افرادی که مادر یحیی معرفی کرد، یک دانشمند بسیار سیاستمدار بود به نام زاهد. او به عنوان وزیر اعظم انتخاب شد. زاهد فردی جوان اما بسیار باهوش و سیاستمدار بود که میتوانست در کارهای یحیی بسیار به او کمک کند. یحیی با مشاورههای مادرش، افراد قابل اعتمادی را زیر دست خودش قرار داد و بعد سعی کرد روابطش را با دیگر کشورها تقویت کند. حالا که پادشاه از بین رفته بود، نباید سربازان چیزی از این موضوع می فهمیدند، چون اگر می فهمیدند، فوراً عقبنشینی میکردند و صور نمی توانست قرامت خوبی در یانگ بگیرد. بعد، برای ایجاد اتحاد با سوران تلاش کرد و ضعف یانگ را دلیل به هم زدن روابطشان با یکدیگر بهانه کرد و توانست بعد از چند ده مذاکره، بالاخره با آنها متحد شود. از این رو، یحیی سعی کرد با خانات سار روابط تجاری ایجاد کند، اما به دلیل درگیریها برای تقسیم یانگ بین دو کشور، آنها به هیچ وجه به توافق نرسیدند و روابط خصمانهای بینشان به وجود آمد.
تقویت ارتش هم به خاطر ضعف صور در روابط تجاری و نداشتن منابع کافی، مشکل بزرگی بود، زیرا صور ارتش بسیار ضعیفی داشت. از این رو، شاه یحیی سعی کرد این قضیه را با ایجاد روابط تجاری با راین حل کند. سپس، بین کشورهایی که در جنگ بودند گشت تا بتواند کشورهایی را که مطمئناً در جنگ پیروز میشدند، پیدا کند و روی آنها سرمایهگذاری کند و امتیازات بگیرد.
علیرغم همه اینها، یحیی بسیار فرد سختگیری بود، تا جایی که دیگر درباریان از دست او شاکی شده بودند. بالاخره، یحیی به سن بیست و سه سالگی رسید و با زنی به نام صورا ازدواج کرد و تجملات زیادی را برای این ازدواج ترتیب داد. همین باعث پخش شدن شایعه عیاش بودن شاه شد، زیرا یحیی بعد از رسیدن به حکومت، علیرغم کارهایی که کرده بود، به مردم توجه زیادی نمیکرد، برخلاف طوری که قبلاً بود. یحیی طی این مدت فقط به تقویت ارتش برای کشورگشایی فکر کرده بود و باقی جهات را رها کرده بود، و به جایی رسیده بود که فکر میکرد خودش بهتر از هر کسی صلاح کشور را میداند و حتی به حرفهای مادرش هم توجه نمیکرد.
البته همسر یحیی یعنی صورا بسیار زن باهوش، زیبا و مردم دوستی بود که با پیشنهاد مادر یحیی با او ازدواج کرده بود او تا مدت زیادی توانست تا حدی یحیی را برای کمک بهمردم و نادیده نگرفتن آنها تشویق کند اما علیرغم دستاورد های کوچکی که داشت نتوانست شاه را از انجام دادن اعمالی که به مردم صدمه می زنند زیاد منصرف کند.
حال شاه یک فرد مستبد و دیکتاتور بود که حتی به خواسته های همسرش هم عمل نمی کرد. تا اینکه سوران یک روز به دلیل تضاهر بر علیه شاه برای اصلاح اشتباهات شاه جلوی همه شروع به اعتراض و گفتن خواسته های خود کرد، این کار به حدی شاه یحیی را عصبانی کرد که او دستور اعدام همسرش را داد.
صورا تا آخرین لحظه تلاش می کرد تا یحیی را از کار هایش منصرف کند اما یحیی حتی در آخرین لحضات زندگی اش هم به او توجهی نمی کرد. سرانجام صورا زیر بار بزرگی از غم و اندوه و در برابر همگان کشته شد.
سرانجام، این باعث یک شورش مردمی شد، این شورش به حدی رسیده بود که تعداد شورشیان به پانزده هزار نفر رسیده بود. یحیی نزدیک بود بزرگترین تصمیم اشتباه زندگیاش را در اینجا بگیرد: او می خواست مذاکره با مردم، مردم را با ارتش خودش سرکوب کند. این تصمیم تا جایی اشتباه بزرگی بود که می توانست پادشاهی را به نابودی بکشاند.
حالا، یحیی به فردی مستبد تبدیل شده بود که حتی از پدر و پدربزرگش هم بدتر بود. حتی صبر مادرش هم سر رسیده بود تا اینکه مادر یحیی سعی کرد جلوی یحیی را بگیرد. مادر یحیی با تمام وجودش به سمت یحیی رفت و او را مواخذه کرد. این کار خشم یحیی را برانگیخت، تا جایی که به مادرش گفت: «اگر یک بار دیگر چنین حرفی بزنی، تو را هم مانند پدر و سوران اعدام میکنم.»
اما مادر یحیی همچنان روی حرفش تاکید داشت. به یاد یحیی میآورد که چرا علیه شاه قیام کرد. تا اینکه یحیی بالاخره قبول کرد. او گفت: «باشد، باشد، قبول میکنم؛ اما یک شرط دارد، آن هم این است که اگر می خواهی من این کار را بکنم بعد از این باید به عنوان یک خدمتکار زندگی کنی.»در کمال تعجب، مادر یحیی این را قبول کرد. یحیی هم به قولش عمل کرد و با مذاکره جلوی شورش را گرفت.
در این بین، وزیر اعظم (زاهد) تلاش چندانی برای ورود به درگیریها و کشمکشهای شاه با باقی زیردستان و دیگر افراد نمیکرد و سعی میکرد صرفاً قدرت خود را حفظ کند. او بسیار فرد باهوشی بود و یک شخصیت پیچیده داشت. یحیی هم بسیار به او اعتماد داشت و معمولاً به پیشنهادات او عمل میکرد. وزیر اعظم میدانست که مخالفت علنی با شاه عواقبی در پیش دارد، به همین دلیل او فقط سعی میکرد از فرصتها برای دور کردن شاه از اشتباهاتش استفاده کند، اما تلاشهای او هم چندان ثمربخش نبود.
حالا، او دیگر هدفی برای انجام دادن نداشت. او جنگ را با خانات سار شروع کرد، جنگی که وضع مردم را حتی بدتر از این هم میکرد. به نظر میرسید حالا متحد کردن صین برای یحیی از هر چیزی مهمتر بود. او با ارتش هشتاد و هفت هزار نفری خود به خانات سار حمله کرد و طی سی سال جنگ، آنجا را در کنار یعنی سایان و لاهی فتح کرد، اما بخش بزرگی از ارتش خود را از دست داد، تا جایی که فقط چهل هزار نفر از ارتشش باقی مانده بود. سرانجام، او در سن ۷۶ سالگی مرد، ولی چون فرزندی نداشت، حکومتش به دست یکی از فرزندان وزیر اعظم، رسید.
اما حالا، او با مشکلاتی بزرگتر از جنگهای خارجی درگیر بود. او باید شورشها، ضعف اقتصادی و مشکل نبود متحد و نداشتن حامی در کشورش را که همه از یحیی به ارث رسیده بودند، حل میکرد. آیا او میتواند این کار را بکند یا یک بار دیگر کشور فرو میپاشد؟