دختری که هیچ وقت نبود : تولد هفت سالگی

نویسنده: kingdom_hope

مادرم هرسال برایم جشن تولد می‌گرفت و همه را دعوت می‌کرد.



خاله ماری,دایی دنیل,پدربزرگ بری...و حتی عمو میکل که در کانادا زندگی می‌کرد!



آنها فقط به خاطر وضعیت نابسامان مادر,هرسال به جشن می‌آمدند.



اما امسال با سال های گذشته فرق می‌کرد.



چون آتنا دیگر هفت سالش شده بود.و باید به مدرسه می‌رفت.



اما مادر کمی ناراحت بود.



این‌را می‌شد از چهره پریشان و چشمان خیس از اشک مادر فهمید!



او داشت گریه می‌کرد!بی‌سروصدا!اما خودش هم نمی‌دانست برای چه گریه می‌کند!!



میهمانان سرگرم صحبت با هم بودند و درباره موضوعی صحبت می‌کردند.هر از گاهی صدای قهقهه شان بلند می‌شد.



دایی دنیل رو به خاله ماری کرد و گفت"خواهرم‌کجاست؟نمی‌بینمش!" 

"چند دقیقه پیش اینجا بود!"



"برو ببین کجاست!هر چی باشه این جشن برای اونه!!"



"چشم,شما هم که دیگه از جات جم نمیخوری تنبل خان!"



"یه چیزی میگم..."



"چی؟میخوای چی بگی؟..."



"فعلا برو آبجی هم بیاد . همه که دور هم جمع شدیم بهت میگم!"



"باشه"



خاله ماری نشیمن را ترک کرد و به راهروی تاریک خانه نیکسون رفت.فضای راهرو بسیار سرد بود!مثل فریزر پر از گوشت!انگار راهرو دارد بلند جیق می‌کشد و فریاد میزند"بروووووووو"



خاله ماری کم کم باورش شده بود که این قست خانه جن زده است!



بنابراین از رفتن به داخل اتاق‌ها صرف نظر کرد!



اما وقتی می‌خواست اولین قدم را بردارد،صدای هق‌هقی در گوشش پیچید!



آرام و اندوه بار..."هههقق..."



این صدا برای ماری آشنا می‌زد و او را به گذشته های دور می‌برد! زمانی که او و خواهر دو قلویش بچه‌هایی بودند که در کوچه‌ها بازی می‌کردند,او با خودش گفت"یعنی این لیداس!"



سپس ماری داد زد"لیییدا...لیییدا..."



مادر جواب داد"هم هم..بله..همهم..من اینجام"



صدا خیلی آرام می‌آمد.طوری که به سختی می‌شد شنید!



ماری دوباره به راهرو نگاه کرد.



بازهم همان طور بود.صدای جیق راهرو بلند شد"عه‌ه‌ه‌ه‌...."



ماری گوش‌هایش را گرفت و چشمانش را بست،و گفت"لیدا...عه...عه...لیدا..عه...کجایی؟"



در همان لحظه سرش گیج رفت و روی زمین افتاد!!



چند دقیقه بعد چشم هایش را باز کرد. در حالی که روی مبل دراز کشیده و همه به او نگاه می‌کنند!



"لیدا..لیدا کجاس؟"



دنیل گفت"لیدا کیه!!؟خواب دیدی؟"



"خواب کدومه!لیدا خواهرمون"



"چی‌شده خواهر رو به اسم صدا می‌زنی؟از روزی که بابا مرده لیدا رو،خواهر صدا می‌زدی.."



"تا اونجایی که من یادم میاد توام لیدا رو به اسم صدا نمی‌زدی!"



"خب!بگو،چی‌شده؟"



"الآن کارهای مهمتری دارم که باید انجام بدم!"



"چی؟باید بگی..."



"لیدا نیس کجاس؟"



"اول بگو بعد برو خب..."



ماری به سختی از جایش بلند شد.و دوباره از نشیمن خارج شد.اما ایندفعه دنیل را صدا زد و به او گفت"بیا اینجا باهات کار دارم"
"چیه؟میخوای بگی چرا لیدا رو به اسم صدا زدی؟"



"عههه...نهه,می‌خوام‌که..باهام بیای تا...دم در همراهیم کنی!" 
دنیل تا این‌را شنید شروع کرد به خندیدن"هاهاهااهااهی‌هی‌هیی"



"هیسسس..عه چته!الآن بقیه می‌فهمن!"



"میخوای بگم؟



"میییکل.."



"نههههه...صب کن



منو ببین.داخل راهرو جن داره!"



"جن...هههه"



"نمیدونم...تا میرم داخلش یک صدای جیق بلندی میاد،که پرده گوش رو پاره می‌کنه!"



"ها؟چی می‌گی؟"



دنیل این‌را گفت،و وارد راهرو شد!



اما همه چیز عادی بود! نه صدای جیقِ گوش خراش،و نه فریاد"بروووو"



دنیل،دست ماری را گرفت.و به سمت راهرو کشاند..."نههه...چیکار می‌کنی"



ماری،آرام آرام و با ترس و لرز چشمانش را باز کرد.و دید که وسط راهرو است!اما فضای راهرو کاملا گرم و معمولی‌است!و دیگر خبری از آن صدا های وحشتناک نیست! 
کمی جلوتر رفت و گفت"ااام..تو... همینجا بمون...م..من میرم"



"باشه"



ماری،پاورچین پاورچین قدم برمی‌داشت و جلو می‌رفت.



"سریعتر برو مگه..."



"هیسسسس..."



این‌را گفت،و دوباره پاورچین پاورچین به سمت اتاق ته راهرو رفت!
این اتاق از همه اتاق ها تاریک تر بود.و دوباره داشت هوا سرد می‌شد!



ماری،یک نگاه به عقب انداخت.اما دیگر دنیل دیده نمی‌شد!



می‌خواست دنیل را صدا بزند،که یکدفعه...دستی زمخت روی صورتش احساس کرد. دوباره سعی کرد دنیل را صدا بزند،اما دست زمخت روی صورتش حتی نمی‌گذاشت،نفس بکشد! ماری دیگر نمی‌توانست نفس بکشد،و دوباره بیهوش شد.
...چند دقیقه بعد.
صدایی به آرامی می‌آمد. "...هههققق..." 
ماری به سختی چشمانش را باز کرد،و خودش را در اتاقی غرق تاریکی دید!



سعی کرد بلند شود،اما نمی‌توانست!زیرا کم‌کم داشت درد کمرش را احساس می‌کرد!انگار یک‌نفر او را مثل یک توپ فوتبال به سمتی پرت کرده باشد!



دوباره تلاش کرد.اما نشد!



سرش را چرخاند و دید که لیدا در تاریکترین کنج اتاق، در حال گریه کردن است!



بلند فریاد زد"لیداااا..لیداااا..!"



لیدا تا صدای ماری را شنید،سریع بالا سرش رفت،و گفت"تو..الآن منو به اسم صدا زدی؟"



ماری همان طور که دراز کشیده بود،دستانش را دور گردن لیدا حلقه زد،و جواب داد"بَلللله!"



"این یعنی منو..بخشیدی؟"



ماری با لحنی آرام و لبخندی زیبا گفت"بله عزیزم!"
"اما اون شب اگه من از بابا نمی‌خواستم که برام یه اسباب بازی دیگه بخره..بابا هیچ وقت..تصادف نمی‌کرد‌!!!"



"نویسنده‌تقدیر هرکس خداست!
و مرگ پدر قرار بوده که اینچنین باشه"



اشک در چشمان لیدا جمع شد،و او هم ماری را در آغوش گرفت و مدام گریه میکرد.

" این جمله بابا بود که توی سخنرانی‌اش گفته بود"
" آره خوب یادمه"
در همین لحظه بود که لیدا به یاد چیزی افتاد! 
رنگ صورتش مثل گچ،سفید شد!



"لیدا!کجا میری؟"



"میرم بینم آتنا کجاست"



"صبر کن منم بیام.."



اما لیدا منتظر ماری نماند و دوان دوان به سمت زیرشیروانی خانه رفت!



ماری هنوز از شدت درد کمرش نمی‌توانست از جایش بلند شود.داد زد"کمک..."







لیدا از پله‌ها آرام‌آرام بالا می‌رفت.و بالحنی بسیار آرام زمزمه می‌کرد"آتنا..آتنا..آتنا.."



انگار داشت اورا صدا می‌زد.اما درِگوشی!



دوباره همان اتفاق افتاد!



دست‌های زمختی را برروی صورتش احساس کرد.اما این دست‌ها،دست های یک زن بود که در ظاهر بسیار زیبا می‌آمد!



لیدا با ترس و لرز گفت"توووو،کی هستی؟"



صدایی کلفت و زبر جواب داد"من آتناام...دخترت!"



"اما دختر من صداش کلفت نیست"



"من آتنا نیستم!..عم نه..یعنی هستم!"



لیدا دیگر تصمیمش را گرفته بود که باید به پشت سرش نگاه کند.



آرام‌آرام سرش را برگرداند و...



دختری زیبا با موهای حنایی بلند ،که تا دامن کشیده شده و چشمانی سیاه و ابروانی کشیده که لباسی سفید و بلند پوشیده بود، و از وی نور می‌بارید!



او با تعجب پرسید"تو فرشته‌ای؟!"



دوباره همان صدای کلفت جواب داد"نه,من آتنام و آتنا من هستم!"



"اما آتنا فقط هفت سالشه!"



آن زن تا این را شنید داد زد"جیک بیک دمممم"



و یکدفعه صدایی مانند"بومممب.."همراه با نور سفید مایل به زردی فضا را پر کرد!و چند ثانیه بعد گم شد!



یک پیرزن نحیف سالخورده افتاد پایین که همان لباس هاس دختر زیبا تنش بود.اما کهنه تر!



پیرزن جلو امد،اما لیدا عقب رفت!



پیرزن،با صدایی ضعیف و پیر گفت"من آتنام..بزودی این شکلی میشم!"



لیدا برگشت!



پیرزن جلوترآمد،اما این دفعه لیدا عقب نرفت.پیرزن فهمید که لیدا دیگر از او نمی‌ترسد.پس دستان نحیف خود را در دستان نرم و زیبای لیدا گذاشت و گفت"من بزودی می‌میرم!"



و یک لبخند شیرینی زد و یک دفعه غیب شد!



لیدا که گیج و ویج مانده بود آنجا ماند و اطراف را نگریست.
یکدفعه دید که،پاکتی از بالا به زمین افتاد!



لیدا پاکت را برداشت،و باز کرد.



داخلش‌آخرین عکس خانوادگی‌ای که باهم گرفته بودند,بود!



عکس را نگاه کرد،بغض در چشمانش موج زد.فورا عکس را برگرداند،و دید که پشت آن نوشته است"آتنا تومور است!"



لیدا تا این را زمزمه کرد،خانه شروع به لرزیدن کرد!و از بالا چوب های سقف به سرعت به زمین می‌افتاد، دیگر نمی‌توانست تعادل خود را نگه‌دارد. 



دوان دوان از پله ها پائین آمد و فریاد زد"فرار کنید..فرااار!"



هم‌همه‌ای در بین میهمانان ایجاد شد، وهمه ترسیده بودند!



ماری از جمع بیرون آمد و دوباره به سمت راهرو رفت.آرام آب دهانش را قورت داد و چشمانش را بست!و اولین قدم را برداشت.اما تا می‌خواست دومی را هم بردارد,لیدا دوان‌دوان از داخل راهرو بیرون آمد و به سمت درب خانه رفت!



لیدا درب را باز کرد و به بیرون رفت.و نیم نگاهی به داخل خانه و میهمانان خسته انداخت!



و دید که زلزله تمام شده! 
با خودش گفت شاید من توهم زده ام! آره همه این‌ها خیالاته! 



به داخل خانه آمد،و دوباره به میهمانان نگاه کرد، صورتش از خجالت سرخ شد!
می‌خواست سرش را پائین بیندازد که،چشمش به کیک افتاد که از ظهر شمع‌هایش روشن است!



تا می‌خواست شمع ها را فوت کند که آتنا را دید!



"مامان بدون من می‌خوای شمع ها رو فوت کنی؟"



لیدا تا آتنا را دید اول ترسید! زیرا به یاد اتفاقاتی که برایش افتاده بود، افتاد. اما همه را توهم فرض کرد. و جواب داد:
"تو کجا بودی؟"



"پیش تو!"



"پیش من؟"



"من همیشه پیش توام!"



"چی؟"



"ولش کن!بیا باهم فوت کنیم..یک ..دو...سه..هوففففف"



"و هردو باهم فوت کردند.و شمع‌های منتظر،بالاخره خاموش شدند!



لیدا رو به میهمانان کرد،و گفت"اهم..بفرمایید کیک بخورید"



عمو میکل، دایی دنیل و بقیه به هم نگاه کردند و هر کدام یک بشقاب برداشتند. و شروع کردند به خوردن. 
و دوباره شادی مجلس برگشت و شد یک جشن تولد! 
روی کیک هفت شمع بود،اما هنوز یکی از آنها روشن مانده بود!



جشن تولد تمام شد.و باز هم هیچکس برای آتنا،هدیه نخریده بود!حتی خود لیدا مادرم!



جشن تولد تمام شد. 
و همه رفتند.اما خاله ماری مانده بود!



او لیدا را صدا زد و گفت"بیا پیشم!"



آرام او را بغل کرد و درِگوشَش گفت "تمام چیز هایی که تو دیدی‌رو،من هم دیدم!و هم حس کردم!"



لیدا بعد از شنیدن این حرف کم‌کم اشک هایش سرازیر شد و از روی گونه های صافش به پایین می افتاد. او از آغوش گرم ماری بیرون رفت و آرام نشت و زانوهایش را بغل گرفت. 



"اما آتنا..."



"آتنا مرده!..تو باید با این حقیقت رو برو بشی"



لیدا بلند شد و چند قدم زد و گفت"نه..نهههه آتنا زنده است.اگه اون مرده باشه منم باید بمیرم..من حق زنده موندن ندارم!"



لیدا محکم قدم برمی‌داشت و به سمت آشپزخانه می‌رفت!



"لیداا... داری چیکار میکنی؟"



لیدا به ماری توجه نمی‌کرد و به آشپزخانه رفت.درب کابینت را باز کرد،و از داخل آن یک چاقوی تیز بیرون آورد!



"لیدا ...نهههه"



لیدا چاقو را به گلویش نزدیک کرد...! 



اما نتوانست این کار را انجام دهد!و چاقو را به سمتی پرت کرد!
فورا خود‌را انداخت‌روی زمین، و زانوهایش را بغل گرفت،و آرام‌آرام اشک‌ها از گونه‌اش سرازیر شد.
ماری شاهد این صحنه بود. و گفت:

"لیدا پاشو!"
لیدا بلند شد، اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:

"فردا میرم آتنا رو توی مدرسه ثبت نام میکنم!"



"اما مدرسه کسی که مرده رو نمی‌پذیره"



"مجبوره بپذیره وگرنه..."



"وگرنه چی؟"



لیدا فریاد زد"وگرنه خودمو می‌کشم!"



ماری با این حرف لیدا قانع شد،و سریع از خانه نیکسون بیرون رفت.
و

لیدا تنها ماند!



هیچ صدایی در رخانه نمی‌آمد!
سکوت غمگینی بر فضا حاکم شد.

در همان لحظه لیدا با خودش گفت"اگر آتنا زنده است پس چرا صدایش نمی‌آید؟!"
این سوالی بود که برای اولین بار بود که به ذهنش رسیده بود!

این شب را هم مثل شب های قبلی تنها سپری کرد!
آن شب را تا صبح گریه کرد!


تنهایی درد بزرگی است!




دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.