وقتی تمام آرزو هایت در کسری از ثانیه ناپدید میشود

در آن سوی خیر و شر : وقتی تمام آرزو هایت در کسری از ثانیه ناپدید میشود

نویسنده: Shailin

چمپانته زد و زانو هایش را بغل کرد. خبری از کسری نبود. بعد از آن انفجار مانند ابی که در زمینه فرو رفته باشد نا پدید شده بود. 
بغض داشت. بدنش درد میکرد. کف دست هایش را نگاه کرد خالکوبی های طلایی که می درخشیدند از کف دستهایش شروع شده بود و تا پشت کتفش کشیده میشد. 
نمی فهمید چه شده. آنها برای درمان کسری به این غار امده بودند. گرگ تنها که پیرمرد منزوی ولی بسیار عاقلی بود به انها اینجا را نشان داده بود، ولی چرا از عواقبش چیزی نگفت، شایدم گفت ولی او انقدر عجله داشت که چیزی نشنید. 
به گوی سیاه رنگی که تا چند لحظه پیش نصف بود و درخشان ولی همینکه بهم وصلش کردن، جوری منفجر شد همه جا دربرابرشان محو شد. 
صدای سرفه ای شنید با عجله بلند شد و اطراف را نگاه کرد. صدا از پشت صخره می امد. سریع در حالی که پاهایش جان رفتن نداشت خود را به انجا رساند. 
کسر روی شکم افتاده بود و سرفه میکرد. جلو رفت و او را در اغوش کشید. با بغض میگفت : کسری حالت خوبه؟ چیزیت نشده؟ 
کسری خود را بالا کشید و روبه رویش نشست. چشمانش غرق در خون بود. گفت: نیوشا چیشده؟ دیگه بدنم درد نمیکنه ولی یه حس عجیبی دارم انگار یه چیزی داره تو بدنم موج میزنه! 
نیوشا کمکش کرد تا بلند شود پیراهنش را کنار زد اثری از زخم ها و کبودی نبود و رد خالکوبی سیاه رنگی دیده میشد. پیراهنش را از پشت بالا زد و با خیرت به خالکوبی ققنوس سیاه که میدرخشید نگاه کرد. 
با حیرت گفت : چه بلایی سرمون اومده این خالکوبی ها چیه!؟ 
کسری سعی میکرد پشتش را نگاه کند و درهمان حال گفت : نمی دونم قبلا نبود! مگه تو هم خالکوبی داری؟ 
نیوشا گفت : اره (و استینش را کنار زد) ببین مال من طلایی احتمالا تو کمرم هم مثل تو یه مقش افتاد مطمئنم به خاطر اینه که اون دو تا سنگ و بهم وصل کردیم باید بریم پیش گرگ تنها اون میدونه چه بلایی سرمون اومده. 
هر دو از غار بیرون امدند. چشم نیوشا با اسمان افتاد ابر های سیاه و سفید بالای کوه مانند مارپیچ در هم پیچیده بودند و مانند ماری که درد میکشید میغریدند. رنگ اسمان نه ابی بود و نه سفید. 
دست کسری را محکم فشرد. با هم بسمت پایین کوه راه افتادند. کلبه گرگ تنها در دامنه بود. 
پس از مدتی پیاده روی به کلبه رسیدند. در کلبه باز بود هرچقدر او را صدا زدند کسی چیزی نگفت! به ارامی داخل شدند. 
گرگ تنها روی زمین افتاده بود و از دهانش خون جاری بود. 
نیوشا با عجله بالای سرش نشست و اورا تکان داد. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و گفت : بالاخره ماموریت من تموم شد یه عمر نگبان نیروی خیر و شر بودم الان هر دوی اونجا میزبان پیدا کردن پس دیگه نیازی به من ندارند. 
نیوشا با عصبانیت گفت : چی میگی با خودت میزبان چیه نیروی خیر و شر چیه؟ 
پیر مرد درحالی که پوزخند میزد گفت: به قدرت جدیدتون خوش امد بگید روز های جالبی در پیش دارید خوش حالم که قرار نیست ببینمش. 
پس از گفتن این کلمه چشمانش بسته شد. کسری از عصبانیت در حال فوران بود. گل حرف های یه پیرمرد مضخرف را خورده بودند. 
گوش هایش داغ شده بود. اطرافشان شروع به لرزیدن کرد. 
نیوشا نگران شد. همه چیز در حال کوبیده شدن به هم بود. چشمان کسری سر تا سر سیاه بود و میغرید. 

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.