روشنایی درون تاریکی! : قلبی روشن

نویسنده: kingdom_hope

پدرام محکم دست سارا را گرفت و به آرامی وارد غار شد. 
انگار که غار هیچ سطحی ندارد! 
سارا هم هم پای پدرش شد. 
هر دو وارد غار شدند اما چه غاری؟ 
غار نبود! بلکه فضایی معلق بود که دهانه ای گشاد داشت اما دهانه تنگ میشد! 
یک دفعه چیزی مثل جارو برقی فعال شد!
و همه چیز را به درون خود می‌کشید!
انگار که این غار دو راه داشته باشد! 
دستم لغزنده شدم بود و دیگر دست سارا را احساس نمیکردم. به اطراف نگاه کردم. هیچی، هیچی نمیدیم. حتی بدن خودم را هم نمی‌توانستم ببینم! 
با استفاده از حس لامسه توانستم از داخل کیفم چراغ قوه ای دربیاورم! اما تا روشن کردم سوخت! 
انگار که تمام نور آن یک دفعه بلعیده شده باشد! 
با خودم گفتم انگار این غول دلش به رحم آمده مه مرا زنده گذاشته! 
چون هنوز نفهمیده بودم داخل یه سياهچاله هستم! 
اصلا میدانید چرا به آن می‌گویم قلبی تاریک؟ 
چون مثل قلب دو راه دارد یکی ورودی و دیگری خروجی و یک تلمبه زن که همه چیز را سریع به سمت خودش می‌کشد و از خود دور می‌کند! 
راه ورودی این قلب کاملا تاریک است. اما راه خروجی!
من احساس کردم که دارم از سویی به سوی دیگر میروم! چون آنجا هیچی چیز دیدنی نیست! 
چشمانم داشت چیزی احساس می‌کرد! مثل بوی غذا که فاصه چند کیلومتری به مشامتان برسد! 
احساس می‌کردم در آن دوردست ها نوری است اما اصلا نمیشد دید! باز هم تاریک بود اما روزنه ای بسیار ریز روشن دیده می‌شد! 
چند ساعتی گذشت و من از شدت خستگی بیهوش شده بودم! 
اما یکدفعه احساس کردم چیزی به آرامی به من برخورد کرد! 
به اطرافم نگاه کردم چیزی معلوم نبود! 
اما تا به جلو نگاه کردم دیم نوری خیره کننده و بسیار زیبا در آن دور دست ها دیده می‌شود! 
اما اطراف آن کاملا تاریک است!
از هر ذره ی تاریکی تاریکی می‌بارد! 
چشمانم درد گرفته بود از شدت تاریکی برای همین فقط به نقطه روشن نگاه میکردم! 
اما آن نقطه بسیار کوچک بود! 
یکدفعه صدایی شنیدم که انگار کسی داشت بیدار میشد! 
صدایی بسیار کم و نامفهوم! 
گوش هایم هم از شدت سکوتی که در آنجا حاکم بود انگار ناشنوا شده بود! 
کمی بعد صدا بلند تر شد و انگار کسی را صدا میزد! 
به اطراف نگاه کردم اما هیچی معلوم نبود! 
با خودم گفتم شاید چشمانم کور شده! 
تصمیم گرفتم با حس لامسه ام اطراف را لمس کنم تا شاید به چیزی برخورد کرد. 
چندی گذشت و من دیگر خسته شده بودم. 
نقطه روشن دیگر اینقدر بزرگ شده بود که اندازه توپی بزرگ بود. 
نور اطراف را فرا گرفته بود و دیگر حتی مشد دیواره فضایی را مشاهده کرد!.به اطراف خیره شدم و چیزی را مشاهده کردم. 
احساس کردم دختر است! 
اما معلوم نبود! 
خیلی به من نزدیک بود کمتر از 10 متر! 
اما مشخص نبود! 
انگار چیزی روی آن سایه انداخته باشد! 
و نور روی موهای طلایی اش را گرفته بود! 
من تا آن موقع از شدت فضای دیوانه کننده سیاهچاله تقریبا همه چیز را فراموش کرده بودم و حتی یادم نمی‌آمد که من دختری هم داشته ام! 
نمی‌دانم چه شد که یکدفعه احساس همدلی پیدا کردم و تصمیم به کمک کردن به وی به من دست یافت. 
حسی مثل شنا کردن داشت و سعی کردم با حالت پروانه به سمت دختر بروم! 
به او نزدیک شده بودم اما باز هم فقط مو هایش مشخص بود! 
با این کنار آمدم و چون چیزی مشخص نبود گفتم شاید با لمس کردن چیزی معلوم شود اما هیچی! 
فقط می‌توانستم موهایش را احساس کنم!
من کنار وی ماندم و سعی کردم بفهمم که چه خبر است اما هیچ چیزی به ذهنم نرسید. 
کمی گذشت و انگار چند قدم مانده بود داد تمام شود. 
دوباره به اطراف نگاه کردم و دیدم که همه جا روشن است و حتی می‌شود فضای بیرونی غار را مشاهده کرد!
یک دفعه چیزی به من برخورد کرد! 
این دفعه کاملا احساس کردم که دست یک انسان است! 
انگار هر چه به نور نزدیک تر میشود این دختر کامل تر میشود! 
به دختر نگاه کردم و دیدم که او فقط پاهایش نامعلوم است! طوری که انوار اصلا پا ندارد! 
رفتم نزدیک و سعی کردم او را بیدار کنم. 
اما او بیدار نشد! حتی احساس هم نکرد! 
من هم مثل او چشمانم را بستم و طولی نکشید که خوابم برد. 

چند ساعت بعد... 

"آووخ، این دیگه چی بود"
این جمله ای بود که هنگام افتادن روی زمین گفتم! 
سارا هم بیدار شده بود و حیران به اطراف نگاه می‌کرد و اصلا حواسش به من نبود مه من هم آنجا حضور دارم. 
بدون هیچ هماهنگی ای همزمان به وردی غار خیره شدیم!
ورودی غار روشن بود مثل خورشیدی آبی! 
حتی از او هم روشن تر! اما اصلا آزار دهنده نبود!
من اسم این غار که اصلا غار قبلی نبود را "قلبی روشن" گذاشتم. 
دوباره همزمان به هم خیره شدیم و نمیدانم چه شد که همدیگر را بغل گرفتیم و حتی من پیشانی سارا را بوسیدم. در حالی که هنوز نفهمیده بودم او دختر من است. 
من به سارا گفتم"تو منو میشناسی؟" 
سارا هم حیران بود از این اتفاق اما نگاهی به من انداخت و گفت"خب معلومه دیگه تن پدر منه!" 
تا او این را گفت یکدفعه انگار جرقه در مغز من اتفاق افتاد تمام اطلاعات یکدفعه بارگذاری شد و همه چیز را فهمیدم! این که از کجا آمده و به کجا می‌روم! 
دستش را گرفتم اما اصلا احساس نمیکردم با آنکه دستش را میدیم اما احساس نمیکردم! دیگر آن نرمی و لطافت دست هایش را احساس نمیکردم! 
یعنی چه اتفاقی افتاده! من آن را تقصیر سیاهچاله انداختم و با خودم گفتم" حتما مغز من هنوز بیدار نشده!" 
در حالی که نمی‌دانستم به خاطر این است مه اصلا دختر من آنجا نبود من تنها در آن جزیره هستم! 
هر چند ثانیه یک بار سارا نامرئی میشد! 
من به آن هم توجه نمی‌کرد و فقط یک هدف داشتم.
بازگشت به خانه
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.