عنوان

"معجزه" نزدیک است با احتیاط نا امید شوید. : عنوان

نویسنده: m_nadali19890102

✍"معجزه نزدیک است با احتیاط نا امید شوید" 
 کرونا/۲۵ بهمن ۱۳۹۸، خانه پدری. چند روزی بود که پدر و مادرم بیمار بودند. اما مادرم حالش بدتر بود.
سرفه های شدید،سر درد و بدن درد، حالت تهوع و گاهی استفراغ.
چندباری به مطب دکتر و اورژانس بیمارستان مراجعه کرده بودیم که افاقه نکرد.
علائم شدید و خفیف میشد.رمقی برای از جا بلند شدن نداشتند.ضعیف و بی حال شده بودند.
دو هفته بعد اخبار تلویزیون خبر شیوع ویروس کرونا در قم را اعلام کرد.هنوز اطلاعات زیادی از ویروس نمی دانستند.همچنین از علائم هم آگاهی چندانی نداشتند.فقط با قاطعیت اعلام کردند که برای مبتلایان با بیماری های زمینه ای خطر بیشتری خواهد داشت.تعداد زیادی به دلیل عدم آگاهی از ویروس و پیشرفت بیماری و درمان های خودسرانه در منزل جان خو را از دست داده بودند.
از آنجایی که حال مادرم روز به روز بدتر میشد، بالاخره در تاریخ چهارم اسفند ساعت ۱۱:۰۵ شب او را به همراه برادرم به بیمارستان فرقانی بردیم.
شبی که به طرز وحشتناکی کِش آمد.
شبی سرد و تاریک که انگار ماه هم مرده بود.
ابتدای ورودی اورژانس علائم حیاتی بیمار توسط پرستارانی با یونیفرم مخصوص بررسی میشد. اکسیژن خون مادرم پایین بود و فشارش ده روی شش.
دکتر اورژانس تشخیص داد باید عکس ریه گرفته شود.سرفه های شدید امان مادرم را بریده بود.
من و احسان هیچ کدام ماسک و دستکش نداشتیم.وقتی طرز لباس پوشیدن پرستارها و دکتر را دیدیم تازه داشتیم کم کم به وخامت اوضاع پی می بردیم.ماسک زدیم و دستکش پوشیدیم.
از اورژانس سربالایی نسبتا طولانی تا قسمت رادیولوژی را طی کردیم.نفس های مادرم به شماره افتاده بود.صف طولانی رادیولوژی نشان از آمار بالای مبتلایان بود.عکس گرفتیم...
جز قسمت کوچکی از ریه بقیه ی قسمت ها کاملا سفید بود.
در حال برگشت از رادیولوژی در صف انتظارِ دکتر، عکس ریه مادرم را با بقیّه بیماران مقایسه کردم. فهمیدم که وضعیت جالبی ندارد.وقتی دکتر عکس را دید بدون هیچ مقدمه ای گفت:بستری.
به بخش اورژانس رفتیم.
فضای اورژانس یک اتاق صد متری بود که تنگاتنگ هم تخت های بستری قرار گرفته بود.طوری که حرکت بین تخت ها تقریبا نشدنی بود.
برای بستری تخت خالی نبود.به ناچار مادرم را روی یک برانکارد خالی که اتفاقا خیلی هم لق میزد خواباندیم. البته ما خیلی خوش شانس بودیم که برانکارد خالی گیرمان آمد. بعد از ما هر کسی می آمد یا باید روی صندلی مینشست و یا روی زمین می خوابید. دقیقا مثل زمان جنگ.
من روزهای جنگ را ندیده ام. اما آن شب دقیقا مثل فیلم های زمان جنگ بود.
فضای بیمارستان، نبود جا و امکانات برای بیماران، نگرانی و اضطراب و استیصال دکترها و پرستاران در مداوای بیماران، همراهان سردرگم و کلافه و بیقرار و یک عالمه بهم ریختگی.
تحمل دیدن تن ضعیف و نحیف مادرم روی تخت را نداشتم. مادرم زن شجاع و صبوری بود، اما در آن لحظه چشمانش تهی شده بود از امید و پر شده بود از ترس. طاقت دیدن آن چشم ها را نداشتم.
نه تنها مادرم بلکه بقیه بیماران کرونایی بخش اورژانس با رنگ و رویی پریده و سرفه های شدید در حالیکه یکی در میان از دستگاه ونتیلاتور استفاده می کردند و پاهایشان را در شکمشان جمع کرده بودندو برای نفس کشیدن تقلا می کردند و انگار داشتند از دردی تمام نشدنی رنج می بردند.
من و برادرم و بقیه همراهان هیچ کاری نمی توانستیم و نداشتیم کنیم جز تماشای اضمحلال بیمارانی که آنجا بودند.
مادرم دیابت داشت.سال هاست که از انسولین استفاده می کند.دیواره ی رگ های خونی مادرم در اثر تزریق انسولین ضخیم شده بود.
خیلی مظلومانه و ملتمسانه به پرستاری که برای پیدا کردن رگ وصل کردن سرم آمده بود میگفت: ببخشید که من رگ های خوبی ندارم و من فکر می کردم این ببخشید ها انگار جوازی بود برای پرستار که با آوند ضخیمی از انتقامِ خستگی با ضربه های هر چه محکمتر بر دست و رگ های مادرم بکوبد و من از فرط عصبانیت فقط خود را با گفتن نُچ خالی می کردم.
بالاخره بعد از پاره کردن سه باره رگ ها، بار چهارم رگ پیدا شد و سرم وصل شد.
سمت پذیرش اورژانس برادرم با دکتر صحبت می کرد.صورت دکتر مثل رمانی بود که انرژی خواندنش را نداشتم.دوباره سمت پرستار رفتم و در حالیکه مطمئن بودم، به طرز مسخره ای دوباره پرسیدم:
مامان من کرونا داره؟
پرستار به نشانه تایید سرش را تکان داد.
در حالتی بین بغض و بهت گفتم:
مامانم میمیره؟!آخه خیلی دیر آوردیمش...
پرستار سر از من برگرداند و از پشت پیشخوان بیرون آمد و سمت بیمار دیگری رفت.دنبالش راه افتادم.پرسیدم:
آمار فوتی های کرونا دورغه؟!
با عصبانیت جواب داد اره دروغه... و با صدایی بلندتر گفت همه ی همراهی ها بیرون.
برادرم هنوز داشت با دکتر بحث می کرد که مادرم را به بیمارستان یا شهر دیگری ببریم، نظر دکتر مثبت نبود.
بالاخره سوال و جواب ها از دکتر و پرستار تمام شد در حالیکه واقعا هیچ جوابی نگرفته بودیم.
در حالت استیصال به دیوار راهروی اورژانس تکیه دادیم و تماشا کردیم. رفت و آمد پرستاران و همراهان و ورود بیماران جدید، نبودن جا و امکانات و...انگار بمبی افتاده بود و همه چیز را بهم ریخته بود.
فقط منتظر ماندیم و تماشا کردیم و فکر کردیم.
فکر کردیم به اینکه مادرم زنده می ماند یا نه؟ فکر کردیم به اینکه ما که در تماس با مادرم بودیم مبتلا هستیم یا نه؟
به اطرافیانمان که در تماسِ با ما بودند فکر کردیم. به همسرم، به پسرم که ۳ روز پیش خانه پدرم بود. حتی به کسانی که با پسرم در تماس بودند هم فکر کردم. به زندگی به مرگ و دردی که هنگام جان دادن در اثر خفگی و تنگی نفس به سراغمان می آید و باز به مادرم.
و همه ی این افکار مثل آبشاری اخگر روی سرم فرود می آمد و بارقه های امید و زندگی را در من خاموش می کرد.
نمی دانم چند ساعت طول کشید که در حالت وهم و تماشا بودیم، ولی وقتی تصمیم به رفتن گرفتیم ساعت ۳:۴۵ صبح بود.
برادرم در حالیکه چند قطره اشک از چشمانش سرازیر میشد و سعی در قائم کردن آن ها داشت و درحالیکه امید و ناامیدی توی حرفهایش دزدکی همدیگرو بغل می کردند داشت تقلا می کرد تا با جملاتی هردویمان را آرام کند و با لحن خاصی که انگار مهم نیست چی میشه و کجا باشی ازم پرسید: کجا میری؟خونه بابا یا خونه خودت؟ گفتم: وسایلم را برمیدارم و می رم خونه خودم.
 ساعت ۴ صبح به خانه پدرم رسیدیم .کلید داشتم. وارد شدم. خانه تاریک بود. چراغی روشن کردم. حتی در اون نور کم هم زردی و پژمردگی چهره پدرم قابل دیدن بود. جای مادرم خالی بود. برادر کوچکم محمد سرش را از زیر پتو بیرون آورد و در حالت خلسه پرسید چی شد؟
و من با ذهنی منجمد و یخ زده انگار هیچ اتفاقی نیفتاده گفتم مامان کرونا داره.احتمالا ما هم گرفتیم...من میرم خونمون...مواظب بابا باش.
وسایلم را برداشتم و امدم بیرون.سوار ماشین شدم. من و برادرم در ماشین شبیه انسان های قبل از پیدایش زبان شده بودیم، بدون هیچ حرفی پیاده شدم و خداحافظی کردیم.
وارد خانه شدم. همسرم خواب بود. دوش گرفتم، لباسهایم را شستم، رفتم که بخوابم اما سرم سنگین بود.دوباره افکار درهم و برهم.
مادرم، پدرم، کرونا...رفتن من به خانه پدرم همه چیز را خراب می کرد و همینطور نرفتنم.
اما پدرم مریض بود. از آمدنم به خانه پشیمان شدم. با خود گفتم کاش زودتر صبح شود. نمی دانم خوابم برد یا نه. خیلی منتظر ماندم تا ساعت ۷ شود.باید به پدرم زنگ می زدم تا بهش بگویم برای صبحانه چی بخورد.خیالم راحت نبود پس ناهار چی میشه؟!
بالاخره صبح شد زنگ زدم.آدرس و جای حبوبات و گوشت و سبزی و هر آنچه برای سوپ لازم بود را دادم.بعد مقدارش را توضیح دادم.وقتی قطع کردم به مدت نیم ساعت گریه کردم.
سعی کردم قوی باشم. به مادرم زنگ زدم .گفت: حالش خوب نیست و نمی تونه چیزی بخوره.
گفتم : براش عصاره گوشت درست میکنم و تاکید کردم که باید بخوره
گوشی و گذاشتم، مشغول گذاشتن عصاره گوشت و گرفتن آبمیوه شدم .آبمیوه گیری و خاموش کردم و دوباره به مدت نیم ساعت گریه کردم.
سخته سعی کنی قوی به نظر برسی در حالیکه تو اون شرایط خیلی ضعیف هستی اما به هر حال ژست اهمیت داره.
دوباره به پدرم زنگ زدم.سوپش اماده شدم بود.گفتم که برادرم را بفرسته تا غذاهای مادرم را برایش ببرد.
حال عمومی مادرم خوب نبود.ذره ای بهبودی حاصل نشده بود.از طریق یکی از پرستاران که از آشنایان بود احوال مادرم را جویا می شدیم.
گاها تلفنی با خودش صحبت می کردیم.
فردای آن روز وقتی با مادرم تماس گرفتم با نفس های بریده خواهش می کرد و می خواست که به خانه بیاید. من عاجز و ناتوان بودم کاری از دستم بر نمی آمد تا خواسته ی مادرم را اجابت کنم. جز دعا و فقط از خدا خواستم تا رنجمان را به رحمتش تبدیل کند.
شرایط سخت و بدی بود و روزهای سخت و بدتری که به طور عجیبی طولانی شده بودند.
دو روز گذشت. روز سوم صبح به پدرم زنگ زدم تا مقدار گوشت و نخود و طرز تهیه آبگوشت رو بگم و قطع کردم.نمی توانستم ...طاقت نیاوردم.
ماشین گرفتم و به خانه پدرم رفتم.
روز بود.هوا روشن بود. ولی خانه تاریک بود. خالی بود. خالی از مادرم. خبری از استقبال گرم او نبود. مادرم عادت داشت حتی اگر روزی دو بار هم می رفتیم باز می آمدجلوی در و با لبخند و رویی گشاده می گفت چه عجب!!!
حال پدرم هنوز مساعد نبود.خونی در صورت نداشت.انگار سه روزه آب شده بود ولی باز تاکید می کرد که من خوبم.
مشغول تمیز کاری شدم. درها و دستگیره ها رو ضدعفونی کردم. جارو زدم و ظرف ها رو شستم. تخت مادرم را مرتب کردم و مادرم را یکبار دیگر از لحظه ورود به خانه، ایستاده پای گاز در حال درست کردن کتلت های خوشمزه، چرخیدن در خانه، در حال خواندن نماز روی چهارپایه اش، در حال صحبت و خندیدن با هم و خوابیده روی تخت تصور کردم و سعی کردم لبخند بزنم. ولی صورتم توان اینهمه کشش را نداشت.
بعد از ظهر آن روز مادرم حال بهتری داشت.آن شب هم گذشت.
ساعت ۸:۳۰ صبح تلفن زنگ خورد.مادرم بود.صدایش خوب نبود ولی گفت که مرخصه‌.باورم نمی شد.
فقط یک جمله به ذهنم رسید؛
"معجزه نزدیک است با احتیاط ناامید شوید."
برادرم برای کارهای ترخیص به بیمارستان رفت و مادرم با حالی نزار و کاهش وزن شدید به خانه برگشت.
پدرم لبخند زد، از آن لبخندها که تمام زندگیشان را می شد در آن دید.
خانه روشن شد.پر شد. از مادرم. از عطر نفس هایش. حمام بردمش. موهایش را کوتاه کردم. میخواستم محکم بغلش کنم و ببوسمش اما اجازه نداشتم. تازه فهمیدم که تمام سلول های تنم به مادرم وابسته است. شاد شدم. شکفتم. جان گرفتم و از خوشحالی گریستم. آنقدر حرف برای گفتن داشتیم که نمی توانستیم حرف بزنیم.
باید دو هفته در اتاق قرنطینه می ماند.... 
م.نادعلی/خرداد۹۹
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.