فصل اول قسمت ۱

سفر به بی نهایت : فصل اول قسمت ۱

نویسنده: askarielyas17

سلام اسم من پاتر است و۲۶سالمه و یک همسر و یک فرزند دارم،من و خانواده ام همراه با پدر و مادرم در  شهر نیویورک آمریکا زندگی می کنیم.»
داستان از آنجا شروع شد که من یکی از مامور های سازمان فضایی ناسا بودم،قرار بود در تاریخ۲۰۳۱/۴/۵ که فردا می شد، به یک ماموریت در فضا بروم،ماموریت این بود که من همراه الکس،جک،فیلیکس،جنی و جیمی به مریخ برویم و موجود زنده ای که در رادار های ما پیدا شده بود را بگیریم و به آمریکا بر گردیم.»
 صبح شد،از خانواده خداحافظی کردم وبه سازمان رفتم، رئیس کل برای گروه ما آرزوی موفقیت کرد،وسایل مورد نیاز را برداشتیم و لباس های مخصوص را پوشیدیم،فرمانده الکس دستور حرکت داد،شمارش معکوس شروع شد. ۱،۲،۳،۴،۵،۶،۷،۸،۹،۱۰ و حرکت،سفینه حرکت کرد و بعد از ۸دقیقه،از جو زمین خارج شدیم و به سمت کره مریخ رفتیم.»
در بین راه بودیم که یکدفعه صدایی از بیرون سفینه آمد،من و جک از شیشه بیرون سفینه را نگاه کردیم،وای باورم نمی شد لوله اکسیژن کنده شده بود،فرمانده گفت:«کدوم یکی از شما میتونه بره بیرون سفینه و اون لوله اکسیژن را وصل کنه،فیلیکس گفت:«من میرم، لباس های مخصوص را پوشید،در سفینه را باز کردیم،فیلیکس به بیرون سفینه رفت،بعد در را بستیم،اکسیژن سفینه کمتر شده بود،همه از شیشه فیلیکس را نگاه می کردیم،فیلیکس لوله را برداشت ولی یکدفعه صدای تیراندازی از بیرون سفینه آمد،لوله اکسیژن از دست فیلیکس رها شد و فیلیکس روی هوا معلق شد،فرمانده گفت:«سریع حالت دفاعی.یک سفینه ی بزرگ روبروی سفینه ی ما ظاهر شد،آنها به سمت سفینه ما شلیک می کردند،ما هم به سمت آنها شلیک کردیم،جیمی گفت:«اونا کی هستند خیلی قوی اند،اکسیژن سفینه خیلی کم شده بود،به فرمانده گفتم:«من میرم بیرون سفینه تا لوله ی اکسیژن را وصل کنم شما من رو پوشش بدید،.فرمانده قبول کرد،در سفینه را باز کردن من به بیرون سفینه رفتم و در را بستن به سمت لوله اکسیژن رفتم،لوله را گرفتم و آن را وصل کردم،ولی لوله اکسیژن سوراخ شده بود،سریع برگشتم داخل سفینه،بال های سفینه آسیب دیده بود،ما مجبور شدیم از آن سفینه بزرگ که نمی دانستیم از کجا آمده فرار کنیم،ولی آن سفینه دنبال ما می آمد،با سازمان ارتباط گرفتیم و درخواست کمک کردیم،یکدفعه یک سیاه چاله جلوی ما ظاهر شد،داشتیم کشیده می شدیم داخل سیاه چاله،بال سفینه کنده شد و کنترل آن خیلی سخت شد،فرمانده به جیمی گفت:«سریع سفینه را داخل سیاه چاله بیرون بیار،جیمی گفت:«نمی شه نمی تونم.
داخل سیاه چاله کشیده شدیم سفینه بزرگ ناشناس هم کشیده شد،سازمان هم کاری نتوانست کند،همه جا تاریک شد.»

أه،مامان بزار این کتاب را تموم کنم،هرموقع میخوام بخونمش صدام میزنی.
پاتر عزیزم بیا ناهار،بیا دیگه باشه،اومدم.»
سلام،اسم من پاتر پاول است،حتما با خودتون فکر میکنید که اسم من با اسم شخصیت اصلی داستانی که داشتم می خوندم یکی است،بله یکی است شاید اتفاقی بوده شایدم نه،.بگذریم اسم من‌پاتر هست و ۱۶سالمه،اسم پدرم استفان پاول و اسم مادرم راشل.
من به مدرسه دارک وود در شهر سن دیگو در آمریکا می روم،من و پدر و مادرم در شهر سن دیگو زندگی می کنیم،من تک فرزندم و تاجایی که می دانم از وقتی که متولد شدم در همین شهر بودیم.»
رابرت اسم تنها دوست من در سن دیگو است.
وای! گفتم رابرت یادم نبود ساعت ۲ باهاش قرار دارم. خداحافظ مامان. مادرم گفت:«کجا،من گفتم:«با رابرت قرار دارم خداحافظ.»

همه چیز از آنجایی شروع شد که با رابرت قرار گذاشتیم،قراری که هیچ وقت نباید می گذاشتیم.
به سمت راه آهن رفتم،چون قرارمون اونجا بود.وقتی به راه آهن رسیدم رابرت رو دیدم که یک پاکت مشکی در دستش بود،از دور گفتم:«سلام رابرت،وقتی رابرت من را دید بلند گفت:«سلام پاتر بیا دیگه.رفتم پیش رابرت و گفتم:«ببخشید دیر کردم،حالا امروز می خوایم چیکار کنیم.»

من و رابرت یک گروه بودیم،که کار های عجیب انجام می دادیم،اسم گروهمون سیاهان تاریک بود.بعضی  از کار هایی که انجام می دادیم این بود که:می رفتیم روی پشت بام مدرسه و وقتی که مدیر به حیاط مدرسه می آمد ما تخم مرغ روی سر آن میزدیم یا در شب سر به سر پلیس ها می‌گذاشتیم و بعد فرار میکردیم و خیلی کارهای دیگه تازه کسی هم نمی فهمید که ما دوتا این کارها رو انجام می دهیم  .»

رابرت گفت:« قرار با اسپری رنگ اسم گروه خودمون رو روی دیوارهای راه آهن بنویسیم.
 بعد رابرت در کیسه را باز کرد و یک اسپری به من داد و کار را شروع کردیم.»
حدود ساعت۳شده بود،درحال نوشتن بودیم که یکدفعه یک پلیس من و رابرت رو در حال نوشتن روی دیوار ها دید،ما به سرعت فرار کردیم پلیس به دنبال ما آمد و می گفت:«ایست،ایست.»ما داخل راه آهن در حال فرار بودیم،که ناگهان یک قطار بزرگ جلوی ما سبز شد، پلیس با سرعت به طرف ما می آمد، قطار را نمیشد دور بزنیم،من به رابرت گفتم چه کار کنیم،رابرت گفت:« بریم داخل یک واگن و از آن طرف قطار بیاییم بیرون،در یک واگن را باز کردیم و به داخل آن رفتیم و سریع در را بستیم،قطار یک قطار باربری بود، وقتی میخواستیم از آن طرف قطار خارج شویم،درها خودکار قفل شد و قطار شروع به حرکت کرد.
به رابرت گفتم:«حالا باید چه کار کنیم،گفت:«نمی دونم،گفتم:«کمک کن،کمک کن در رابشکنیم.روی زمین یک میله پیدا کردم میله را برداشتم و بین در گذاشتم دوتایی با هم فشار دادیم ولی در نشکست، از کنار در بیرون رو نگاه کردم هنوز از شهر خارج نشده بودیم،نمی دانستم مقصد قطار کجا هست.رابرت گفت:«حالا باید چه کار کنیم!من اگه تا ساعت ۵ عصر برنگردم خانه مادرم منو می کشه،من گفتم:«منم همین طور، باید شانس بیاریم قطار در ایستگاهی یا جایی  وایسه وگرنه از شهر خارج می شیم.
داخل واگن پر از جعبه هایی بود که نمی دانستیم داخل آن ها چی هست،به رابرت گفتم:«بیا یکی از این ها رو باز کنیم،رابرت گفت:«باشه،خداکنه خوراکی یا غذا داخلش باشه اگه باشه چی میشه.بامیله یکی از جعبه ها رو باز کردیم،داخل جعبه پر از دستمال کاغذی بود،رابرت گفت:«بیا،شانس ماهست دیگه.رفتیم سراغ جعبه های سمت راست،یکی از جعبه ها رو باز کردیم،خیلی خوش شانس بودیم داخل جعبه پر از کنسرو لوبیا بود.

از کنار در بیرون را نگاه کردم از شهر خارج شده بودیم،به رابرت گفتم:«از سن دیگو خارج شدیم،فکر نکنم این قطار در این نزدیکی ایستگاهی داشته باشه!باید یک فکر دیگه بکنیم.رابرت با عصبانیت گفت:«خب زنگ بزن پلیس یاهر کی میتونه کمکمون کنه  فقط سریع باش ساعت داره ۵میشه می فهمی، من گفتم:«موبایلمو خونه جا گذاشتم،توموبایل داری؟رابرت گفت:«وقتی داشتیم فرار می کردیم از تو جیبم افتاد.»

رابرت عصبانی بود نمی دونستیم باید چه کار کنیم،تصمیم گرفتیم داد بزنیم،با صدای بلند داد زدیم:کمک،کمک،کمک،ولی هیچ کس صدای ما را نمی شنید،معلومه با صدای بلند قطار هیچ کس نمی شنود،دیگه نمی دونستیم چه کار کنیم،ناامید روی زمین نشستیم.»
              (۲۵دقیقه بعد)
رابرت،رابرت بیدار شو،رابرت بیدار شد و گفت:«هنوز در حال حرکت هستیم؟من گفتم:«آره،رابرت گفت:«ساعت چنده؟من نگاهی به ساعت مچیم انداختم و گفتم:«ساعت۴:۳۵دقیقه است.
رابرت گفت:«وای پاتر حالا چه کار کنیم ساعت داره۵میشه.
من و رابرت نگاهی به بیرون قطار انداختیم،باورم نمی شد داشت بارون می آمد.این یعنی اینکه خیلی از سن دیگو دور شده بودیم،چون سن دیگو هوا آفتابی بود.»
نگاهی به رابرت کردم،رابرت روی زمین نشسته و چشمانش پر از اشک بود.  باید اعتراف کنم که من هم بغض کرده بودم.رفتم کنار رابرت نشستم رابرت گفت:«اگه دیگه نتونم پدر و مادرم رو ببینم ، اگه دیگه نتونیم به سن دیگو برگردیم باید چیکار کنیم،من گفتم:«نگران نباش اون طرف دنیا هم که باشیم باز میشه برگشت رابرت گفت:«نباید از همون اول این گروه مسخره را می ساختیم و دیوار های راه آهن رو رنگ می زدیم.من گفتم:«بگذریم،کاریه که شده،هوا کم کم داره سرد میشه باید یکاری کنیم،رابرت گفت:«بیا همه ی جعبه ها رو باز کنیم شاید داخل بقیه ی جعبه ها چیز بدرد بخوری باشه،من گفتم:«باشه باز کنیم.
یکی از جعبه ها رو باز کردیم داخلش دستمال کاغذی بود،رفتیم سراغ یکی دیگه بعدی رو باز کردیم باز هم دستمال کاغذی، رفتیم سراغ جعبه های پایینی ، شکل جعبه های پایینی با بقیه ی جعبه ها فرق می کرد.روی آنها نوشته بود،لطفا این جعبه ها را باز نکنید،جعبه شخصی است. اون جعبه ها را از بقیه ی جعبه ها جدا کردیم،تعداد آن جعبه ها ۶تا بود به رابرت گفتم:«چه کار کنیم،رابرت گفت:«ول کن بابا باز کن کی می بینه.تصمیم گرفتیم که جعبه ها را باز کنیم، با میله ای که داشتیم یکی از آنها را باز کردیم، داخل جعبه پر از کتاب بود،رفتیم سراغ جعبه ی بعدی،داخل اون هم کتاب بود، رابرت گفت:«بخاطر یک مشت کتاب نوشتن این جعبه ها را باز نکنید!،جعبه ی بعدی را باز کردیم داخل اون لباس های قدیمی بود، رابرت گفت:«بالاخره یه چیز خوب دیدیم
آن لباس ها را پوشیدیم خیلی گرم بودن،رفتیم جعبه ی بعدی را باز کردیم داخل آن پر از وسایل گریم و آرایشی بود،باتعجب رفتیم جعبه ی بعدی را باز کردیم، داخل آن ۲ دوربین فیلم برداری قدیمی بود و بعد رفتیم جعبه ی آخری را باز کنیم ولی در آن قفل بود با میله روی آن زدیم ولی نشکست آن را رها کردیم و رفتیم روی زمین نشستیم.
یکدفعه رابرت گفت:«ساعت، ساعت چنده؟من نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:«وای ساعت۵:۱۷دقیقه است،رابرت گفت:«الان من باید خونه باشم، ولی نیستم.من با ناراحتی گفتم:« به نظرت الان مادرم چه حسی داره؟رابرت گفت:«هر حسی باشه حس خوبی نیست.»
من رفتم و نگاهی به بیرون انداختم،بارون بند اومده بود ولی همه جا رو مه گرفته بود‌.به رابرت گفتم:«به نظرت این قطار به کجا میره؟رابرت گفت نمی دونم،بیا جعبه ی کتاب ها رو بگردیم شاید چیز خوبی اونجا باشه.من رفتم و یکی از جعبه هایی که کتاب داخل آن بود را آوردم،جعبه پر   از کتاب های داستان بود،داستان های قدیمی، رابرت گفت:«آخه کی اینا رو می خونه.من یکی از کتاب ها رو برداشتم روی کتاب نوشته بود، این کتاب بر اساس واقعیت نوشته شده است،اسم کتاب طلوع آفتاب بود،کتاب را باز کردم، رابرت گفت:«واقعا می خوای بخونیش،من گفتم:«آره حوصلم سر رفته،رابرت گفت:«پس بلند بخون منم بشنوم.من گفتم:«باشه.
داستان رو شروع کردم به خوندن، داستان از این قرار بود که.»

وقتی یکی از اعضای خانوادت بمیره نمی دونی چه کار کنی،انگار یک استخوان بزرگ داخل گلوته، دلت می خواد خون گریه کنی. مخصوصا اگر اون عضو خانوادت مادرت باشه.
اسم من استیو و اسم مادرم کاترین، من و مادرم در قلعه ی بزرگ رم زندگی می کنیم،پدرم وقتی ۸سالم بود به دست سربازان رمی به دار آویخته  شد،بخاطر اینکه برعلیه پادشاه صحبت می کرد، مادرم هم امروز وقتی ۱۳سالم هست من رو ترک کرد.منم تصمیم گرفتم با پادشاه بد باشم و...»
           (۱:۳۰دقیقه بعد)
پاتر،پاتر بیدار شو. بیدار شدم ساکت،رابرت گفت:«قطار وایساده
،من گفتم:«واقعا!!باسرعت رفتم بیرون را نگاه کردم، نه بارون بود و نه مه ولی هوا ابری بود، داخل هیچ شهری هم نبودیم،به رابرت گفتم:«بیا داد بزنیم شاید یک نفر صدامون رو بشنوه،رابرت گفت:« باشه،من و رابرت بلند داد زدیم: کمک،کمک،کسی اینجا هست لطفا کمک کنید ما اینجا گیر کردیم.
رابرت گفت:«چرا هیچ کس صدای ما رو نمی شنود،من گفتم:«نمی دونم،اصلا کسی بیرون هست،بیا دوباره سعی کنیم در قطار رو بشکونیم. من میله ی داخل واگن را برداشتن و بین در گذاشتن، با تمام قدرت فشار دادیم ولی فایده ای نداشت،دوباره سعی کردیم ولی باز هم فایده ای نداشت.
رفتیم و سر جای خودمان نشستیم،رابرت گفت:«ساعت چنده؟من گفتم:«ساعت ۷:۳دقیقه است،هوا داره کم کم تاریک میشه،رابرت گفت:«تو تا کجای داستان رو خوندی، من تا اونجایی که پسره رفت داخل خونه ی پیرمرده بیدار بودم،بعد خوابم برد،من گفتم:«منم یکم بعد ترش خوابم برد،شاید وقتی از این قطار لعنتی اومدیم بیرون،این داستان رو بخونم.»
یکدفعه قطار شروع به حرکت کرد.
من گفتم:«معلومه این قطار کجا میره!؟رابرت گفت بنظرم میره دالاس،من گفتم:«مطمئنی، دالاس که خیلی دوره!رابرت گفت:«نمی دونم،شایدم نره،بخاطر این گفتم چون بیشتر قطار های باربری سن دیگو میره دالاس.»
           (۳۰دقیقه بعد)
رابرت گفت:«واقعا نمی دونم چه کار کنم،دیگه خسته شدم، من گفتم:«تو گشنت نیست؟رابرت گفت:«آره خیلی،بیا دوتا کنسرو برداریم پولشم میزاریم تو جعبه،خوبه؟من گفتم:«باشه.رابرت رفت و دوتا کنسرو برداشت، رابرت گفت:«حالاچجوری کنسرو ها را باز کنیم، با میله که نمیشه!من گفتم:«اون جعبه ای که لوازم آرایشی و گریم داخلش بود رو بیار،رابرت اون جعبه را پیش من آورد،من در اون جعبه را باز کردم و به رابرت گفتم:«داخل جعبه را بگرد چیز تیزی پیدا میشه،رابرت گفت:«آره یک قیچی داخلشه،قیچی را برداشتم و محکم روی کنسرو ها زدم،کنسروها باز شدند،رابرت گفت:« عالی شد.»
          (۱۵دقیقه بعد)
رابرت گفت:«خیلی خوب بود با اینکه سرد بود ولی عالی بود،لوبیا ها خوب پخته بود،من گفتم:«آره خوب بود.نگاهی به بیرون قطار انداختم،به رابرت گفتم:«هوا کاملا تاریک شده،دیگه هیچی دیده نمی شه،رابرت گفت:«هوا خیلی سرد شده حتی با این لباس ها هم سردمون میشه،باید یک فکری کنیم...»
 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.