معشوقه ی اشرافی

معشوقه ی اشرافی : معشوقه ی اشرافی

نویسنده: samaelise190

     °•°•°•°•《 مقدمه》•°•°•°•°



۹سال قبل....



انلیس سویالیز الیس :گیلبرت !، مشخصه های" کاندید های وراثت اموال سویالیز "رو بزار رو میزم.



گیلبرت: چشم ارباب.



انلیس :هممم.... ایرینا سویالیز ....از خاندان فرعی ایرانی تبار ؛ اون دختر انتخاب منه.



گلیبرت: ارباب ...مطمعنید که میخواید تمام دارایی هاتون رو به یک دختر ایرانی تبار از خاندان فرعی خودتون واگزار کنید؟



انلیس: دوست عزیزم ،......مهم نیست که وارث بعدی من از خاندان فرعی باشه یا اصلی یا حتی یک کشور خارج از محدوده ما . همین که خونش اصالت مارو به ارث برده کافیه . درضمن.....بیشتر از نژادش خصوصیات خون خواهی و عطش مبارزشه ک چشمم رو گرفته.





گیلبرت:هرچی شما امر کنید.





_وقت اعلام نتایج رسید . وارث اموال و املاک خاندان سودالیز به دست ایرینا سودالیز ۹ ساله از تبار فرعی

میرسه.









________________________________________________________________











اوووف یه لش کنم رو تختم بعد پامیشم لباس فرممو از تنم میکنم.

چقدر طولانی بود ایام امتحانات .!!!!!

اخ دلم واس بیرون رفتن تنگ شده ، واس گیتارم ، واس زنگ زدنای ایرینا.



ها؟ زنگ زدن؟ عه مگ امروز اخرین امتحان ایرینا نبود؟ ساعت چنده ؟ ۱۱ صبح .مال ایرینا ۹ صبح تموم شد . پس چرا پیم نداد ؟ یا چرا زنگ نزد؟





رییییننگگگگگ .....ریییننگگگگ.....



وای حلال زاده وارد میشود.







+ بیب بیییب اقای کامی ساره لطفا بعد از صدای بوق پاسخگو باشند .اقای کامی ساره لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پاسخگو باشند.



_شماره ی ۸۸۸ بفرمایید...



+هلو بیبی .



_هِلو شوگر بو......میدونستی خیلی حلال زاده ای ؟



+جدی ؟ چطور؟



_داشتم به این فکر میکردم مگ امتحانت ساعت ۹ تموم نشد ، پس چرا تا الان زنگ نزدی؟



+مگ خودت همین الان نرسیدی خونه؟



_اوه ، راست میگی . خوب امار منو داریا .... ای کَلَک



+تو هم مشخصه خیلی دلتنگم بودیا.



_اره پس چی .



+خوبه خوبه . عه الان نمیتونم بحرفم امروز تو کلاس زبان میبینمت



_ ننننننننههههه



+چرا؟



_زود تر بیا ک بتونم بغلت کنم.



+چششششممم .



_چشمت بی بلا ، حالا برو فدات شم.



+بای













__________________________________________________________













ساعت ۴زدم از خونه بیرون کلاسمون ساعت ۵ بود خودم زود اودم ک بتونم برم پیش ایرینا

بعد ۳۰ثانیه سوار تاکسی شدن و بعد ۱۰ دقیقه پیاده روی . رسیدم کوچه ی پایین زبان کدمون.

پاتق منو ایرینا.

یکم به دیوار تکیه دادم و درس امروزمونو مرور کردم.

چن مین بعد ایرینا اومد.

از وقتی وارد کوچه شد تا یک قدمی نزدیکم بیاد با نیش باز محوش شدم . خدااااااا چقدر اخه ی پسر میتونه عاشق دوست دخترش باشه اخه.









+هلو بیب .....دیرکردم؟

_نه عزیزم تو دیر کردنتم منفعته.



+چطور؟

_اخه باعث میشه هر دقیقه که نیستی بت فکر کنم.







میدونستم وقتی بیاد هول میشم ، هیچ وقت نمیزاشت وقتی نگاهم خمار میشه حرکتی انجام بدم. اما این بار متوجه نشد . اومدم نزدیک و نزدیک ترش خیلی سریع جوری که هنوز حواسش به حرفام بود ازش لب گرفتم.



هرچند کوتاه بود در حد ۲ ثانیه . اما همون قدرش باعث میشد تو کلاس شنگول تر فعالیت کنم.



+دیونه. چیکار میکنی یکی ببینه چی؟



_خب واس اینک کسی نبینه بوسمونو انقدر کوتاه کردم

وگرنه که ......



با طرز نگام خیلی مبهم منظورمو بیان کردم.

یه کوچولو خندید و با دلبری بازم پرسید:



+وگرنه چی؟



_وگرنه که از اینجا تا خود کلاس زبان باید عملیات مثبت۱۸ انجام میدادم.



+ای پسره ی منحرف



خندید و گوشمو کشید .گاهی وقتا دستش واقعا سنگین میشه ها. فکر کنم تنها کسی که اجازه میدم منو بزنه ۲ نفرن. ۱مامانم.۲دوست دخترم.

از بس به اندازه مادرم دوستش دارم .

مطمعنم این عشقم عشق واقعیه به قدری ازش مطمعنم که میخوام با ایرینا ازدواج کنم.

میدونم که خوشبخت میشیم .هنوز به ایرینا چیزی نگفتم میدونم فکر میکنه که این رابطه یه رابطه ی عادیه که قراره یه مدت باشه و تمام بشه . اما بهش چیزی نمیگم راجب این موضوع تا وقتی ۱۸ سالگیش تمام بشه.

۲ سال ازم کوچیکتره اما مشکلی نیست ، میدونم اون کسیه که می تونم برای به دست اوردنش ۲سال هم صبر کنم.



+خب میتونیم بریم؟



_کجا؟ به این زودی؟



+اره دیگ ساعت ۴و نیمه بقیه هم رسیدن الان .



_اره اما هنوز نیم ساعت وقت داریم.



+نه من تکلیفمو انجام ندادم میخوام قبل کلاس تمامش کنم.



_از دست تو دختر بده من انجامش میدم ،



+نه الان نمیخواد بزار بریم تو کلاس قبل اینکه معلم بیاد تموم میکنیم باهم.



_من بغل موخواممممم.



+عه؟ خب باشه





دستاشو باز کرد و سرشو به یه سمت دیگ خم کرد و بی حس و حال به سمت دیگه خیره شد تا من بغلش کنم.



_نه . اینطوری نمیخوام



+عه چی ؟ بغلهِ دیگِ



_نه تو خیلی بی حسی به چشمام نگاه کن و بخند و استرس تکلیفتو نداشته باش.



از حرفای کوچیکم گاهی وقتا خیلی خوشحال میشد خندید بدون اینک لباش به هم بخوره ، یه نگاه به بالا تا پایینم انداخت و زل زد تو چشام.

دوباره دستاشو باز کرد و این بار با اشتیاق منتظرم شد.



با حالت تهاجمی سفت بغلش کردم دستاش رفت دور گردنم و خودم انقدر محکم کمرشو گرفتم تا پاهاش از زمین بلند شه .

هوا نیمه ابری بود دیروز برف باریده بود . هردومون دستکش و شال گردن و پالتو داشتیم.



وزنش سنگین شده بود بخاطر لباسای زیادی که پوشیده بود.

هرچند بازم برای من به قدری سبک بود که به راحتی با ی دست هم بلندش کنم .



شالش از سرش افتاده بود ، سرم رو بیشتر سمت گردنش و موهاش چسبوندم . مخصوصا مو های عسلی تیرش رو خ دوست داشتم ، چشماش هم همون رنگ بود فقط تیره ترش.

سردی هوا کنار موهاش و گرمای گردنش درست به اندازه شکلات داغ تو برف و بوران میچسبید.

وای ک چقدر کیف می کردم باهاش.



+حاج اقا دیگه بسته بزارم زمین.



_ حاج اقا باباته . نمیخوام؛ همون بالا بمون.



+وای ... کامی مدیر اصغر زاده ،مدیراصغرزاده.





سریع گزاشتمش پایین .



_کو کجاست؟



+شوخی کردم فقط برای اینک بزاریم زمین همچین حرفی زدم.





بعدش هم خندید و کلی مسخرم کرد.



_هر هر.



+هندونه



_زیر بغلت بمونه



+فردا حنا بندونه





دوباره خندید و از دستم فرار کرد به سمت زبان کدمون.

منم بدو پشتش دوییدم.





از در کلاس که وارد میشدیم تا بچه هارو میدیدم انگار همو نمیشناختیم.



ایرینا دوست نداشت به هیچ عنوان هیچ کدوم از اونا بو ببرن از رابطمون.

خیلی تعصب شدیدی رو این مسئله داشت.

تنها کسی که میدونست فقط امیر بود که رفیق فابریکم بود.



حتی هیچ کدوم از دوستای خودش هم خبر نداشتن.



خب ،اون دوستای زیادی داشت اما به نظر نمیرسید با هیچ کدوم صمیمیت زیادی داشته باشه.

بیشتر مستقل بود ، حساب کار همه دستش بود.

و همیشه تو هر کاری نفر اول بود.





معلما و مدیر ها حتی تو مدرسه ی خودشون خیلیا روش حساب باز میکردن.

از این رو خیلی مورد حسادت همه بود.

دختر خوشگلی که نیمه روس بود و خیلی مودب و مستقل . خب مشخصه ک کلی حسادت و چشمای بقیه روش باشه.۱۷ سالشه اما از ۱۶ سالگی کارمیکرد.



نمدچرا اول فکر میکردم حتما وضع خانوادش جوریه که نیاز به نون اور دیگه هم داشته باشن.

اما از وقتی از نزدیک شغل پدرشو دیدم متوجه شدم که از خانواده ی متوسطی هستن.

حتی نیاز به کار کردن ایرینا نیست .هیچ وقت ازش نپرسیدم چرا کار میکرد ؟یا الان هم گاهی وقتا چرا کار میکنه؟



به هر حال کلاس امروز به خوبی تموم شد یه اردوی ۲هفته ای از طرف مدرسه داشتیم که مجبور شدم برم و ایرینا رو نبینم.



همون روز اخرین باری بود که بعد مدت ها میدیدمش .

دلم تنگ میشد براش خیلی خیلی .

من قبل از ایرینا با دخترای دیگ هم بودم اما ایرینا فرق میکرد . صرفا ایرینا به فکر خوشگذرونی نبود ، مثل بقیه فقط به فکر اینکه چی بپوشم و کجا برم و چطور از خودم عکس بگیرم و چطور ارایش کنم نبود.

از همون اولین بار که دیدمش متوجه شدم

ک چقدر مستقله . برای خودش یه مرده. نه خطرناک تر از یه مرد حتی یه زن خطر ناک هم میتونه باشه.

این حس وقتی بم دست داد که وقتی داشت

توی یه جلسه ی علمی فرهنگی بین مدارس سخنرانی میکرد دیدمش . اونجا اولین بار بود که میدیدمش و دومین بارمون وقتی بود که برای اولین بار تو کلاس زبان همکلاس شدیم.





ایرینا از اول هم به روابط بین پسر و دختر اهمیت نمیداد خدا میدونه چقدر تلاش کردم و بعد ۵ ماه بالاخره بم پا داد.

راضی کردنش کار حضرت فیل بود . ایرینا فقط یه دختر نبود یه زن کامل بود عقایدش ، ارزش هاش، چیزی که از رابطه با من میخواست . همشون خواسته های یه زن کامل بودن.

برای ایرینا احترام ،سازگاری با اختلاف نظرهای مختلفمون، حفظ ارزش هاو پیشرفت رشد تحصلیمون

چیز هایی بودن که واقعا اهمیت داشتن.

اما بقیه دخترا تو این سن اینطوری نبودن همین مستقل بودن و همین اگاه بودنش رو دوست داشتم.













________________________________________







۲هفته گذشت ،برده بودنمون مشهد ، واقعا با بچه ها حال داد خیلی، مخصوصا اسکل کردنای معاونامون.

۲ ساعت دیگ میرسیم امل الان تو اتوبوسیم.

یه تایم پیدا کردم به ایرینا پیم بدم .

اما تو این مدت پیاماش سین نشدن



دوباره پیم دادم ، اما بازم سین نشد.



رسیدم امل. هنوز پیاماش سین نشده بود.

ینی چی؟ دلم طاقت نیاورد زنگ زدم بش

گوشیش خاموش بود .ینی این همه مدت سین نکرد چون گوشیش خاموش بود؟



مگ میشه طی این دو هفته فقط گوشیش خاموش بوده باشه؟



خیلی پَکَر رفتم خونه . دوش گرفتم و خوابیدم

یه ۴ ساعتی میشد که خوابیدم .

پدر و مادرم هم تا دیر وقت خونه نیستن.

اصلا متوجه نشدن امروز اومدم خونه اما حداقلش سر شام منو میبینن





هوووف چقدر خسته بودم . اما ایرینا ، جریان چیه؟

بی سابقه بود همچین چیزی ، ینی چی؟

اتفاقس افتاده،،؟ نکنه میخواد با من کات کنه؟

اوووف روی میز تحریرم نشستم گوشیمو از جیبم در اوردم و گذاشتم رو میز

چرا زنگ نمیزنه؟ ینی خانوادش فهمیدن؟

نه معمولا خانوادش پی گیرش نیستن.پس فکر نمیکنم اینطوری باشه.

ینی با این کارش میخواد بهم بفهمونه میخواد قطع رابطه کنه؟

هوووف

چشامو مالیدم . ینی چی این کارا؟ باید قبل رفتنش حد اقل تکیلف مونو مشخص میکرد؟ اگر اون میخواد تمامش کنیم خب من نمیخوام .

بدجور اعصابم رفته خورده .

این گوشی هم بدجور رفته رو نروم.

اما من همینطوری نمیشینم.



پاشدم ، لباسامو پوشیدم، تا از خونه بزنم بیرون .

بالاخره بابام موقع خارج شدن از دروازه منو دید.



+کامی؟



_سلام بابا



+کی اومدی ؟ کجا میری حالا؟



_امروز ۱۱ صبح رسیدیم امل ۱۱و ربع اومدم خونه همون موقع دوش گرفتم و خوابیدم الان هم دارم میرم دنبال یکی از دوستام

+دنبال کی؟ ناهار خوردی؟



_ابولفضل، نه چون تو اتوبوس با بچه ها یچیز خوردیم دیگ نهار نخوردم خسته بودم مستقیم رو تخت ولو شدم .





بعد با این حالت که داشتم به سمت دروازه حرکت میکردم داشتم بهش میفهموندم که عجله دارم .



+باشه میتونی بری مواظب خودت باش



_باشه خداحافظ برگشتم سوقاتی هاتونو میدم .





این اخرین جملمو با صدای بلند گفتم و در دروازه رو بستم و راه افتادم .

همون اول یه ماشین مشکی دودی براق رو به روی خونمون نظرمو جلب کرد .

نمیشه گفت ماشین درواقع یه ون هیوندایH360 مشکی و براق بود.



تعجب کردم از اینکه همچین چیزی اینجاست.



پلاکشو نگاه کردم دیدم مال ایران نیست.

تعجب کردم ، شیشه هاش کاملا دودی بود نمیتونستم چیزی ببینم بیخیالش شدم و رفتم .



با پای پیاده تا خونه ایرینا ۳۰ دقیقه راه بود.

اصلا نفهمیدم این زمان واقعا ۳۰ دقیقه طول کشید یا ۱۵ دقیقه.



رسیدم دم درشون تا دروازشون رو از دور دیدم

سرعتمو کم تر کردم . پدرشو دیدم که داشت پژو شو از دروازه میاورد بیرون چن دقیقه بعد مادرش از خونه خارج شد و سوار ماشین شدن و رفتن.





خب ینی الان ایرینا تو خونه تنهاست؟

زنگ زدم بهش بازم گوشی خاموش بود، ینی چی اخه؟

جرعت کردم رفتم پشت ایفونشون ، زنگ زدم

کسی در و باز نکرد. معلوم نیست چن بار زنگ زدم اما کسی جواب نداد.

با دستم کوبیدم رو دروازه صداش تو کل اپارتمانشون پخش میشد.

یهو دیدم یکی درو باز کردترسیدم اول.

یه اقای مشنی بود گفت :با کی کارداری؟



بهش گفتم : با خانواده ی سودالیز کاردارم ، خونه نیستن؟



گفت:چن دقیقه پیش رفتن بیرون.

ازش پرسیدم : دخترشون چی؟ اون هم خونه نیست؟



گفت :از دخترش زیاد خبر ندارم اما میدونم گهگاهی میره و دیر به دیر برمیگرده .



اینو که گفت یکه خوردم.ینی چی؟



پرسیدم : ینی چی که گهگاهی میره و برنمیگرده؟



گفت: تا جایی که من میدونم دخترشون اهل این ورا نیست زیاد پیش خانواده خودش زندگی نمیکنه .

مثل اینکه یه خونه ی دیگه ای دارن و اون اونجاست.



داشتم از عصبانیت منفجر میشدم ینی چی اخه ؟ چرا من خبر نداشتم چرا ایرینا بم نگفت؟





پرسیدم شما میدونید خونشون کجاست؟ گفت نه



التماس کردم که ادرسشو بگه اما گفت خبری نداره.

تنها چیزی که ازش فهمیدم این بود که مثل اینکه گهگاهی چن تا ماشین مدل بالا میان اینجا و ایرینارو میبرن.





دست خودم نبودم ، داشتم روانی میشدم ، ینی چی؟

این قضیه ربطی بهکار ایرینا داره؟

چیشده ؟ الان کجاست؟





نفهمیدم چطور از خونشون فاصله گرفتم یا چطوری از پیر مرد تشکر کردم .

فقط میدونستم که بدجوری حالم خرابه.





دستامو کردم تو جیبم و به سمت خیابون اصلی راه افتادم ، سرم پایین بود و بدجور تو خودم بودم . 
ناخوداگاه متوجه شدم یه ماشین داره پشتم خیلی اروم حرکت میکنه .
یه ماشین سیاه بود ، نه همون ون بود ، یکه خوردم برای دومین بار.
ینی چی ؟ این اینجا چیکار میکنه؟
سرعتمو بیشتر کردم از پشت تک نگاه مینداختم که دید بزنم .
در ون داشت باز میشد .اوضاع بدجوری خراب بود.
همین که دیدم چن تا ادم هیکلی با کت و شلوار سیاه پیاده شدن سریع دوییدم .
اما اون دونفر هم دنبالم میکردن ، فکر نمیکردم با اون همه هیکل سرعتشون هم زیاد باشه
قلبم داشت از سینه در میومد نفسم نمیومد بدجور از ترس به خودم میلرزیدم.
هرچی بیشتر تقلا میکردم نفسم کندترمیشد و احساس میکردم داره سرعتم کم میشه.شایدم اونا سرعتشون داشت بیشتر میشد. ترس بدنمو به لرزه دراورده بود .
همینطور که داشتم لرزیدن بدنمو حس میکردم
حس کردم یه نفر از پشت کلاه سوییشرتمو کشید.
دستای یزرگشو حس میکردم ، داد زدم ناخوداگاه نمیفهمیدم چی میگفتم دست و پا میزدم فقط
کم کم از پشت بازوهامو احساس نمیکردم .ینی چی؟
میترسیدم به پشت نگاه کنم .اما این بار باید نجات پیدا میکردم .
رومو سمتشون برگردوندم تا حالا همچین ادمایی با پوست سفید و هیکل درشت ندیده بودم .
این ادما بیشتر محافظ شخصی ان تا ادم ربا.
این تصورات کم کم داشت رو ذهنم پخش میشد که یهو نفهمیدم چطوری سرمو با کیسه سیاه پوشوندن.
با هرچی جون تو تنم بود به اون وحشیا ضربه میزدم و فریاد میکشیدم .
متوجه ی جا به جاییم نشده بودم تا وقتی که دیدم اهنگ فریادم از فضای باز به فضای تاریک و خفه ی ماشین تغییر کرده .
متوجه میشدم که مچ دستامو دارن به هم گره میزنن .
اما انقدر این بیشرفا زور تو چنته داشتن که دستای یه پسر ۱۹ ساله حرفشون نمیشد.
بدنم از شدت لمسشون درد گرفته بود چه برسه به فشردناشون.
اما با این حال بازهم برای حفظ جونم هرچی تو چنته داشتم خالی میکردم.
داد زدم : کثافتااااااااا، از من چی میخواین؟
ولم کنیییددددد، اشغاااااالااااااا
کدوم تخ*می این دستورو بهتون داده؟هااااااااا
باشماهام پدررسگااااا
کی هستین اصلن؟

اما وقتی شروع به حرف زدن کردن فهمیدم ایرانی نبودن.
تازه یادم اومد که پلاک ماشین هم ایرانی نبود.جریان چیه؟ خودشون هم نه عینکی داشتن نه صورتشونو پوشونده بودن پوست سفیدشون نشون میداد ذاتا ایرانی نیستن.

خدایا این ادما با من چیکار دارن؟

یهو شنیدم که یکی گفت:
Right now,what shoud we do? Why she wants we dont use masks?


گفتم:
who wants you dont use masks?
Who is she?


دراصل من ۴سال پیش دیپلم زبانمو گرفته بودم واس همین خیلی راحت میتونستم ترجمه کنم . اگر هم امسال کلاس زبان رو ادامه میدادم همش بخاطر ایرینا بود.

فهمیدم فقط دونفر نبودن ، درواقع حضور ۴ نفر رو حس میکردم اما از اونجا که کیسه رو سرم بود هیچ چیزو نمیدیدم .

یهو یه نفر گفت:
Its look he nows english , well its good .we,re looky



بعد یه نفر با نیم لحجه ی فارسی گفت:
نترس ما کاری باهات نداریم . قرار نیست هیچ صدمه ای ببینی فقط باید ارباببونو ببینی.



گفتم :کدوم ارباب؟ اصلن این چه وضعشه؟ چرا من اینجام؟

با صدای ارومی بهم گفتن که اروم باشم و دیر فهمیدم که دستام با دست بند بسته شدن و پاهام با چرم.

دیگ تقلا کردن فایده نداشت. از حرکات ماشین فقط این رو فهمیدم که از شهر خارجم کردن.

نیم ساعت فقط دست و پا میزدم و همه جام میلرزید .
اخرش با بی حالی اروم شدم .

بعد چن دقیقه بی حرکت موندن یه صدای مردونه ای رو شنیدم که بهم میگفت:اروم باش پسر جون.

قرار نیست صدمه ای ببینی.
بعد کیسه ی روی سرمو برداشت. روبه روم یه مرد بود حدودا ۴۰ ساله هیکل درشتی مثل اونا نداشت اما از تناسب اندامش میشد فهمید فرق زیادی با اونا نداره.
سیبیل داشت و موهاش از پشت بسته بود و دو بقل موهاش خالی بود.
رو گردن و دستش چندین تا خاکوبی بود.
با یه نگاه ملایمت امیز گفت:
ما قصد صدمه زدن نداریم فقط قراره که تورو برسونیم پیش اربابمون.بعد با حالت دستش طوری بهم اشاره میزد تا اروم باشم.

با عصبانیت بهش گفتم کدوم ارباب؟ اصلا چرا اربابت میخواد منو ببینه؟

باز هم با لحن ملایمش گفت : ما وظیفه داریم که فقط تو رو برسونیم پیش اربابمون. میشناسیش اما اجازه نداریم تا وقتی ببینیش اسمشون رو به زبون بیاریم.
درضمن ما حق اسیب زدن به تورو نداریم . پس از ما نترس


باز هم با حالت تهاجمی گفتم :اگ بم اسیب نمیزنین پس این دستبندا چیه؟

گفت: برای محض احتیاط و اینک فرار نکنی اینکارو کردیم. به هر حال نمیتونستیم که همینطوری بگیم اقا بفرما بالا .
درضمن من تنجلی هستم .


مغزم داشت منفجر میشد با کلی سوال. تجنلی؟ الان این ادم ربا اسمشو بم گفت؟
چرا داره با لحن شوخی باهام حرف میزنه؟

یه نگاه به بقیه انداختم ، بقیشون هم ماسک نداشتن ، ظاهرشون هرچند خشن بود اما انگار واقعا قصد حمله یا تهاجم نداشتن. از وقتی منو گرفتن فقط اوردنم تو ماشین و بعدش هیچ حرفی نزدن.


گفتم: چرا داری اسمتو بم میگی؟ و اینک کجا داریم میریم؟

گفت: اسممو بت گفتم چون اربابم سفارش کرده که حواسم بهت باشه و محافظت باشم . هر سوال یا درخواستی هم داشتی وقتی رسیدیم فراهم میکنم.


چی ؟ این مرده چی داره میگ ؟ درخواست؟ چرا طوری حرف میزنه انگار من مهمونشونم؟

شروع کردم به داد و بی داد: این کارتون قانونیه؟ همین طوری ادم ربایی میکنینن؟ اصلا اون اربابطون کدوم خریه؟ چرا میگین میشناسمش من هیچ وقت سراغ همچین چیزایی نرفتم و.....

بعدش شروع کردم به دری بری گفتن .
اما اونا انگار به هیج جاشون نبود . تجنلی از جیبش سیگار در اورد و با فندکش میکشید.
و اصلا به حرفام توجه نمیکرد.

انقدر خودم فک میزدم که دیگ خسته شدم فضای ماشین خیلی خفه بود. استرسم هم نفسام رو تنگ میکرد ، چشمام خمار میشدن و سرم به زور بالا بود.

اهای، کی قراره برسیم؟

۳ساعت و خورده ی دیگ میرسیم.

جون تو تنم نمونده بود هرچی داشتم رو تو صدام خالی کرده بودم دیگ صدامم گرفته بود.
با این حال گفتم: ۳ ساعت .........؟ چخبره؟ .....

هیج کی جوابمو نداد.بازم لال شدم صدای چرخ ماشین دنده عوض کردنای راننده تو سرم بود ، و همینطوری بی حال به در تکیه دادم دری که قفل بود و دستای بسته ی من توان باز کردنشو نداشت.


۳ساعت گذشت.
کم کم سرو صدای این ادما بیشتر شد.


We,re arrived .let't call them.


باز ترس تو دلم اب شد رسیدیم؟ کجا؟ کیو قراره ببینم؟
با ترس بهشون نگا میکردم ، از سمت راننده چیزی معلوم نبود . مث که به دروازه رسیده بودیم.
قلبم هرچی میگدشت عین گنجشک میزد. اب دهنم کاملا خشک شده بود.
ماشین چن مین ایستاد. بعد تجنلی گوشیشو از جیبش دراورد و به ی نفر زنگید.

به چه زبونی بود نفهمیدم فقط میدونم انگلیسی نبود.
در حد یه جمله رد و بدل شد و گوشیو قطع کرد.

بعد شیشیه ی راننده اومد پایین نمیفهمیدم چی قراره بشه بعد چن مین صدای سگ و زنجیر از بیرون ماشین شنیدم . با صدای پارس سگ از جام پرسیدم قلبم داشت دیگ می ایستاد دیگ تحمل فشار بیشتری رو نداشت.

ماشین دوباره شروع به حرکت کرد فهمیدم وارد یه دروازه شدیم صدای سگ هم حتما بخاطر نگهبانی بوده.

از صدای سنگ و لاخا واسفالت فهمیدم که وارد یه حیاط شدیم.
داشتم میلرزیدم که تجنلی بهم گفت : پسر جون اروم باش اربابمون هیچ کاری با تو نداره و هیچ کس هم قرار نیست ازار ببینه . انقدر نترس .

با حالت دستش به من اشاره زد که اروم باشم بعد پاهامو باز کرد
بم گفت میخوایم پیاده شیم ، گفت اینجا یه منطقه حفاظت شده هست سر تا سر اینجا نگهبانه و یه وقت فکر فرار به ذهنم نرسه.

فکر کنم چاره ی دیگه ای هم نداشتم .
در ریلی ون با صدای محکمی باز شد ،و ۳ نفر از داخل ون بیرون رفتن فقط من و تجنلی مونده بودیم.

تجنلی یه طرف بازومو گرفت و کشیدم بیرون .
نور خورشید لنگه ی غروب بدجور چشامو میزد خیلی وقت بود تو ماشین بودم چون.

یه نگاه به اطراف کردم یه باغ بود که اطرافش دور تا دور محافظای کت و شلوار پوش بودن .
اون طرفش هم نگهبانی و سگاشون رو میدیدم احتمالا راه خروج هم همونجا بود بعد تجنلی بازو مو کشید و رومو برگردوند و اشاره زد.

هی خوشگل پسر این طرف.
من ی نگاه به حوض بزرگ و مجسمه ی سفید و بزرگش کردم نفهمیدم تصویر کی بود اما بعدش
به امارت رو به روم نگاه کردم .
یا خود خدا اینجا دیگه کجاست؟

کاخه؟ تجنلی پشت گوشم گفت ضایع بازی درنیار اینجا فقط امارته ، بزرگ ترش هم قراره ببینی.

من خیره به در وردی و نگهبانای کت شلوار پوشش نمیدونستم به چی فکر کنم .
به امارت؟ به صاحاب امارت؟ به نگهباتا؟ به خودم؟

کشون کشون بردنتم تو امارت در بزرگش رو محافظا باز کردن دیگه مطمعن بودم این اربابی که راجبش میگن مافیایی چیزی یا اقا زاده ایه.

وارد امارت شدیم سالن ورودیش خیلی بزرگ بود
از دو طرفش به دو تا راه پله ی بزرگ و تزئینی که به طبقه بالا میرسیدن متصل بود.

لوستر خیلی بزرگی به سقف وصل بود طوری که نوپردازیش تمام سالن رو طلایی میکرد.
بقیه نگهبانا با ما نیومدن فقط تجنلی اومد که داشت بازومو با یه دستش میکند.

کم کم درای داخل سالن باز شدن از داخلشون کلی خدمتکاربیرون اومدن اکثرا کم سن و سال بودن .
حتی لباس های خدمتکارا هم عادی نبود زنا دامنای سیاه با پیش بندهای سفید داشتن و سرشون با کلاه یا پوششی که با پیش بنداشون ست بود پوشیده بودن مردا شلوار های ساق بلند خاکستری با جلیقه های مخصوص که یجورایی با پیش بند های لباس زنونه ست بودن داشتن.


همشون توی دو صف از طرف پله ها به سمت در وردی ینی من ایستاده بودن . و سرشون پایین بود.

یهو یه نفر اومد یه مرد تقریبا ۳۰ یا ۴۰ ساله بود که پیش خدمت بود اما لباسش یه مقدار از بقیه متفاوت تر بود اومد و کنار من ایستاد وبا صدای رسا گفت :

+به امارت اسپرینگ خوش امدید.

نگاهش کردم لبخند و عزت نفس یه پیش خدمت رو داشت.نگاهش خیلی وسهوسه انگیز بود نمیدونم چرا اما مهربونی توش موج میزد.
با لبخند به من نگاه میکرد.یهو گفت:

+شما باید اقای ساره باشید درسته؟

من از اینکه اینطوری صدام میکنه نمیدونم بخندم یا به وضع خودم گریه کنم

_اممم بله ، شما منو از کجا میشناسید و اینکه درمورد اربابتون حتما اشتباهی چیزی شده من همچین ادمی رو نمیشناسم که همیچن خونه و سرمایه ای داشته باشه لطفا کمکم کنید.

+نگران نباشید جای هیچ نگرانی نیست ، احتمالا بخاطر طریقه اوردنتون به اینجا خیلی ترسیدید حق دارید هرکس جای شما بود همچین فکرایی میکرد ، من گیلبرت هستم خادم ارشد این امارت .

بعد هم به دستای بستم نگاه کرد و به تجنلی اشاره زد.

یه لحظه کپ کردم ، خیلی ملایمت امیز و با ارامش حرف میزد ، انگار نصف ترسام با حرف زدنش ریخت .

تجنلی هم سریع دستامو باز کرد و بازومو ول کرد.
به مچ دستم که جای دستبند روش مونده بود نگاه کردم یکم رو جای کبودی مچم مالیدم .
بعدش سرمو بلند کردم و به این فکر کردم:
گفت گیلبرت؟ یه اسم انگلیسی؟ اره خب طبیعیه خودش هم انگار ایرانی نیست چون یه لحجه ای داره .
موهاش سیاه بودن و نسبتا بلند اما مدل خاصی نداشتن به عقب شونه شده بودن پوستش هم سفید بود درست مثل بقیشون البته از بین خدمتکارا چندتاشون هم ایرانی بودن .

گیلبرت به تجنلی میگفت:


گیلبرت: امممم، فکر نمیکنی با این کبودی ها ارباب عصبانی میشن؟ شنیده بودم که میگفت اگه یک تار مو از مهمانمون کم بشه خودش شخصا تنبیه مون میکنه.

تجنلی با همون حالت خاص و عصبیش گفت :اکثرا عادت نداریم بچه دبیرستانی با خودمون حمل کنیم.
ما که تلاشمونو کردیم اما کبودیاش مال تقلا کردنای بیجاش بود.


من نمیدونستم قراره به چی فکر کنم هنوز تو ذهنم کلی سوال بود از اینکه اینجا کجاست و مال کیه و من اینجا چیکار دارم اون وقت اینا انقدر با ارامش با خودشون گفت و گو میکنن؟


من واسه ی چن مین زبونم دیگه نمیچرخید. لال لال شده بودم . گیلبرت وسط بحثش با تجنلی به چشمام نگاه کرد. یه نگاه به سر و وضعم با همون لبخندش انداخت.

نزدیکم شد و درست از روبه روم طوری که شونه ی راستش به شونه ی راست من بچسبه ایستاد و سرشو اورد نزدیکم زیر گوشم
با صدایی جدی گفت:

پس تو همون دلبر اربابی؟

از ترس یه جا خشکم زده بود تو خونه ی به این بزرگی
این همه ادم تو یه سالن اشرافی بزرگ کنار این همه غریبه .

اصلا من اینجا چیکار میکنم؟

صدای گیلبرت زیر گوشم بدجور قلبم رو میخکوب میکرد. حتی برای یک لحظه احساس کردم اون از تمام اون ادم رباهای تو ماشین بد تره .

یک دقیقه هم نگذشت که دوباره همون لبخند رو زد و سریع دستاش رو به همون شکلی دراورد که بقیه ی خدمتکارا کرده بودن .
یک قدم جلو تر از من روبه راه پله های سالن ایستاد.
سکوت محض سالن با صدای قدم های یک نفر از سمت راه پله های چوبی شکسته شد.


بعد از شنیدن صدای پنج قدم .

همه ی خادم ها ۹۰ درجه به سمت صدای پا ؛ با نظم خاصشون چرخیدن.
ظاهرا خود ارباب بود؛ فقط از صدای هر قدمش خون تو بدنم خشک میشد.
جرعت نگاه کردن به بالای راه پله رو نداشتم تا اینکه
همه همزمان ۲۰ سانت به سمت صاحب امارت تعظیم کردند
و ناخوداگاه نگاهم رفت سمتش.


وای نه. باورم نمیشد. این دیگه ینی چی؟
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.