جیکوب جکسون:من یک جکسون هستم : فصل اول:ماجرای یک زندگی

نویسنده: amirkateb06

جیک:جول نههه!از اون استفاده نکن!این نمیتونه یه پایان باش...
نور از درون جواهر سبز رنگی که دوست جول بود بیرون زد و همه جا را نور فرا گرفت
نور کم شد و ناگهان از درون زمین اژدهایی قهوه ای بیرون آمد
سپس از سمت شمال اژدهایی به رنگ آبی پر رنگ و از سمت غرب اژدهایی به رنگ قرمز به بقیه پیوستند و سپس از آسمان اژدهایی به رنگ آبی کم رنگ به زمین آمد
جول که بر اثر استفاده از سنگ صورتش غرق در خون بود گفت:اژدهایان عناصر,به این جنگ خاتمه بدین!
ناگهان در 20 سال بعد چنین روزی پسر پانزده ساله ای به نام جیکوب که به همراه خواهر بزرگترش جولی در یک خانه اجاره ای در نیویورک زندگی میکردند از خواب پرید
او پسر زیبایی بود:موهای بور همرنگ موهای دختری که در خواب دید و چشم های سبز آبی که انگار ترکیبی از چشم های جیک و جول بود
یک هفته بود او هرشب همین خواب را میدید
به ساعت روی دیوار نگاه کرد
ساعت 6:45 بود
از جایش برخاست و به آشپزخانه رفت
باز هم مثل هر روز خواهرش چای و صبحانه اش را آماده کرده بود
خیلی سریع چای و صبحانه اش را خورد و بوسه ای بر گونه جولی زد و خداحافظی کرد
جیکوب:خداحافظ جول,من میرم سر کار
جولی:خداحافظ جیکوب
جیکوب به راه افتاد تا به مغازه و تولیدی کفش آقای برتز رسید و وارد شد
جیکوب:سلام آقای برتز
آقای برتز:سلام جیکوب,من میرم چرم بخرم,تو توی مغازه وایستا و اگه مشتری اومد کارشو راه بنداز
جیکوب:چشم
آقای برتز پیرمرد سالخورده ای با موهای سفید و قد کوتاه بود
سن او بر طبق ظاهرش انگاری بالای نود سال بود
اوخیلی مهربان و دست و دلباز بود و همچنین یکی از ثروتمند ترین های نیویورک بود
تقریبا 20 سال بود که او یک مغازه کفش فروشی خیلی بزرگ با کارگران زیادی داشت(تقریبا 30 کارگر)که جیکوب هم یکی از آنها بود(او فروشنده و حسابدار بود)
1 سال بود که جیکوب در این مغازه کار میکرد
کار هر روزش را شروع کرد,رفت پشت میز و دفترش را باز کرد...

 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.