1...

سایه ها : 1...

نویسنده: mohamadmahdi_mousavi

مرد از خانه بیرون می اید هوای خنکی به صورتش میخورد موهایش کمی در هوا میچرخد و بعد با کم شدن باد مانند دسته ای از پرندگان سیاه و سفید روی سر مرد می نشیند اولین قدم هایش را روی زمین میگذارد. بعد از بارانی که امده انگار زمین کمی نم دارد مرد پاهایش را محکم به زمین می کوبد تا قطره های اب از روی زمین بلند شود و به این ور  ان ور بپاشد  این دومین بار در هفته است که مرد برای خرید به بازار میرود و احتمالا اخرین بار در هفته. مرد به بازار رسیده و مشغول گفت و گو با مغازه دار ها میشود  چهره ها همه شاد است و گویا همه وقتی به این بازار می رسیدند سایه ای شاد وارد جسمشان می شد و تمام مشکلات از یادشان میرفت  با اینکه مرد تقریبا دوبار در هفته به این بازار می امد اما خیلی از این بازار و مردمان شادش خوشش نمی امد 
دقایقی بعد مرد در راه خانه است  ابر های سیاه کنار رفته و خورشید نورانی اسمان شهر را گرفته  مرد پایش را از روی اسفالت بر میدارد و ادامه ی مسیر منتهی به خانه اش را روی چمن های خیس راه میرود  رو به روی در خانه اش کمی مکث میکند  البته این کار همیشگی اوست او هر وقت درخت قدیمی رو به روی خانه اش را میبیند کمی می ایستد دست به شاخه هایش میزند و ان را بو میکند این درخت تداعی کننده ی خاطرات بچگی اش است انطور که مادرش برایش تعریف کرده وقتی بچه بوده هر روز به این درخت اب میداده و اعتقاد داشته که میتواند با سایه این درخت صحبت کند .  مرد زیر سایه درخت و غرق در افکار خود بود که ناگهان صدایی او را از فکر بیرون اورد  عمویش از درشکه پیاده شد به سمت او امد احوال پرسی ساده ای میانشان رد و بدل شدو بعد هردو وارد خانه شدند...
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.