فصل یک 

خواب زنده : فصل یک 

نویسنده: aylyaswsrayy

 دو یتیم به نام های ایلیا و محمد در یتیم خانه ای که مدیر آن  زنی ظالم بود زندگی میکردند. آن زن به بچه ها توجهی نمی کرد انگار یتیم ها کارگر آن زن بد اخلاق بودند.ایلیا و محمد قصد فرار داشتند،هر دو نظر هایی داشتند که فکری به ذهن محمد آمد،او گفت:(ما باید از پنجره خانه بریم بیرون)ایلیا گفت ما می توانیم با اتوبوس به جای دیگری برویم محمد گفت پس باید ساعت ۱۱ شب از یتیم خانه فرار کنیم. ساعت ده و نیم بود.  محمد و ایلیا خودشان را به خواب زده بودند؛که بتوانند فرار کنند. ایلیا و محمد در آن شب یکی از پنجره های آن خانه را انتخاب کردنند و از آن به سختی به پایین آمدند.زیر پای محمد یک تکه چوب خشک شده افتاد و صدای تریق و توروق داد. صاحب خانه یک دفعه ای بیدار شد. آنها پشت درختی پنهان شدنند تا زن از آنجا دور بشود. آنها تا ایستگاه اتوبوس رفتند.  ایلیا پرسید محمد ما که بلیط اتوبوس  نداریم محمد گفت فکر اونجا رو هم کردم محمد گفت من قبلا از آن زن پول بلیط اتوبوس  را دزدیدم.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.