سرزمین مخفی1 : فصل اول

نویسنده: AAJK1385

فصل اول: نبرد با هوتن

پسری در آینده به نام نیک در خانواده ای ثروتمند به دنیا می آید،که در سن شش سالگی،پدر ومادرش به طرز مرموزی ناپدید می شوند.او توسط خدمتکار خانه که نامش تد است بزرگ می شود.پس از گذشت ده سال وقتی که داشت تلویزیون نگاه می کرد،وسط برنامه یک پیام ضبط شده آمد.پیام از طرف پدرو مادرش بود،آنها گفتند وقتی این پیام بدستت می رسد به معنای این است که باید راز بزرگی را به تو بگوییم.

راز این است در خانه مان، نقشه ای را مخفی کرده ایم که تو بایدآن را پیدا کنی تا بتوانی مارا نجات دهی،ما توسط کسی زندانی شدیم که....بعد از این پیام قطع شد.نیک فوری بلند شد وقضیه را به تد گفت.آنها شروع به جست وجوکردند تا نقشه راپیدا کنند.

پس از گذشت دوسال نیک نقشه را در کمد مخفی پیدا کرد، کمد مخفی پشت تلویزیون بود.آنها نقشه را باز کردند.نقشه نشان می داد که در حیاط خانه،سرزمینی وجود دارد که فرمانروا آنجا نیک می باشد.آنها به سمت حیاط رفتند. در نقشه نوشته شده که بایدگوش چپ شیر نری که بروی فواره نقش برجسته را فشار دهند.نیک این کار را کرد،بعد از فشار دادن گوش شیر،آب فواره قطع و فواره به دونیم تقسیم شد واز میان زمین یک دست آهنی خارج شد و نیک را با خود به درون زمین برد.بعد فواره بسته ونقش شیر ناپدید شد.تد که نمی دانست چکار کند درباره این موضوع با کسی حرف نزد و ادعا می کرد که نیک برای مدتی به مسافرت رفته.او این حرف هارا می زد چون مطمئن بود که نیک برمی گردد.

نیک بعد از اینکه به درون زمین کشیده شد ازهوش رفت.بعد از چند دقیقه بهوش آمد وخود را در غار تاریکی دید.او برای پیداکردن راه خروج به سختی حرکت می کرد چون زیر پای او پر از سنگ های ریزبود.اوساعت ها در غار چرخید اما راه خروجی پیدا نکرد.اوبه طور اتفاقی پای خود را روی یکی از سنگ ها گذاشت،سنگ در زمین فرو رفت و از دیوارچهار ربات پرنده کوچک خارج شد ونیک را اسکن کردند.بعد از اسکن،زمین لرزید و دری مقابل نیک باز شد.او از درب گذشت و وارد یک سالن بزرگ شد در وسط سالن میز بزرگی قرار داشت که شئی از سقف آویزان شده ودر گوشه های سالن چند محفظه نیز وجود داشت.نیک نزدیک شئی شد ناگهان آن شئی روشن شد وگفت سلام من رباتA-112 هستم،اما شما می توانید مرا کارن صدا کنید.

نیک گفت :من کجا هستم؟

کارن جواب داد:در مخفیگاه سری508 واقع در سرزمین مخفی.

نیک گفت:من چکاری باید انجام دهم؟

کارن گفت:شما باید سرزمینتان را از دست دشمنتان هوتن نجات دهید.

نیک گفت چطوری؟من که نه سپاهی دارم ونه جنگیدن بلدم.

کارن گفت:پس از ورودتان یک پیام فرستادم وتا حدود دو ماه دیگر سپاهتان می رسد.تا آن موقع شما باید آموزش ببینید.

در ضمن شما چند وسیله نقلیه دارید که شامل:یک جت،یک زیر دریایی،چند پهباد،چند جت پک ویک سفینه فضایی که الان درفضا است.

شمایک محافظ شخصی هم دارید که نامش ربات مبدل است،این ربات می تواند به دستور شما به هر چیزی تبدیل شود.

کارن به سراغ میز رفت و یکی از دکمه ها را زد ودر یکی از محفظه های درون سالن باز شد ورباتی ازآن خارج شد،سپس دکمه دیگری را ازدرون یکی دیگر از محفظه ها لباسی بیرون آمد.

کارن:گفت این لباس شماست که باید در همه جا همراهتان باشد.این لباس نیز قابلیت هایی دارد.شما با این لباس می توانید به هرچه که دوست دارید تبدیل شوید،با این لباس می توانید تمام اسلحه های خودتان را با استفاده از ذهنتان در یافت کنید ونیز می توانید به هرجا که می خواهید تلپورد شوید.

شما بایددرمدت دوماه به تمام فنون رزمی آشناو بر تمام کارکرد وسایلتان مسلط شوید.تمرینات شما از همین الان آغاز می شود.

سپس ربات مبدل با نیک شروع به تمرین کرد.او ظرف یک ماه به تمام فنون رزمی آشنا شد وپس از بیست ونه روز، کارکرد وسایل را یاد گرفت.

فردای آخرین روز آموزش، سپاه نیک به مخفیگاه رسیدند.درمیان سپاه انسان ها،کوتوله های تبر به دست،جادوگرهاو موجوداتی به نام اِلف که از انسان بیشتر عمر می کنند نیزوجودداشت.ازبین هرگروه یک نفر به عنوان فرمانده آن برای خوشامد گویی وارد سالن اجتماعات مخفیگاه شدندودور میزمستطیل شکلی نشستند.سپس نیک همراه با ربات مبدل واردشدند و در جایگاه مخصوص خودشان نشستند.

فرمانده ها خودشان را معرفی کردند:فرمانده گروه انسان ها آلفرد،فرمانده گروه کوتوله ها تیم،فرمانده گروه اِلف ها لورد و فرمانده گروه جاودگرهاگاندولف.

نیک ازآنها به خاطر کمک تشکر کرد و گفت:آیا ازمقعردشمن اطلاعاتی دارید؟

آلفرد گفت:تا حدودی بله.

نیک گفت:بگویید.

لورد گفت:برای رسیدند به مقعر دشمن سه راه وجود دارد:

راه اول راه زمینی است ودر راه زمینی حدود هشت هزار نفر مستقرهستند.

راه دوم که راه هوایی است وحدود پنج هزار اژدها همیشه در حال پرواز است.

راه سوم راه آبی است که نزدیک ترین را است وحدود هشت هزارنفرسوار بر کشتی های غول پیکر هستند.البته قبلاًتعدادشان بیشتر بود.

نیک گفت باز هم هست؟

تیم گفت:بله.اگر بتوانیم از تمام موانع عبور کنیم،بامحافظین هوتن روبه رو می شویم.آن موجوداتی خبیث و شیطانی هستند .تعداد آنها سه نفر است وما تا حالافقط توانسته ایم یکی از محافظین را شکست بدهیم. آن موقع تعداد ما نه صدو نود نه میلیارد بود اما حالا هشت ملیارد نفر هستیم.

نیک گفت:پس شما قبلاًبه هوتن حمله کردی.آن حملات به فرماندهی چه کسی بود.

گاندولف گفت:به فرماندهی پدرتان.

نیک گفت:چه بلایی به سرشان آمده است؟

لورد گفت: تا آنجایی که ما می دانیم هوتن پدرو مادرت رادرسرزمین ناشناخه مخفی کرده است،ما تاحالا خیلی سعی کردیم تا آنجا را پیدا کنیم اما موفق نشدیم.چون تنها کسانی از مکان سرزمین ناشناخته خبردارند،که در دنیای پنهان مخفی شدندوکسی نمی داند که دنیای پنهان دقیقاًکجاست.

نیک گفت:تا اینجاکافی است. شما بروید استراحت کنیدزیرا تا دو هفته دیگر به دشمن حمله می کنیم.

فرماندهان ازسالن خارج شدند وهمراه سربازان به محل استراحت خود رفتند.نیک نیز به اتاق خود رفت،اما نتوانست بخوابد.اوفوری پیش کارن رفت.کارن از دیدن نیک خوشحال شد و پرسید:چه کمکی می توانم بکنم.

نیک گفت:آیا تو از دنیای پنهان اطلاعاتی داری؟

کارن گفت بله.دنیای پنهان مکانی در دریاست وتنها اژدها ها وسواران سفید می دانند که دنیای پنهان کجاست.

نیک گفت:سواران سفید دیگر چه کسانی هستند؟

کارن گفت: کسانی که در دنیای پنهان مخفی شدند.رئیس آنها معروف به مربی اژدها ونام او هیکاپ است .آنها قبلاًدر جزیره برک وبعد در جزیره کلاویس زندگی می کردند،جزیره برک تقریباًویران شده اما خانه های آنها در جزیره کلاویس هنوز سالم است. نیک گفت ازاینجا تا جزیره کلاویس چقدر راه است؟کارن جواب داد حدود یک ساعت چه ازراه دریا وچه از راه هوایی.

نیک گفت: من فردا با ربات مبدل به آنجا می روم.تو تا من برگردم فرمانروای اینجا هستی من این موضوع را قبل از رفتن به فرماند هان می گویم.

کارن گفت: پس این دستکش هارا با خودتان ببرید،یکی این دستکش ها یک وسیله ارتباطی است ودیگر نقشه سه بعدی رانشان میدهد.

نیک تشکرکرد ورفت تا بخوابد.فردا نیک فرمانده هارا احضار کردوبه آنهاگفت من برای چند روز نیستم، من به همراه ربات مبدل به جزیره کلاویس می رویم تا شاید از سواران سفید سرنخی پیداکنیم،تا زمانی که من نیستم کارن فرمانروای شماست.

سپس نیک همراه باربات مبدل به سمت آشیانه رفتند.آنها برای اینکه سریعتر برسند از جت پک های مافوق صوت که تازه ساخته شده بود استفاده کردند.آنها جت پک ها را پوشیدند وحرکت کردند.

بعد از یک ساعت به جزیره کلاویس رسیدند.آنها در جزیره شروع به گشتن کردند.بعداز حدودیک ساعت یک پولک اژدها پیدا کردند،نیک پولک را به ربات مبدل داد تا آن را تجزیه وتحلیل کند .بعد از چند دقیقه ربات مبدل گفت: این پولک مال اژدهای خشم شب است. من بااستفاده از حس بویای قویم توانستم رد مسیر اژدهارا پیدا کنم.

نیک با کارن تماس گرفت وگفت:من یک سرنخ از دنیای پنهان پیدا کردم ودارم به سمت آنجا می روم.

سپس نیک همراه با ربات مبدل به سمت دریا حرکت کردند بعد از دوساعت پرواز به یک آبشار بزرگ رسیدند.

ربات مبدل گفت:بو از این پایین می آید.

نیک وربات مبدل وارد آبشار شدند.آنها مسیرپرپیچ وخمی را طی کردند تابه دوتا اژدها برخوردند که نگهبانی می دادند.آنها برای اینکه شناخته نشوند تبدیل به اژدها شدند واز دو نگهبان رد شدند و وارد دنیای پنهان شدند.دنیای پنهان مکانی زیباوشگفت انگیز است که از سقف آن بلورهای رنگی ودرخشان آویزان شده است.

آنها دهکده سواران سفید را پیدا کردند که پایین یک کوه بلوراست.بالای کوه دو اژدهای خشم شب زندگی، می کنند.

نیک گفت:آن ها چه ارتباطی باهم دارند؟

ربات مبدل گفت:فکرکنم آن دو آلفاوملکه اژدهاهاهستند.

آنها صبر کردند تا دهکده خلوت شود وهمه به خانه خود بروند.بعد از خلوت شدند دهکده آنهاازقالب اژدها خارج شدندوبه دنبال خانه هیکاپ گشتند.بعد از نیم ساعت کلبه هیکاپ را پیداکردند.آنها درخانه را زدند وقایم شدند.هیکاپ در را باز کرد وناگهان نیک وربات مبدل ظاهر و وهیکاپ را گرفتند و وارد خانه شدند.

هیکاپ با فریادگفت:شما کی هستید؟

نیک تا آمد جواب دهد،به خاطرسروصدای آن ها آستریک که همسرهیکاپ بود وارداتاق شد واز دیدن آن دو ترسید وجیغ زد وتمام دهکده از سرو صدای آنها بیدار شدندوبه سمت کلبه هیکاپ حرکت کردند ودر را باز کردندوتا آن دورا دیدند به سمت آنها حمله کردند وآنها را به بیرون کلبه بردند.آن دو را بستندن وصبر کردند تا هیکاپ بیاید.وقتی هیکاپ آمداژدهای خشم شب هم پشت سر او بود.

هیکاپ گفت :شما کی هستید وچطور اینجارا پیدا کردید؟

ناگهان ربات مبدل دست های خود را باز کرد و سلاح خود را به سمت سرهیکاپ نشانه گرفت و فریاد زدبه عقب بروید.نیک نیز دست های خود را باز کرد وبه ربات مبدل که گفت لازم به این کارنیست.ربات مبدل نیزسلاح خود را پایین آورد.

نیک گفت:من فرمانروای این سرزمین هستم واسم من نیک است واین هم محافظ من ربات مبدل است.

آنها تا این جمله را شنیدند فوری عذر خواهی کردند.

نیک گفت:ایرادی ندارد وجواب سوال دوم که اینجا را چطور پیدا کردم،سپس پولک اژدها را نشان داد وگفت من این را در دهکده قبلیتان پیدا کردم وبا استفاده از بوی آن اینجا را پید اکردم. فکرکنم این پولک باید مال دوست پشت سرت باشه.

هیکاپ گفت:اسمش بی دندون است ورئیس اژدهاها است.

نیک گفت:پس چرا حدود پنج هزارتا از اژدهاها دشمن ما هستند؟

هیکاپ گفت:نمی دانم چون تمام اژدهاها همین جا هستند و هیچ یک از اژدهاهای اینجا به دشمن نپیوستند!شاید آنها اصلاًاژدها نیستند.

نیک گفت:ممکنه!

هیکاب گفت:نگفتید برای چی به اینجا آمدید؟

نیک گفت:داشت یادم می رفت که برای چی آمده ام.به من گفتن که شما می دانید که سرزمین ناشناخته کجاست؟

هیکاپ گفت:بله می دانیم. برای چی می خواهید به آنجا بروید؟

نیک گفت:چون هوتن پدرو مادرمن را در آنجا زندانی کرده.درضمن من یک کمک دیگری از شما می خواهم.

هیکاپ گفت:بگویید.

نیک گفت:ارتش من به نیروی هوایی نیز احتیاج دارد.اگر ممکن است برای کمک بیایید.

هیکاپ روبه دیگران کردوگفت:نظرتان چیست؟

آنها قبول کردند.پس قرار شد ربات مبدل، سواران سفید راکه نام اصلی آنها اژدها سواران است را به سمت مخفیگاه هدایت کند ونیک وتیم هیکاپ به سمت سرزمین ناشناخته حرکت کنند.بعد از رفتن ربات مبدل تنها کسانی که ماندند: نیک، هیکاپ،آستریک،فیشلکس، اسناتلات،رافنات وتافنات.آنها به سمت سرزمین ناشناخته حرکت کردند وبعد از دوساعت به سرزمین ناشناخته رسیدند.پس از رسیدند هوا تاریک شده بود پس آنها در جای مناسبی چادر زدند.

ربات مبدل سواران را به مخفیگاه رساند.

لورد گفت:بس نیک کجاست؟

ربات مبدل گفت:همراه چند نفر از سواران سفید یا همان اژدهاسواران به سمت سرزمین ناشناخه رفتند.

فردا صبح نیک وبقیه راه افتادند تا قصر طلسم شده را پیدا کنند.آنها یازده روز گشتند و بالاخره قصر را پیدا کردنند.

نیک با کارن تماس گرف و گفت:ما قصر طلسم شده را پیدا کردیم اگر تا دو روز دیگر برنگشتم طبقه نقشه داخل اتاقم وبه فرماندهی ربات مبدل حمله را شروع کنید.

پس از تماس نیک،کارن ربات مبدل را احضار کرد و موضوع راگفت.ربات مبدل به سمت اتاق نیک رفت ونقشه را برداشت وبه سمت سالن اجتماعات که در آنجا فرماندهان و اژدها سوران که الان رهبر آنها مادر هیکاپ است منتظر ربات مبدل بودند، رفت.

ربات مبدل آمد وموضوع را گفت وسپس شروع به بازگو کردن نقشه کرد.نقشه این است که انسان هاوربات مبدل از راه زمینی بروند،کوتوله ها واِلف ها از راه آبی وجادوگر ها واژدها سوران از راه هوایی.طبق نقشه باید تمام دشمنان را نابود کرد و وقتی به مقعر دشمن رسیدند،از فاصله دور آنجارا محاصره کنند تا نیک از راه برسد.همه نقشه را پذیرفتند وخود را برای نبرد آماده کردند.

از آن طرف نیک وبقیه تمام قلعه را بررسی کردندوفهمیدند که تنهاراه ورود به قصر از در جلو است که یک نگهبان سنگی از آن محافظت می کند.

نیک به فیشلکس گفت:اژدهات می تواند آنهارا بخورد؟

فیشلکس:بله می تواند.

نیک گفت:پس بهش بگو آنهارا بخورد.

فیشلکس همین کار را کرد وبه اژدهای خودش که گوشتالو نام داشت وازگونه اژدهاهای سنگ خوار بود گفت که آن را بخورد.اژدها آن را خورد وباعث شد که آنها وارد قصر شوند.قصر مثل یک راه رو هزار تو بود،پس آنها دو به دو وارد راه روها شدند.بعد از ساعت ها راه رفتند بالاخره همه به یک سالن رسیدند که وسط سالن یک لوح طلایی قرار داشت.آنها نزدیک لوح شدند،روی لوح نوشته بود که برای ورود به زندان باید از دو مرحله عبور کنند.برای عبوراز مرحله اول آنها باید از در انتهای سالن عبورکنند.آنها از در عبور کردند.جلوی آنها یک هزارتو بود وجلوی در ورودی نوشته شده بود که باید کلید در زندان را از وسط این هزار تو بردارند وبه طرف دیگر هزارتو بروند.آنها به دلیل داشتن اژدها کل مسیر را پرواز کردند و به وسط هزار تو رسیدند.کلید را برداشتند و به طرف دیگرهزارتورفتند.جلوی آنها یک در آهنی بود وبالای در نوشته شده که برای ورود به زندان باید جواب این معمارابدهند.معما این است(آن چیست که تمام روزسرگردان است،عمریست که به کار خودحیران است.گرایست کندفاسدوبدبوگردد،چون گرم شود مکان اوکیوان است؟)

آنها بعد از چند دقیق جواب معما که آب است را دادند ودر آهنی باز شد.آنها ازدر گذشتند و وارد زندان شدند،آنها تک تک اتاق هارا گشتندوبالاخره توانستندپدرو مادر نیک راپیدا کنند.نیک از دیدن پدرو مادر خود خوشحال شدوآنهارا بغل کرد.پدر نیک پرسید تو اینجا چکار می کن؟!توباید در حال جنگ باهوتن باشی؟

نیک گفت:افراد به فرماندهی ربات مبدل قرار است فردا حمله کنند.ماتا فردا به آنجا می رسیم.وقتی که آنها از قصر خارج شدند فهمیدند که صبح شده و لشکر حرکت کرده است.

از آن طرف جنگ آغاز شده بود وبعداز پنج ساعت جنگیدن توانستند مقعر دشمن را کاملاًمحاصره کنند.ربات مبدل به نیک پیام داد که نقشه موّفقیت آمیزبوده ومقعر دشمن در محاصره است.

نیک گفت:تعداد ما حالا چند نفر است؟

ربات مبدل گفت: ما کمترین کشته را دادیم و دقیقا تعداد ما هفت ملیارد و هشست ملیون نفر است.

نیک این خبر را به دیگران داد.آنها از شنیدن این خبر خوشحال شدند.اما بعدازچند لحضه پدرنیک گفت تو برای اینکه بتوانی محافظین هوتن را شکست دهی باید این معجون را بخوری چون آن موقع نیرو هایت ارتقا پیدامی کنید.

پدر نیک به او معجون را داد بخورد.پس از اینکه نیک معجون را خورد،لباس جنگی آن داشت تغییرمی کرد و از رنگ بنفش به زرد طلایی درخشان تغییرکرد.

نیک پرسید چرا رنگ لباسم تغییرکرد؟

پدرش گفت:بخا طر اینکه وقتی نیرو هایت ارتقا پیداکند رنگ لباست نیز تغییر می کند.. پس همه به سوی مقعر دشمن حرکت کردند.بعد از چند ساعت به پایگاه رسیدند.همه از دیدن آنها خوشحال شدند.نیک وضعیت را پرسید وربات مبدل گفت:قسمت اول نقشه را رد کردیم و فقط قسمت دوم یعنی مبارزه با محافظین و هوتن مانده است.در ضمن چرا رنگ لباستان عوض شده است؟

نیک گفت: زیرا نیرو های من ارتقا پیدا کرده ومن الان به قوی ترین نیرو ها دسترسی دارم پس راحت می توانیم محافظین را نابود کنیم. نیک همراه با ربات مبدل ،لورد،گاندولف،تیم،آلفردوهیکاپ به سمت مقعر دشمن حرکت کردند تا نزدیک دروازه شدند دو موجود سیاه با کاکل های آتشین ظاهر شدندن.آن دو محافظین هوتن بودند.هوتن نیز از پشت دروازه ها خارج شد.اوبدنی عضلانی وقدبلندی داشت.نبردبین محافضین با نیک و همرا هانش آغاز شد.در این درگیری نیک خیلی سریع با نیروی ها ارتقا یافته خود آن دورا ازبین برد.در این درگیری چهارنفرشان زخمی شدندوفقط نیک،ربات مبدل وهیکاپ باقی ماندن.هوتن به صورت ناگهانی حمله کرد.او ضربات محکمی با شمشیر می زد.اما نیک به خوبی ضربات را دفع می کرد این درگیری سه ساعت طول کشید وناگهان نیک ضربه ای به پای هوتن زد وپای آن راخونی کرد که باعث شد هوتن زمین بخورد نیک فوری شمشیر خود را نزدیک گردن او برد .اما نا گهان با صدای پدرش برگشت واز چیزی که می دید تعجب می کرد پدرومادرش،آستریک را گروگان گرفته بودند وشمشیری را نزدیک گردنش برده بودند .

پدرش گفت:اگر هوتن را بکشی من این را می کشم.

نا گهان همه سلاح های خودشان را در آوردند وآماده حمله بودند.

پدر نیک گفت:فوری بهشون بگو که سلاح هایشان را بیاندازند وگرنه میکشمش.

نیک فوری گفت: سلاحایتان را بیاندازید.

آنها هم سلاحایشان را انداختند.

نیک گفت:پدر چرا این کار را می کنید.

او گفت:چون که من پدرت نیستم.

نیک گفت:منظورت چیست؟

اوگفت:پدرو مادرت خیلی وقت است که از این جا به سازمان مخفی 508منتقل کردیم.این فقط یک تله بود که تو مارا نجات بدهی تا اگر هوتن شکست خورد این نقشه را عملی کنیم.

نیک گفت:پس شما کی هستید.

او گفت:ما هم جز محافظین هستیم واون کسانی را نابود کردی محافظ نبودند.آن دو جزوه افراد لشکر بودند که تبدیلشان کردیم به محافظ.

نیک که داشت به صحبت ها او گوش می کرد با چشم به ربات مبدل اشاره کرد.ربات مبدل ناگهان با یک تیر آن دو نفر کشت وآستریک را آزاد کرد وسپس نیک سر هوتن را از تنش جدا کرد واین چنین سرزمینش را از چنگ هوتن خارج کرد.سپس همه به سمت مخفی گاه رفتند وبا استفاده از موشک مقعر هوتن را خراب کردند.نیک به سواران سواران سفید قول داد که جای آنها را به کسی نگوید به شرط اینکه دیگر مخفی نشوند وآنها نیز قبول کردند.سپس هیکاپ از این که جان آستریک را نجات داد تشکر کرد و به همراه بقیه به خانه های خود حرکت کردند.

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.