خیابان

گل های خوشبختی : خیابان

نویسنده: ARMY






لباس های کهنه اش را مرتب کرد و به وصله های پیراهنش نگاه کرد . آهی کشید و لبخندی زد ، با خود زمزمه کرد  ( مامانی که از آسمون نگاهم میکنی ، میشه امروز هزارتومن بیشتر کمکم کنی ؟ آخه نون شده دوهزار تومن ، نمی خوام آبجی باز سهم خودش رو به من بده ) و گل ها را از روی میز برداشت . هر روز صبح خواهر بزرگش با جعبه ی آدامس میرفت و گل ها را برای او روی میز میگذاشت . پدرشان چند سال پیش آنها را ترک کرده بود و مادرشان هم همسر دیگری گرفته بود و آنها را رها کرده بودند  . دو بچه ی بی سرپرست و آواره .
پسرک پا به خیابان گذاشت .
خانمی از کنارش به نرمی حرکت کرد . پسرک مانتو ی سفید زن را کشید و گفت : خانم ، خانم .... ترو خدا میشه یه گل بخری ؟ اینا خیلی خوش بو هستن . قیمتی هم ندارن . }
زن دست پسرک را محکم کنار زد و آنقدر با شتاب دست او را پرت کرد که او خورد زمین . سپس مانتویش را نگاه کرد و رو به پسرک گفت : پسره ی کثیف ....نگا نگا با مانتو ی قشنگم چی کار کرد . } و راهش را کشید و رفت .
پسر بلند شد و لبخندی زد و با خود زمزمه کرد ( مامان جونم ، آخ ببخشید یادم رفت که آبجی میگفت بهت بگم خدا ، خدا جونم اشکالی نداره حتما میخواسته با مانتوی قشنگش جایی بره ، دعواش نکنی ها )
همانجا ایستاد ؛ وقتی چراغ قرمز شد به طرف دویست و شیش قرمز رنگی روفت و به شیشه تقه ای زد . پا هایش را بلند کرد تا قدش به ماشین برسد ؛ شیشه های دودی پایین رفت ، خانم و آقایی درون ماشین بودند . پسرک گفت : میشه ...میشه یه گل بخرید ؟ قیمتش خیلی نیست . } زن لبخندی زد و رو به مرد گفت : چه پسر بامزه ای ، یه گل بگیریم که خوشحال شه ؟ }
مرد گفت : اره کدوم رو میخوای ؟ } سپس رو به پسر گفت : چه پسر خوشگلی . اسمت چیه عمو ؟  }
پسرک گفت : اسم من ...نمی دونم ، آبجی به من میگه خرس کوچولو ، وقتی هم که واقعا کوچولو بودم مامان و بابا رفتن ، پس من خرس کوچولو عم }
خانم لبخندی زد و گفت : خوب خرس کوچولو ، اون گل رزت رو به من میفروشی؟ } پسر گل را از بقیه شاخه ها جدا کرد و به زن داد ، زن هم پولش را حساب کرد. سپس بینی پسر را نوازش کرد و آروم گفت : همه چی درست میشه } و چراغ دوباره سبز شد و ماشین به راه افتاد .
پسرک به پیاده رو باز گشت و باخود اندیشید " چه چیزی قرار است درست شود ؟" از وقتی که به یاد داشت کارش همین بود . پس چیزی قرار نبود تغییر کند تا درست شود . شانه ای بالا انداخت و به طرف جمعی از پسر ها رفت که مشغول صحبت کردن بودند .
به شلوار یکی از آنها دستی کشید تا آنها را متوجه ی خود کند ، آنها برگشتندن تا پسر را ببینند . اما تا پسرک خواست دهانش را باز کند ، پسر ها با غرغر و گفتن اینکه { حوصله ی تو رو نداریم } از پسر فاصله گرفتند .
پسر به آسمان نگاهی انداخت و دستانش را در هم قلاب کرد ( مامانی ...یا همون خدا جون میشه یکم این آدما رو با ادب تر کنی ؟ آخه من که چیزی نگفتم ، راستی ازت ممنونم که اون خانم و آقای مهربون رو فرستادی ) و لبخند بزرگی زد .
تصمیم گرفت به آن سر چارراه برود ، به آنجا که رسید مردی را دید که از پیاده رو می خواست به داخل ماشین برود . ماشین قشنگی داشت و پسر کم پیش میآمد که از آن ماشین ها ببیند . مرد تا پسر را دید لبخند بزرگی زد و با دست به پسرک اشاره کرد تا به طرفش برود. پسر به او نزدیک شد . مرد خم شد و گفت : مرد کوچک ، چیزی میفروشی ؟ }
پسر پاسخ داد : بله آقا ... گل میفروشم . شما هم یکدونه میخوایین ؟ قیمتی نداره . }
مرد خندید و گفت : اره آقا کوچولو ، من همه ی گل های شما رو می خوام . }
پسرک چشمانش بزگ شد و درخشید ، لبخندش خیلی خیلی بزرگ شد و گفت : واقعا ؟ }
مرد کراواتش را صاف کرد و جدی گفت : بله . } پسر خوشحال شد و با لبخند گفت : بفرمایید ، میشه پنجاه و سه هزار تومن . } مرد پول ها را حساب کرد و به پسر گفت : عزیزم تنها زندگی میکنی ؟ }
- نه آقا با خواهر بزرگم زندگی میکنم . }
-تا حالا مدرسه رفتی ؟ }
-مدرسه چیه ؟ }
مرد لبخند ملایمی زد و گفت : پس نرفتی ، من تا حالا چند تا از بچه ها رو به سرپرستی گرفتم . تو خیلی شیرین هستی ، دوست داری من بابات بشم ؟ }
پسرک گفت : اره ، ولی ... ولی چه طوری ؟ } بعد از کمی تامل گفت : سرپرستی چیه ؟ }
-یعنی بچه هایی رو که مثل تو بودن ، من باباشون شدم . من تو قسمت سرپرستی بچه ها تو یه مکان بزرگ کار میکنم و خودم هم چند تا از بچه هایی رو که مثل تو بودن ، یعنی کار میکردن رو به سر پرستی گرفتم ؛ همون باباشون شدم . فقط باید اجازه بگیرم و یک کار های کوچیکی انجام بدم . }
مرد پس از با حوصله جواب دادن سوال های پسرک سوار ماشین شدند و خیابانی که خواهرش در آن کار میکرد را نشان داد . 

پیش به سوی درست شدن چیز ها .
پسر زمزمه کرد ( خدایا ، ممنون که به جای کمک کردن تو هزارتومن ، بهم یک بابا و پنجاه و سه هزار تومن دادی . )



بیست سال از این اتفاق میگذرد و اون خرس کوچولو ، حالا شده جناب آقای دکتر  سامان صادقلو و خواهرش هم سرکار خانم سیما صادقلو . آنها با تلاش و نا امید نشدن و کمی هم کمک از طرف پدر ادامه دادند و حالا دو فرد موفق شدند .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.